{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Texetghamgin

‌‌‌‌‌‌‌ ┄┅┄┅┄✶ @Texet_ghamgin ✶┄┅┄┅┄

‌‌‌‌‌ سلام
داستان ازاونجا شروع شد که من متوجه شدم به خواهر مجازیم یه علاقه ی خیلی بیشتر دارم ولی چون بهم میگفت داداش هیچوقت به خودم اجازه نمیدادم که اون علاقه رو ابراز کنم تا اینکه یه شب بهم اس داد گفت محمد برام خواستگار اومده ولی من نمیخوامش تا این حرفوزد نتونستم جلوی خودمو بگیرم وگفتم دریا من دوست دارم میخوام مال من باشی مال خودم اونم گفت محمد منم میخوام مال توباشم اینجوری شد که رابطه ی عاشقیمون شروع شد روزها میگذشت ومابهم وابسته تر میشدیم بیشتر عاشق هم میشدیم تواوج خستگی وقتی صدای همومیشنیدیم کلمه وحس خستگی دربرابرمون بی معنی میشد بااینکه از هم خیلی دور بودیم ولی تمام روزو باهم بودیم سر کلاس،بیرون ،تورخت خواب پتورو بغل میکردیم به جای همدیگه و...دریای من والیبالیست بود هرکاریش میکردی قید والیبالو نمیزدبرای همین چون من میدونستم اون زودسرما میخوره گفتم اگه سرما بخوری جریمت میکنم وای خخخ دقیقا همون روز سرما خورد دقیقا یادمه1393/09/23اون روز جریمش کردم که نره تمرین واونم نرفت برای همین اون روزی روز جریمه گذاشتیم اسمشو...دریا همیشه به دوستای خواهریش میگفت دوفی خودش این کلمه رو ساخته بود انقدر قشنگ وبامزه میگفت که من خوشم میومد برای همین بعضی وقتها به منم میگفت دوفی ....راستی یادم رفت بگم تاریخ آشناییمون1393/08/20رمزگوشیمون این بود وتاریخ تولد همدیگه که میشه 13757820859299رمز گوشیم هنوزم همینه هیع بگذریم گذشت تااینکه بهم گفت محمد ما نمیتونیم مال هم بشیم آخه من ازتو سه سال بزرگترم خانوادم نمیزارن منوبه تو نمیدن منم درجوابش گفتم من تورو بدست میارم عزیزم توفقط مال منی مال خودمی اونم گفت نمیشه محمد منم هیچی نگفتم ....روزها خیلی خوب میگذشت ولی این حرف دریااصلا ازذهنم بیرون نمیشد تا اینکه یه روز گفت محمد برام خواستگار اومده و خانوادم تقریبا راضین منم هیچی نگفتم گلمو بغضگرفت ولی هیچی نگفتم من دوس داشتم اون خوشبخت بشه برای همین هیچی نگفتم وبا حالت عادیادامه دادم به صحبت کردن وقتی صحبتامون تموم شد وتلفن رو قطع کردیم من داغون شدپ وزدم زیر گریه ورفتم بیرون فقط گریه میکردم بهم زنگ زد جواب دادم دیگه نتونستم جلوی گریمو بگیرم اونم گفت چیشده منم گفتم دارم ازدستت میدم گفت من اگه ازدواج هم بکنم تنهات نمیزارم بعدشم من که بهت گفتم نمیخوامش پس نگران نباش خلاصه آرومم کرد تا اینکه 1393/03/10گفت یه پسره هس از همه لحاظ خوبه خواستگارمه منم گفتم چجوریه خوبه ؟؟و.. 1394/03/25کنکور داشت منم هیچی نگفتم پسرخالشومیشناختم بهش اس دادم گفتم پسره چجوریه خوبه؟تومیشناسیش؟میتونه دریای منو خوشبخت کنه گفت آره خیلی خوبه منم گفتم من میخواستم دریاروخوشبخت کنم شایدنتونم به اندازه ی اون خوشبختش کنم خوشبختیه دریابرام ازهمه چیز مهم تره به پسرخالش گفتم من دیگه جواب دریارونمیدم بهش بگو محمدگفته جواب مثبت بده وقطع کردم روزگارم سیاه شد سه بار اقدام به خودکشی کردم ولی ترس ازاینکه خانوادم دریارواذیت کنن مانعم کرد ازاون کار آخه خانوادم خبر داشتن گذشت من شده بودم محمدی که طعم خوشحالی روازدست داده بود اصلا شادی نمیدونست چیه خنده هام همه تلخ بود میخندیدم اشکم میومد عین الآن همش بادریای خیالاتم حرف میزدم میگفتم عشقم این مدل مو خوبه؟آره تو دوس داری خخخ باشه عوضش میکنم خلاصه گذشت تااینکه بهم اس داد گفت محمد من اومدم مشهد میخوام ببینمت منم میخواستم ببینمش رفتم سر قرار وای عشقم چه ناز بود خنده هاش از اونی که توخیالاتم تصور میکردم نازتربود اومد جلوولی من نه بهش دست دادم نه بوسش کردم نه بغلش کردم نه هیچی باخودم گفتم نامزد داره دوس نداشتم خیانت کنه حرف زد باهام وبعدش که از هم جداشدیم بهش اس دادم ببخشیددست ندادم آخه گفتم شوهرداری خوب نیس اونم گفت ازدواج نکردم آقامحمد هیچی نگفتم خلاصه دوباره شده بود مال من ولی عین قبل گرم نبودیم تا اینکه یه روز گفت اشکان پسرخالم اومده خواستگاریم نمیدونم باید چی کار کنم منم گفتم برو عشقم خوشبخت شو منم میرم بایکی دیگه اول قبول نکرد ولی انقدر اصرار کردم وگفتم که رفت شدم محمد تنها محمدی که هیچوقت شاد نیس وخوشحالیش فقط به اینه که عشقش خوشبخته هرشب گریه میکنم تا عشقم خوشبخت بشه این بود داستان عشق منو دریا.....
دیدگاه ها (۴)

پارک شهرمون یهویی

ادمهارا به حال خود بگذاربزارهرفکر میخان بکنن.تو همه مثل اونه...

خواننده کوهیاربختیاری به افتخارش لایک کنید..یهویی

جشن اموزش پرورش عشایری

مهرو

P5

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط