The Joke That Broke Us

part¹


دست های جونگکوک روی شکم «ات» بود؛ گرم و سنگین، انگار میخواست تمام دنیا را توی همین کف دست هایش جمع کند. با هیجان منتظر بود — همان انتظاری که هر بار، مثل بچه ای که پشت پنجره ی بارانی منتظر مهمان است، دلش را میلرزاند. همیشه منتظر همان لحظه ای بود که حس کند زندگی، توی شکم همسرش دارد شکل میگیرد؛ یک معجزه ی کوچک که هر بار تازه است.

— لگد زد! دیدی؟ این حتماً پسره!

جونگکوک میخندید؛ همان خنده ی معروفش، همان چشم هایی که موقع خنده مثل هلال ماه جمع میشدند و قلبی که «ات» فکر میکرد دیگر به هیچ خنده ای نمیلرزد، باز هم میلرزید. خنده ای که همه چیز را روشن میکرد، حتی تاریک ترین روزها را.

— بهت گفتم پسره، بهت نگفتم؟

وقتی دکتر برگه ی سونوگرافی را آورد، جونگکوک برای یک لحظه ساکت شد. یک لحظه؛ آنقدر کوتاه که شاید هیچکس نمی فهمید. اما «ات» فهمید. آن سکوت، برایش مثل یک هشدار بود؛ مثل صدای ترک خوردن شیشه ای که هنوز نشکسته. بعد دکتر لبخند زد و گفت:

— دختره.

اشک در چشم های «ات» حلقه زد. نه از ناراحتی — از لذتِ یک حس بی پایان. یک دختر کوچولو؛ یک دنیای کوچک که قرار بود دنیایشان را پر کند. دستش را روی شکمش گذاشت و لبخند زد. اما جونگکوک... فقط برای یک لحظه، فقط یک لحظه، رنگ از صورتش پرید؛ مثل کسی که نوری دیده باشد و چشم هایش هنوز به تاریکی عادت نکرده باشد. «ات» دید. اما به خودش گفت: *«هیچی نیست. خیال کردم.»*

شب، وقتی به خانه ی کوچک و گرمشان در برگشتند، جونگکوک او را در آغوش گرفت؛ همان آغوشی که همیشه پناهگاهش بود. با همان لحنِ شوخ و همیشگی اش گفت:

— باشه، باشه... ولی یادت باشه! به محض اینکه این دخترت به دنیا اومد، طلاقت میدم! جدی میگم!

و بلند خندید؛ خنده ای از ته دل. «ات» هم خندید، چون همیشه میدانست جونگکوک فقط اهل شوخی است. اما آن شب، توی دلِ خنده ها، یک چیز کوچک توی قلبش نشست. یک لرزش. یک شک. مثل دانه ای که بیصدا توی خاک افتاده باشد.

*«دخترت»...* او نگفت *«دخترمون»*.

«ات» کلمه را توی ذهنش تکرار کرد. خواست به خودش بگوید تصادف بوده، شوخی بوده، حرف بی اهمیتی بوده. اما بعضی کلمه ها مثل بعضی زخم ها، هر چقدر کوچک باشند، جایشان میماند.

ماه ها گذشت و آن شبِ سخت بیمارستان آمد؛ شبی که «ات» هیچوقت دقیق یادش نمیآید چطور گذشت، چون همه اش درد بود و نفس و دستی که باید میگرفت و نبود. اما وقتی اولین گریه ی «هانا» اتاق را پر کرد، همه ی رنج ها یکجا فراموش شد. گریه ی کوچکی که مثل یک شروع بود؛ مثل اولین باران بعد از یک تابستان طولانی.

جونگکوک کنارش بود. بچه را در آغوش گرفت؛ دخترش را. و باز، با همان خنده ی همیشگی، مثل یک بازی که انگار هیچوقت تمام نمیشود، گفت:

— دیدی گفتم؟ حالا دیگه باید طلاقت بدم! بای!

و رفت تا کمی استراحت کند. چون خسته بود. چون فردا برنامه های زیادی داشت. وقتی در بسته شد، «ات» به سقف خیره ماند. سکوت اتاق سنگین بود؛ سنگین تر از آن که بشود راحت نفس کشید. فکر کرد: *«شاید حق با اوست. شاید من همیشه فقط یک مهمان بوده ام توی زندگی اش؛ مهمانی که حالا کارش تمام شده.»*

هانا را در گهواره گذاشت. به چهره ی کوچکش نگاه کرد؛ به آن انگشتهای ریز. با صدایی که میلرزید برایش لالایی زمزمه کرد. بعد، در سکوت شب، کاغذ کوچکی برداشت. دست هایش از شدت احساسات میلرزید، اما خط ها را یکی یکی و روشن نوشت:

> *«تو قول دادی بعد از به دنیا اومدنِ دخترم، طلاقم بدی. پس خودم رفتم که کارت رو راحت کنم.»*

کاغذ را کنار عکس عروسیشان گذاشت. عکسی که هر دو توش می خندیدند؛ همان خنده ی معروف جونگکوک، همان چشم های هلالی. یک لحظه ایستاد و به عکس نگاه کرد؛ به دختری که چهار سال پیش فکر میکرد قرار است تا آخر عمر کنار همین مرد بخندد.

در را به آرامی بست. پشت سرش خانه در خواب بود؛ و او، برای چهار سال به همراه دخترکش ، از جونگکوک خداحافظی کرد...

.

.

.

The end..

لایک:20
کامنت:20
فالو:15
بازنشر:8


ܥ‌‌ܝ‌ܟܿࡐ‌ߊ‌ܢܚࡅ߳ࡅ࡙☆


حمایت میکنید خوشگلا؟
دیدگاه ها (۸۷)

مافیای من — قسمت ۱۸چیزی بیشتر از یک رازمرد روبه‌روی جونگکوک ...

مافیای من — قسمت ۲۱اسمِ مادرات چند ثانیه فقط به جونگکوک نگاه...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت بیست‌ویکم 𓆪ات چند ثانیه به پاکت خیره م...

چند پارتی جونگکوکپارت اول ات — ۱۹ ساله: دختری مهربان، برون‌گ...

چندپارتی جونگ کوک

چندپارتی یونگی

دو پارتی از هیسونگ پارت اخریک ساعت بعد، ات به خانه برگشت.در ...

فیک جونگکوک خواب های واقعی

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇25ویو هویج:حیاط هنوز شلوغ بود. اما بر...

رمان تاجی از سوءتفاهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط