ترسیده بودم
ترسیده بودم
باید تنهایی ام را فراموش میکردم. باید سرما و دستهای کوچکم را فراموش میکردم، اما مگر ممکن بود؟
گاهی زنگِ درِ خانه های متروک را میزدم
و فرار میکردم.
گاهی برای صدای هلیکوپتر دست تکان میدادم. هرچند هیچ کجای آسمان نبود. برای پرنده ها دست تکان میدادم و هرگز نفهمیدم، چرا اینقدر هراسان دور میشوند؟
و از کجا،
به کجا...؟
باید تنهایی ام را فراموش میکردم. باید سرما و دستهای کوچکم را فراموش میکردم، اما مگر ممکن بود؟
گاهی زنگِ درِ خانه های متروک را میزدم
و فرار میکردم.
گاهی برای صدای هلیکوپتر دست تکان میدادم. هرچند هیچ کجای آسمان نبود. برای پرنده ها دست تکان میدادم و هرگز نفهمیدم، چرا اینقدر هراسان دور میشوند؟
و از کجا،
به کجا...؟
- ۲۰۹
- ۱۵ مهر ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط