{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ترسیده بودم

ترسیده بودم
باید تنهایی ام را فراموش میکردم. باید سرما و دستهای کوچکم را فراموش میکردم، اما مگر ممکن بود؟
گاهی زنگِ درِ خانه های متروک را میزدم
و فرار میکردم.
گاهی برای صدای هلی‌کوپتر دست تکان میدادم. هرچند هیچ کجای آسمان نبود. برای پرنده ها دست تکان میدادم و هرگز نفهمیدم، چرا اینقدر هراسان دور میشوند؟
و از کجا،
به کجا...؟
دیدگاه ها (۱)

ناسا مجموعه صدا هایی را که"خارج از جو زمین" رکورد کردهروانه ...

ز غصه صدهزاران قصه دارم...ولی پیش که خوانم؟با که گویم؟شب همت...

ماه بالای سر آبادی‌ستاهل آبادی در خوابروی این مهتابیخشت غربت...

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بستنگفتم: عزیزم این کار را نکن, ب...

سفیر کبیر Grand Ambassador

سفیر کبیر Grand Ambassador

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط