پارت ۲۶ | نفر چهارم
پارت ۲۶ | نفر چهارم
جونکوک آرام برگشت.
نفر چهارم درست پشت سرش ایستاده بود.
آرین و سامان با دیدنش خشکشون زد.
چهرهی آن شخص در تاریکی مشخص نبود؛ فقط دو چشمش زیر نور کمرنگ چراغ دیده میشد.
جونکوک یک قدم عقب رفت.
— تو کی هستی؟
شخص هیچ جوابی نداد.
فقط به عکس داخل دست جونکوک اشاره کرد.
آرین با صدای لرزان گفت:
— جونکوک... عکس رو نگاه کن.
جونکوک به عکس نگاه کرد.
تصویر دوباره تغییر کرده بود.
این بار نفر چهارم داخل عکس نبود.
اما جای او، پشت سر جونکوک، خالی نبود.
یک سایه آنجا ایستاده بود.
جونکوک دوباره سرش را بالا آورد.
نفر چهارم دیگر پشت سرش نبود.
اتاق خالی بود.
سامان با عجله گفت:
— کجا رفت؟!
ناگهان صدای رئیس از پشت در شنیده شد:
— جونکوک! در رو باز نکن!
جونکوک به سمت در رفت.
— رئیس؟!
صدای رئیس دوباره آمد:
— به صدای من اعتماد نکن!
همه ساکت شدند.
آرین آرام گفت:
— پس... اون صدایی که پشت دره رئیس نیست؟
از پشت در صدای دیگری آمد:
— درست حدس زدی.
دستگیرهی در آرام پایین رفت.
سامان عقب رفت.
— یکی پشت دره!
جونکوک عکس را محکم گرفت.
— هرچی هست، میخواد ما در رو باز کنیم.
ناگهان صدای رئیس از داخل اتاق آمد:
— چون اون پشت در نیست...
همه به سمت صدا برگشتند.
رئیس گوشهی اتاق ایستاده بود.
اما چیزی عجیب بود.
چشمهایش کاملاً سیاه شده بود.
لبخند زد و گفت:
— اون از اول داخل اتاق بود.
چراغها خاموش شدند.
و این بار...
صدای چهار نفر همزمان در تاریکی شنیده شد:
— بازی تازه شروع شده.
جونکوک آرام برگشت.
نفر چهارم درست پشت سرش ایستاده بود.
آرین و سامان با دیدنش خشکشون زد.
چهرهی آن شخص در تاریکی مشخص نبود؛ فقط دو چشمش زیر نور کمرنگ چراغ دیده میشد.
جونکوک یک قدم عقب رفت.
— تو کی هستی؟
شخص هیچ جوابی نداد.
فقط به عکس داخل دست جونکوک اشاره کرد.
آرین با صدای لرزان گفت:
— جونکوک... عکس رو نگاه کن.
جونکوک به عکس نگاه کرد.
تصویر دوباره تغییر کرده بود.
این بار نفر چهارم داخل عکس نبود.
اما جای او، پشت سر جونکوک، خالی نبود.
یک سایه آنجا ایستاده بود.
جونکوک دوباره سرش را بالا آورد.
نفر چهارم دیگر پشت سرش نبود.
اتاق خالی بود.
سامان با عجله گفت:
— کجا رفت؟!
ناگهان صدای رئیس از پشت در شنیده شد:
— جونکوک! در رو باز نکن!
جونکوک به سمت در رفت.
— رئیس؟!
صدای رئیس دوباره آمد:
— به صدای من اعتماد نکن!
همه ساکت شدند.
آرین آرام گفت:
— پس... اون صدایی که پشت دره رئیس نیست؟
از پشت در صدای دیگری آمد:
— درست حدس زدی.
دستگیرهی در آرام پایین رفت.
سامان عقب رفت.
— یکی پشت دره!
جونکوک عکس را محکم گرفت.
— هرچی هست، میخواد ما در رو باز کنیم.
ناگهان صدای رئیس از داخل اتاق آمد:
— چون اون پشت در نیست...
همه به سمت صدا برگشتند.
رئیس گوشهی اتاق ایستاده بود.
اما چیزی عجیب بود.
چشمهایش کاملاً سیاه شده بود.
لبخند زد و گفت:
— اون از اول داخل اتاق بود.
چراغها خاموش شدند.
و این بار...
صدای چهار نفر همزمان در تاریکی شنیده شد:
— بازی تازه شروع شده.
- ۹۱
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط