هر شب در خلوت شبانام منشینم ب مرور روز ک گذشت
هر شب در خلوت شبانہام مےنشینم بہ مرور روزے کہ گذشت...
گاهے خوشحال مےشوم از آدمهاے کہ بودند در آنروز و اتفاقات زیباے کہ افتاد...
گاهے غمگین مےشوم از جاے خالے کسانے کہ نبودند آنروز یا اتفاقات بدے کہ دوست ندارم باورکنم پیش آمدند...
اما
چند شبےاست کہ وقتے بہ مرور مےنشینم سینہام مےسوزد...
چشمانم تر مےشوند...
بغض راه نفسم را مےبندد...
اینها آثار روزهایست کہ از کسانے کہ فکرش را نمےکردے زخم بخورے...
دیگر شبهایم را دوست ندارم
گاهے خوشحال مےشوم از آدمهاے کہ بودند در آنروز و اتفاقات زیباے کہ افتاد...
گاهے غمگین مےشوم از جاے خالے کسانے کہ نبودند آنروز یا اتفاقات بدے کہ دوست ندارم باورکنم پیش آمدند...
اما
چند شبےاست کہ وقتے بہ مرور مےنشینم سینہام مےسوزد...
چشمانم تر مےشوند...
بغض راه نفسم را مےبندد...
اینها آثار روزهایست کہ از کسانے کہ فکرش را نمےکردے زخم بخورے...
دیگر شبهایم را دوست ندارم
- ۶۱۲
- ۲۹ مهر ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط