P¹⁸
P¹⁸
The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ی اجباری)
هیونجین از دوباره از کوره در رفت و گفت:
نه!
لینو گفت:
یا الان یا هیچوقت!
زودباش نظرو بگو...
هیونجین دست به سینه وایساد و گفت:
نکنه یادت رفته که من رئیستم، ها؟!
لینو گفت:
هستی، ولی قضیه الان خیلی فرق میکنه!
بحث رو عوض نکن...
دوست دخترش گفت:
آقای لینو، میدونین که ایشون همیشه منو انتخاب میکنن!
بس لطفا این دختره رو ببر تا ما کارمون رو بکنیم!
لینو با داد جواب داد:
ایشون گوه خورده با شما!
اصلا حالا که انقدر جوابا مبهمه خودم پرتت میکنم بیرون!
و هیونجین وقت نظر دادنت تمام شد و دیگه نه راه پیش داری نه پس!
دوست دخترتون گم میشه بیرون بانو هم میره خونش...
اگه مشکلی داری همش تقصیره خودته!
هیونجین گفت:
لینو دهنتو ببند!
دیگه حوصله نداشتم از اونجا زدم بیرون و رفتم تو ماشین...
پدرم هم تو ماشین بود!
با ترس گفتم:
سلام!
گفت:
سلام، دخترم...
بعد از اون نزدیک پنج دقیقه حرف نزدیم، سکوت داشت برام طاقت فرسا میشد...
که پدرم شکوندن و گفت:
فردا ساعت ۸ صبح(اصطلاح) باید بریم دادگاه و همه چیو تمام کنیم...
گفتم:
باشه!
با تعجب دیدم که به عمارت رسیدیم!
چقدر سریع...
از ماشین پیاده شدم و دیدم که مامانم توی دروازه اصلی وایساده تا ببینه ما اومدیم...
وقتی مارو دید و خیالش راحت شد رفت داخل عمارت...
The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ی اجباری)
هیونجین از دوباره از کوره در رفت و گفت:
نه!
لینو گفت:
یا الان یا هیچوقت!
زودباش نظرو بگو...
هیونجین دست به سینه وایساد و گفت:
نکنه یادت رفته که من رئیستم، ها؟!
لینو گفت:
هستی، ولی قضیه الان خیلی فرق میکنه!
بحث رو عوض نکن...
دوست دخترش گفت:
آقای لینو، میدونین که ایشون همیشه منو انتخاب میکنن!
بس لطفا این دختره رو ببر تا ما کارمون رو بکنیم!
لینو با داد جواب داد:
ایشون گوه خورده با شما!
اصلا حالا که انقدر جوابا مبهمه خودم پرتت میکنم بیرون!
و هیونجین وقت نظر دادنت تمام شد و دیگه نه راه پیش داری نه پس!
دوست دخترتون گم میشه بیرون بانو هم میره خونش...
اگه مشکلی داری همش تقصیره خودته!
هیونجین گفت:
لینو دهنتو ببند!
دیگه حوصله نداشتم از اونجا زدم بیرون و رفتم تو ماشین...
پدرم هم تو ماشین بود!
با ترس گفتم:
سلام!
گفت:
سلام، دخترم...
بعد از اون نزدیک پنج دقیقه حرف نزدیم، سکوت داشت برام طاقت فرسا میشد...
که پدرم شکوندن و گفت:
فردا ساعت ۸ صبح(اصطلاح) باید بریم دادگاه و همه چیو تمام کنیم...
گفتم:
باشه!
با تعجب دیدم که به عمارت رسیدیم!
چقدر سریع...
از ماشین پیاده شدم و دیدم که مامانم توی دروازه اصلی وایساده تا ببینه ما اومدیم...
وقتی مارو دید و خیالش راحت شد رفت داخل عمارت...
- ۱۸۶
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط