{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان های زیبا

داستان های زیبا

دختر کوچک به مهمان گفت:میخوای عروسکهامو ببینی؟ مهمان با مهربانی جواب داد:بله. دخترک دوید و همه ی عروسکهاشو آورد،بعضی از اونا خیلی بانمک بودن در بین اونا یک عروسک باربی هم بود.

مهمان از دخترک پرسید:کدومشونو بیشتر از همه دوست داری؟ ... و پیش خودش فکر کرد:حتما” باربی. اما خیلی تعجب کرد وقتی که دید دخترک به عروسک تکه پاره ای که یک دست هم نداشت اشاره کرد و گفت:اینو بیشتر از همه دوست دارم.

مهمان با کنجکاوی پرسید:این که زیاد خوشگل نیست!دخترک جواب داد: آخه اگه منم دوستش نداشته باشم دیگه هیشکی نیست که باهاش بازی کنه و دوستش داشته باشه ، اونوقت دلش میشکنه .......کاشکی آدما شبیه این بچه بودن..
دیدگاه ها (۲)

..

اسمت را روی غنچه نوشتم،باز شد.رو درخت نوشتم،میوه داد.تو صحرا...

12 لحظه ناب و دوست داشتنی در طول عمر هر انسان1. لحظه تحویل س...

.

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

دلبرمن!

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط