{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕


𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒



چند روز بعد، یونا بالاخره اجازه گرفت به بازار پایتخت برود.

البته اجازه گرفتن بیشتر شبیه جنگ بود.

هان گفت:

«تنها نمی‌ری.»

یونا گفت:

«می‌رم.»

«نه.»

«می‌رم.»

«یونا!»

«قول میدم دردسر درست نکنم.»

هان چند ثانیه نگاهش کرد.

«همین جمله‌ات باعث میشه بیشتر بترسم.»

یونا خندید و راه افتاد.

بازار شلوغ‌تر از چیزی بود که تصور می‌کرد.

بوی غذا، صدای فروشنده‌ها، پارچه‌های رنگارنگ و مغازه‌های کوچک...

یونا محو همه‌چیز شده بود که ناگهان—

«آخ!»

با کسی برخورد کرد.

دختر جوانی مقابلش ایستاده بود.

یونا سریع خم شد.

«ببخشید! من حواسم نبود.»

دختر لبخند زد.

«اشکالی نداره.»

این اولین دیدار یونا و هانا بود.
دیدگاه ها (۲)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط