{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part 145

part 145
رو تخت خوابیده بود و چویا آروم موهاشو نوازش می‌کرد.
نگاهش روی مژه های پر پشتش و بینی و همینطور لب هاش افتاد...تاحالا انقدر دقت نکرده بود که دازای چقدر میتونه خوش قیافه باشه...هیچ ایرادی تو صورتش نداشت...
دست دیگه شو روی شکمش گذاشت و زمزمه کرد
+ کاش بتونی شبیه بابات بشی...اونقدر زیبا که همه محو زیباییت بشن
موهاشو عقب زد و پیشونیش رو بوسید و بعد روی پلک هاشو و گونه و در نهایت لب هاشو بوسید و همونطور که موهاشو نوازش می‌کرد گفت
+ نمیخوای بیدار شی؟
اومی گفت و سرشو رو سینه ی چویا گذاشت و دستاشو دور کمرش حلقه کرد و مثل بچه گربه خودشو بهش مالید
_ یکم دیگه...
چویا تک خنده ای کرد و باشه ای گفت...
مدتی گذاشت و چویا دوباره خطاب به دازای گفت
+ دیگه کافیه بهتره بریم صبحونه بخوریم وگرنه این کوچولو از گشنگی تلف میشه
دازای تازه یادش افتاده بود که چویا بارداره و سریع ازش فاصله گرفت و روی تخت نشست و کمی بدنش رو کشید
وارد سرویس شد و چویا هم از روی تخت بلند شدو از اتاق بیرون رفت و به سمت سالن غذاخوری حرکت کرد...میز زیبا و پر بودو چویا نتونست طاقت بیاره و توت فرنگی ای برداشت و توی دهنش گذاشت و چشماشو بست...چرا انقدر خوشمزه شده بود؟
بشقابش رو برداشت و رو صندلی نشست و دونه دونه توی دهنش میزاشت که دازای رسید و با دیدن اون ظاهر کیوت که داشت تند تند و با لذت توت فرنگی می‌خورد به خنده افتاد و چویا با خنده دازای متوجهش شد و همونطور که لپ هاش پر بود اخم کرد و با دهن پر گفت
+ به...چی میخندی...
صدای خوردنش بلند بود و دازای از پشتش خم شد و لپش رو بوسید که چویا با چشمایی خاص و براق بهش نگاه میکرد و دازای دستشو دراز کرد تا جلوشو خالی کنه اما چویا سریع بشقاب رو تو دستش مخفی کرد و خیال کرد که قراره توت فرنگی هاشو ازش بگیره
_ پیش اون مرتیکه عوضی غذای درست حسابی نخوردی مگه نه؟ خوب بخور عزیزم!
چویا هومی کشید و با حالت چندشی گفت
+ گوشت هایی که درست کرده بودن مزه خیلی بدی داشت...حتی با فکر بهشم حالم بهم میخوره
_ پس توت فرنگی ها رو به گوشت ترجیح میدی
+ آره...بیا توهم بخور
توت فرنگی ای برداشت و سمت دازای دراز کرد که دازای هم غفلت نکردو دهنشو باز کرد و توت فرنگی رو خورد.
خدمتکاری اومد و آبمیوه ها رو سر میز گذاشت و با دیدن این صحنه زیبا اشک تو چشماش جمع شد و سریع تنهاشون گذاشت...
....................................................
دازای تصمیم گرفته بود تا وقتی که چویا بارداره کنارش بمونه و کارای دیگه رو به اکوتاگاوا سپرد و همراه چویا به کلبه جنگلی رفته بود تا یکم از جو این درگیری ها خارج بشن و البته خدمتکاری به همراه داشتن تا کار ها رو براشون آسون تر کنه
+ هنوزم متعجبم منو به اینجا اوردی
_ خب من اینجور چیزا رو خوب بلد نیستم...نمیدونم چطور باید خوشحالت کنم اما اینجارو خودم دوست دارم فکر کردم شاید تو هم خوشت بیاد
چویا لبخندی زد و دازای رو بغل کرد
+ معلومه که خوشم میاد از این خیلی خوشحالم که تو کنارمی
دازای هومی کشید و از هم فاصله گرفتن و دازای روی کاناپه نشست و سیگار رو بین لب هاش گذاشت که چویا ازش گرفت
+ اینجا سیگار ممنوعه
_ نامردیه
سیگار رو کنار انداخت و روی پاش نشست که دازای سرشو عقب برد و چشماشو بست و با لحنی بیخیال و کیوتی گفت
_ حواست هست که یه کوچولو اون تو داریم؟
+ خب که چی؟
پاهاشو دور کمر دازای حلقه کرد که دازای زیر چشمی نگاهش کرد
_ آروم بگیر
+ حالا که تنهاییم...بدون هیچ مزاحمی این انتظار زیادیه
گردن دازای رو بوسید که دازای نیشخندی بهش زد اما هیچ حرکتی نکرد...قرار نبود اون چیزی که میخواد رو بهش بده چون بچه شون آسیب میدید
_ شیطنت نکن
سرشو صاف کرد و به چشمای آبی رنگش خیره شد که یهو بوسیدش و دازای اولش شوکه شد اما بعد دستشو پشت گردنش برد و بوسه رو عمیق کرد تا جایی که لوکا وارد کلبه شد و سرشو خاروند و اهمی گفت که چویا خواست سریع عقب بکشه اما دازای این اجازه رو بهش نداد و حالا شاهد گونه های سرخ چویا بود که چشماش خمار شده بودن و بهترین تصویر برای دازای بود
دست دیگه شو روی کمرش گذاشت و بیشتر به خودش فشرد که لوکا پوکر نگاهشون کرد
" مثلا نفر سومی هم بینتون هستا!! "
دازای بلاخره راضی شد ولی همونجا سرشو وارد گردنش کرد و با اعتراض غرید
_ میخوای بمیری مرتیکه؟
" بیا غذا حاضره احمق جون "
دازای گازی از گردنش گرفت که چویا چشماشو روی هم فشرد و اخی ریز گفت و دازای خطاب به لوکا گفت
_ وقتی آدم حسابت نمیکنم یعنی گورتو گم کن احمق
_____________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۵)

ابلیس

ابلیس

آینه جادویی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط