تلنگر

تلنگر
دین فروش

مؤذنی سالیان طولانی، بالای مأذنه اذان می گفت:

روزی نگاهش به یکی از خانه های اطراف افتاد، دختری را دید بسیار زیبا و دلربا!

بنابراین اذان را با زحمت زیاد به پایان رسانید و سپس به دنبال دختر روانه گردید.

آن مرد وقتی به خانه دختر رسید، در زد، صاحب خانه آمد و پرسید: کاری دارید؟

مؤذن گفت:
برای خواستگاری دختر شما آمدم.

صاحب خانه گفت:
ما ارمنی هستیم و شما مسلمان!


مؤذن برگشت،
و هرچه خواست خودداری کند، نتوانست و دوباره به سوی آن خانه روانه شد.

او دوباره در زد، صاحب خانه آمد و مطلب خود را تکرار کرد و در آخر گفت:

اگر ارمنی شوی می پذیریم!

موذن گفت: نمی شود و باز گشت؛

اما هر چه می خواست خودش را کنترل کند، نتوانست.

بار دیگر مؤذن به سوی خانه ارمنی حرکت کرد و حاضر شد دختر او را بگیرد و ارمنی شود.

مقدمات ازدواج فراهم شد.

شب زفاف که شد، موذن به سوی خانه عروس حرکت کرد، در بین راه پایش به چیزی برخورد کرد، زمین خورد و مرد،
در حالی که کافر شده بود.

مراقب باشیم که،
دین وایمانون رو به چیزی نفروشیم!
دیدگاه ها (۵)

(debt (part 2

جنگل نفرین شده پارت ۲۱

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت پــانــزدهــم 𓆪 🖤🥀ـ «اسما...»صدای مرد دوباره ...

RESPECT OR DIE : پارت بیستم + نیلا عقب برو...مرد خندید...: (...

In the Embrace of DarknessPART 2صبح روز بعد...جونگ‌کوک جلوی ...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝒄𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 46ویولت چند قدم جلو رفت.— جوابم رو ب...

پارت ۴۹ — آخرین دیداریونگی چند دقیقه همان‌جا ایستاده بود.انگ...

مافیای من — قسمت ۲۱اسمِ مادرات چند ثانیه فقط به جونگکوک نگاه...

The Fairy's - Monster's wrong love

🖤 پارت ۷ | «فرار از حقیقت»چند ثانیه...هیچ‌کس حرف نزد.صدای آژ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط