پارت ۵۷ فیک ازدواج مافیایی
پارت ۵۷
کوکویو
که یهو تق تق تق در خورد ..
کوک : بیا
خدمتکار : آقا ، شام آمادس .
کوک : مگه ساعت چنده ؟
خدمتکار: ۹ شب
کوک : آها باشه برو الان میام
خدمتکار چشمی گفت و رفت
میخاستم برم که یادم اومد آدرسو از یوچان نپرسیدم میخاستم بهش زنگ بزنم که خودش زنگ زد
حلال زادم هست 😂
مکالمشون
کوک : سلام یوچان چخبر ؟ خوبی ؟ چیزی پیدا کردی؟ منم میخاستم بهت زنگ بزنم (غین رپ خیلی سریع )
یوچان : آروم بابا نفس بگیر آره ردشو زدم
کوک : خب ؟
یوچان : خب چیه ؟
کوک : میگم خب کجاس ؟
یوچان : آها آدرسشو برات فرستادم الان
کوک : باشه پس بعدا میبینمت
یوچان : باشه بای
و پایان مکالمه
رفتم تو صفحه چت یوچان و خودم که آدرسو چک کنم
تویه یه خونه مسکونی خیلی عادی بود ولی توی یه کوچه خیلی باریک که ماشین رد نمیشه الان چیکار کنیم ؟
در: تق تق تق
کوک : بله بیا
م،ک: پسرم چیشده نمیخای بیای شام؟
گوشی رو خاموش کردم و گفتم
کوک : اوه حواسم نبود بریم
م،ک: چیزی درمورد ا،ت پیدا کردی؟
کوک : آره بریم سر میز شام درموردش حرف میزنیم چون یه مشکلی هست
م،ک : چه مشکلی ؟
کوک : میفهمی ، ولی مهم نیس
م،ک : باشه
(از اونجایی که مامان کوک گفت چیزی در مورد ا،ت پیدا کردی تا اونجایی که گفت باشه درحالی بود که داشتن از پله ها پایین میرفتن)
رفتیم و روی میز شام کنار پدرم نشستیم
که پدرم گفت
پ،ک: چیزی در مورد ا،ت پیدا کردی؟
کوک : بله پدر ولی یه مشکلی هست
پ،ک: چه مشکلی ؟
کوک : اون هیونسان عوضی ا،تو تو یه خونه ی مسکونی برای اینکه کسی شک نکنه زندانی کرده
پ،ک: خب مشکلچیه ؟
کوک : اون خونه توی کوچه ی لیله و اون کوچه خیلی تنگه و ماشین ازش رد نمیشه
پیاده رفتن و حمله کردن سخته ولی...
پ،ک: ولی؟
کوک : شدنیه
پ،ک : خوبه شامتونو بخورین
بعد از این حرف پدرم هر سه تامون شروع کردیم به خوردن شاممون
بعد از چند مین ساعتو دیدم ۱۰ شب شاممون هم تموم شده بود پدرم به پدر ا،ت زنگ زد و همچی رو گفت و قرار شد فقط ما بریم برای نجات ا،ت و اگه شکست خوردیم بهشون بگیم و اونام بیان
سه ساعت دیگه من و پدرم و تعدادی نیرو و بادیگارد حرکت میکنیم
چون خسته بودم رفتم بالا تو اتاقم و چند دقیقه ای چشمامو روهم گذاشتم ولی از استرس خوابم نمیبرد ، برای کی استرس داشتم برای ا،ت ؟ واقعا ؟ عجیبه (عجیبه رو با پوزخند گفت)
بعد از دوساعت بیدار شدم و رفتم یه دوش ۳۰ مینی گرفتم و اومدم
موهامو با سشوار خشک کردم و یه لباس کاملا مشکی پوشیدم (میزارم) از کشوم تفنگمو برداشتم و رفتم پایین
پدرم هم آماده بود و باهم رفتیم
ا،ت ویو
بعد دیدن تقریبا ۴ قسمت خدمتکار اومد و یه ظرف پر از شام بهم داد
و شروع کردم به خوردنش بعد از تموم کردنش میزو همون جا گذاشتم و به ادامه ی سریالم رسیدم
بعد از چند ساعت سریالم تموم شد (الان تازه تموم شد)
ساعتو دیدم ۸ شب بود
اون عوضی گوشیمم گرفته بود
خسته بودم و....
کوکویو
که یهو تق تق تق در خورد ..
کوک : بیا
خدمتکار : آقا ، شام آمادس .
کوک : مگه ساعت چنده ؟
خدمتکار: ۹ شب
کوک : آها باشه برو الان میام
خدمتکار چشمی گفت و رفت
میخاستم برم که یادم اومد آدرسو از یوچان نپرسیدم میخاستم بهش زنگ بزنم که خودش زنگ زد
حلال زادم هست 😂
مکالمشون
کوک : سلام یوچان چخبر ؟ خوبی ؟ چیزی پیدا کردی؟ منم میخاستم بهت زنگ بزنم (غین رپ خیلی سریع )
یوچان : آروم بابا نفس بگیر آره ردشو زدم
کوک : خب ؟
یوچان : خب چیه ؟
کوک : میگم خب کجاس ؟
یوچان : آها آدرسشو برات فرستادم الان
کوک : باشه پس بعدا میبینمت
یوچان : باشه بای
و پایان مکالمه
رفتم تو صفحه چت یوچان و خودم که آدرسو چک کنم
تویه یه خونه مسکونی خیلی عادی بود ولی توی یه کوچه خیلی باریک که ماشین رد نمیشه الان چیکار کنیم ؟
در: تق تق تق
کوک : بله بیا
م،ک: پسرم چیشده نمیخای بیای شام؟
گوشی رو خاموش کردم و گفتم
کوک : اوه حواسم نبود بریم
م،ک: چیزی درمورد ا،ت پیدا کردی؟
کوک : آره بریم سر میز شام درموردش حرف میزنیم چون یه مشکلی هست
م،ک : چه مشکلی ؟
کوک : میفهمی ، ولی مهم نیس
م،ک : باشه
(از اونجایی که مامان کوک گفت چیزی در مورد ا،ت پیدا کردی تا اونجایی که گفت باشه درحالی بود که داشتن از پله ها پایین میرفتن)
رفتیم و روی میز شام کنار پدرم نشستیم
که پدرم گفت
پ،ک: چیزی در مورد ا،ت پیدا کردی؟
کوک : بله پدر ولی یه مشکلی هست
پ،ک: چه مشکلی ؟
کوک : اون هیونسان عوضی ا،تو تو یه خونه ی مسکونی برای اینکه کسی شک نکنه زندانی کرده
پ،ک: خب مشکلچیه ؟
کوک : اون خونه توی کوچه ی لیله و اون کوچه خیلی تنگه و ماشین ازش رد نمیشه
پیاده رفتن و حمله کردن سخته ولی...
پ،ک: ولی؟
کوک : شدنیه
پ،ک : خوبه شامتونو بخورین
بعد از این حرف پدرم هر سه تامون شروع کردیم به خوردن شاممون
بعد از چند مین ساعتو دیدم ۱۰ شب شاممون هم تموم شده بود پدرم به پدر ا،ت زنگ زد و همچی رو گفت و قرار شد فقط ما بریم برای نجات ا،ت و اگه شکست خوردیم بهشون بگیم و اونام بیان
سه ساعت دیگه من و پدرم و تعدادی نیرو و بادیگارد حرکت میکنیم
چون خسته بودم رفتم بالا تو اتاقم و چند دقیقه ای چشمامو روهم گذاشتم ولی از استرس خوابم نمیبرد ، برای کی استرس داشتم برای ا،ت ؟ واقعا ؟ عجیبه (عجیبه رو با پوزخند گفت)
بعد از دوساعت بیدار شدم و رفتم یه دوش ۳۰ مینی گرفتم و اومدم
موهامو با سشوار خشک کردم و یه لباس کاملا مشکی پوشیدم (میزارم) از کشوم تفنگمو برداشتم و رفتم پایین
پدرم هم آماده بود و باهم رفتیم
ا،ت ویو
بعد دیدن تقریبا ۴ قسمت خدمتکار اومد و یه ظرف پر از شام بهم داد
و شروع کردم به خوردنش بعد از تموم کردنش میزو همون جا گذاشتم و به ادامه ی سریالم رسیدم
بعد از چند ساعت سریالم تموم شد (الان تازه تموم شد)
ساعتو دیدم ۸ شب بود
اون عوضی گوشیمم گرفته بود
خسته بودم و....
- ۳۷.۸k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط