{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من در اتاق یک رئیسی رفتم، کار داشتم.

من در اتاق یک رئیسی رفتم، کار داشتم.
تا در را باز کردم دیدم
یک دختری حالا یا دختر یا خانم، خیلی زیبا است.
داخل اتاق رئیس رفتم گفتم:
شما با این خانم محرم هستی؟ گفت: نه!
گفتم: چطور با یک دختر به این زیبایی تو در یک اتاق هستی و در هم بسته است.

گفت: آخر ما حزب اللهی هستیم.
گفتم: خوشا به حالت که اینقدر به خودت خاطرت جمع است.
حضرت امیر به زن‌های جوان سلام نمی‌کرد.
گفتند: یا علی رسول خدا سلام می‌کند تو چرا سلام نمی‌کنی؟
گفت: رسول خدا سی سال از من بزرگتر بود. من سی سال جوان هستم. می‌ترسم به یک زن جوان سلام کنم یک جواب گرمی به من بدهد، دل علی بلرزد.
گفتم: دل علی می‌لرزد، تو خاطرت جمع است.
بعضی‌ها خودشان را از امیرالمؤمنین حزب اللهی‌تر می‌دانند.
دیدگاه ها (۱)

رسول خدا(ص) از حضرت جبرئیل(ع) سوال نمود که آیا فرشتگان خنده ...

وقتــی می‌پرســند : نمـی‌ پـزیــد در ایــن || گــرما || ؟!یـ...

جانم حسین.....

اینم جواب :ادامه پست قبلی...منم زیباکه زیبا بنده ام را دوست ...

ارباب منپارت ۲خانم بزرگ:نه خونه ی تو اینجاست حالا برو سر کار...

ارباب منپارت ۴چاعان:خانم بزرگ میشه بریم توی اقاق کارتون دارم...

بچه ها خیلی ببخشید دیر به دیر می زارم اصلا حالم خوب نی سگ سر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط