#خونبهای_سایهها
#خونبهای_سایهها
❀݁ ❀݁ ❀݁
پارت ۲ : سمفونی زنجیر و جاذبه
فضا سنگین بود. بوی باروت و بوی شیرین و زنندهی «سایهی غلیظ» مایا فضا را پر کرده بود. دشمنان—افرادی از یک سازمان زیرزمینی که معاملهگران «خونآشامهای ماورایی» بودند—از میان مهِ خاکستریِ کوچه بیرون خزیدند. چهرههایشان نقابهای چرمی داشت و سلاحهایشان با انرژی سیاه میدرخشید.
دازای بدون اینکه سلاحی بکشد، دستش را در جیبش فرو برد و با لحنی که انگار دارد دربارهی هوا صحبت میکند، گفت:
«چویا، یادت هست اون شب توی کافهی قدیمی، وقتی داشتی اون شراب گرونقیمت رو میخوردی، گفتی اگه کسی مزاحمت بشه، استخونهای صورتش رو جابهجا میکنی؟»
چویا دندانهایش را روی هم فشرد:
«خفه شو، بانداژیِ روانی! الان وقتِ خاطرهبازی نیست!»
مایا اولین حرکت را انجام داد. زنجیرهای سایه از آستینش بیرون جهیدند، مثل مار سیاه به سمت اولین مهاجم هجوم بردند و او را پیش از آنکه دستش به ماشه برسد، در میان هوا مصلوب کردند. اما دشمنان زیاد بودند.
چویا به هوا برخاست. هالهای از نور سرخ دورش پیچید:
«فساد… نه، فعلاً فقط کنترل جاذبه!»
زمین زیر پای مهاجمان دهان باز کرد. در کسری از ثانیه، فشارِ بیرحمانهی گرانش باعث شد همه آنها به زانو درآیند. چویا مثل یک تیرِ سرخ در هوا چرخید و با ضربهای محکم، یکی از مهاجمان را به دیوار کوبید.
دازای در میان این آشوب، در کمال آرامش قدم میزد. او به یکی از مهاجمان که سعی داشت با خنجری جادویی به مایا حمله کند، نزدیک شد. دازای تنها با یک حرکت، انگشتش را به سینهی مرد زد؛ خنجر در دست مهاجم از کار افتاد، گویی نور از آن تخلیه شد.
دازای در گوش او زمزمه کرد:
«تیغِ بُرّان در دستِ طفلِ بیخبر،
سایهای که میخورد خونِ جگر.
ما در این بزمِ جنون، رهسپاریم،
هم به کامِ مرگ و هم، همسفر…»
او مرد را هل داد و مرد در میان سایههای مایا ناپدید شد. دازای به چویا نگاه کرد که در میان گرد و غبار، با چشمانی که از خشم و هیجان میدرخشد، به او خیره شده بود. تنش بین آنها همیشه یک رقص بود؛ یکبار دازای مهاجم را برای چویا آماده میکرد، بار دیگر چویا راه را برای دازای باز میکرد.
چویا روی زمین فرود آمد، موهایش در اثر انرژیاش معلق بود. نفسنفس میزد و به دازای نزدیک شد. فاصله آنقدر کم بود که دازای میتوانست گرمای بدن چویا و بوی تند شراب و باروت را حس کند.
چویا با صدایی که لرزشِ پنهانی داشت، گفت:
«چرا همیشه باید اینطوری باشه؟ چرا همیشه باید تو اون کسی باشی که نمایش رو کارگردانی میکنه و من اون کسی که کثافتکاریهاش رو تمیز میکنه؟»
دازای لبخندِ کمرنگ و غمگینی زد. دستش را بالا آورد تا قطرهای خون که روی گونهی چویا بود را پاک کند، اما قبل از لمس کردن پوست او، مکث کرد.
«شاید چون این تنها راهیه که میتونیم حس کنیم هنوز زندهایم، چویا. توی این دنیای تاریک، فقط من و تو میفهمیم که این رقص چقدر درد داره… و چقدر شیرینه.»
مایا، از دورتر، در حالی که آخرین مهاجم را با زنجیرهایش خفه میکرد، نگاهی گذرا به آنها انداخت. او میدانست این نزدیکی، این رابطهی سیاه و آمیخته به خشونت، چیزی است که برادرش را هم به جنون میکشاند و هم به زندگی بند کرده است.
❀݁ ❀݁ ❀݁
پارت ۲ : سمفونی زنجیر و جاذبه
فضا سنگین بود. بوی باروت و بوی شیرین و زنندهی «سایهی غلیظ» مایا فضا را پر کرده بود. دشمنان—افرادی از یک سازمان زیرزمینی که معاملهگران «خونآشامهای ماورایی» بودند—از میان مهِ خاکستریِ کوچه بیرون خزیدند. چهرههایشان نقابهای چرمی داشت و سلاحهایشان با انرژی سیاه میدرخشید.
دازای بدون اینکه سلاحی بکشد، دستش را در جیبش فرو برد و با لحنی که انگار دارد دربارهی هوا صحبت میکند، گفت:
«چویا، یادت هست اون شب توی کافهی قدیمی، وقتی داشتی اون شراب گرونقیمت رو میخوردی، گفتی اگه کسی مزاحمت بشه، استخونهای صورتش رو جابهجا میکنی؟»
چویا دندانهایش را روی هم فشرد:
«خفه شو، بانداژیِ روانی! الان وقتِ خاطرهبازی نیست!»
مایا اولین حرکت را انجام داد. زنجیرهای سایه از آستینش بیرون جهیدند، مثل مار سیاه به سمت اولین مهاجم هجوم بردند و او را پیش از آنکه دستش به ماشه برسد، در میان هوا مصلوب کردند. اما دشمنان زیاد بودند.
چویا به هوا برخاست. هالهای از نور سرخ دورش پیچید:
«فساد… نه، فعلاً فقط کنترل جاذبه!»
زمین زیر پای مهاجمان دهان باز کرد. در کسری از ثانیه، فشارِ بیرحمانهی گرانش باعث شد همه آنها به زانو درآیند. چویا مثل یک تیرِ سرخ در هوا چرخید و با ضربهای محکم، یکی از مهاجمان را به دیوار کوبید.
دازای در میان این آشوب، در کمال آرامش قدم میزد. او به یکی از مهاجمان که سعی داشت با خنجری جادویی به مایا حمله کند، نزدیک شد. دازای تنها با یک حرکت، انگشتش را به سینهی مرد زد؛ خنجر در دست مهاجم از کار افتاد، گویی نور از آن تخلیه شد.
دازای در گوش او زمزمه کرد:
«تیغِ بُرّان در دستِ طفلِ بیخبر،
سایهای که میخورد خونِ جگر.
ما در این بزمِ جنون، رهسپاریم،
هم به کامِ مرگ و هم، همسفر…»
او مرد را هل داد و مرد در میان سایههای مایا ناپدید شد. دازای به چویا نگاه کرد که در میان گرد و غبار، با چشمانی که از خشم و هیجان میدرخشد، به او خیره شده بود. تنش بین آنها همیشه یک رقص بود؛ یکبار دازای مهاجم را برای چویا آماده میکرد، بار دیگر چویا راه را برای دازای باز میکرد.
چویا روی زمین فرود آمد، موهایش در اثر انرژیاش معلق بود. نفسنفس میزد و به دازای نزدیک شد. فاصله آنقدر کم بود که دازای میتوانست گرمای بدن چویا و بوی تند شراب و باروت را حس کند.
چویا با صدایی که لرزشِ پنهانی داشت، گفت:
«چرا همیشه باید اینطوری باشه؟ چرا همیشه باید تو اون کسی باشی که نمایش رو کارگردانی میکنه و من اون کسی که کثافتکاریهاش رو تمیز میکنه؟»
دازای لبخندِ کمرنگ و غمگینی زد. دستش را بالا آورد تا قطرهای خون که روی گونهی چویا بود را پاک کند، اما قبل از لمس کردن پوست او، مکث کرد.
«شاید چون این تنها راهیه که میتونیم حس کنیم هنوز زندهایم، چویا. توی این دنیای تاریک، فقط من و تو میفهمیم که این رقص چقدر درد داره… و چقدر شیرینه.»
مایا، از دورتر، در حالی که آخرین مهاجم را با زنجیرهایش خفه میکرد، نگاهی گذرا به آنها انداخت. او میدانست این نزدیکی، این رابطهی سیاه و آمیخته به خشونت، چیزی است که برادرش را هم به جنون میکشاند و هم به زندگی بند کرده است.
- ۱۱۷
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط