{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نمیدانم چه میخواهم خدایا

نمیدانم چه میخواهم خدایا
به دنبال چه میگردم شب و روز
چه میجوید نگاه خسته ی من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
ز جمع آشنایان میگریزم
به کنجی میخزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگی ها
به بیمار دل خود میدهم گوش
گریزانم از این مردم که با من
بظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرانه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بدنام گفتند
دل من،ای دل دیوانه ی من
که میسوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدایا،بس کن این دیوانگی ها
«فروغ فرخزاد»
دیدگاه ها (۳)

بهترین لحظه های روز و شبملحظه های شکفتن سحر استکه سیاهی شکست...

به سختی می خروشم: های باران!...تو که جان میدهی بر دانه در خا...

زير تاريكي شبديدن مهتاب قشنگ است.چه خيالي است اگر بال ندارم؟...

فانوس خیال تو همیشه بامن است

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط