چند پارتی
چند پارتی....10
NEME : پیچ و خم در وینستون
G _=
وقتی در کشو را باز کرد....گرچه مدتی کمی بود که آن را بسته بود اما لایه ای کوچک از خاک روی تچهیزاتش نشسته بود.
با دستمال مخصوصش هر چیز را که لازم داشت بر میداشت و تمیز میکرد : «کلت برتا ایتالیایی اش را برداشت و دستمال را به نرمی رویش کشید تا خاک کمی که نشسته بود پاک شود ، سپس کلت مگنوم آمریکای را که معروف به خوش دست ترین کلت او بود برداشت و مانند کلت برتا تمیزش کرد ، چیز زیادی برای برداشتن نداشت به جزء چند تا خشاب ازافه که لازمش می شد.»
او با این کلت ها خاطرات زیادی داشت....
در کشو را بست ، و با کلید قفلش کرد. آهنگ مورد علاقه اش به نام «Red Moon» در ذهنش مدام در حال پخش بود.....به سمت در های بالایی کمد رفت انها را باز کرد ، این یکی دیگر کلید نداشت!
جلیقه زِد و گلوله اش را برداشت ، همینطور شلوار مخصوصش که در اکثر معموریت ها از ان استفاده میکرد ، گرچه ظاهر گشاد و بگ مانندی داشت اما از پارچه نانو دوخته شده بود و زخیم تر از شلوار های عادی بود.
آخرین چیز همان بافت گشاد و بلند همیشگی اش بود ، همان بافتی که مدیر جین سالها پیش بهش هدیه داده بود بی هیچ دلیلی آن را می پوشید حتی مانند فندکش نبود که دلیلی برای نگه داشتنش داشته باشد....احساس خاصی به آن داشت به آن استین های بلندش که تا نیمی از انگشتانش را میگرفت و لایه لایه روی مچش می افتاد ، عاشق آن رنگ های لایه لایه و ردیفی زیر هم بود ، همان رنگ های مورد علاقه اش کرمی تیره سفید و سیاه....
به تور عجیبی بعد از 6 سال تمام آن را بدون هیچ اسیبی نگه داشته بود.
تمام وسایلش را مرتب و تا کرده روی صندلی کنار میزش گذاشت.
ساعت تقریبا « 12:00 » بود ، مانند همیشه هیچ علاقه ای به خواب نداشت برای همین روی مبلش لم داد.
بی هیچ دلیلی از آرامش خسته شده بود دلش کمی هیجان میخواست گرچه کودک درونش مرده و تکه تکه شده بود...
اما انگار آن متفاوت ترین شب در زندگی اش بود تمام خاطراتش با جین زنده شده بود اما نمی دانست چرا ، چرا از مرور آن خاطرات لذت میبرد نه نفرت.
ادامه دارد....
RINKA_FOJISAWA _-_....R.....H....
خوشحال میشم نظرتو بدونم!
NEME : پیچ و خم در وینستون
G _=
وقتی در کشو را باز کرد....گرچه مدتی کمی بود که آن را بسته بود اما لایه ای کوچک از خاک روی تچهیزاتش نشسته بود.
با دستمال مخصوصش هر چیز را که لازم داشت بر میداشت و تمیز میکرد : «کلت برتا ایتالیایی اش را برداشت و دستمال را به نرمی رویش کشید تا خاک کمی که نشسته بود پاک شود ، سپس کلت مگنوم آمریکای را که معروف به خوش دست ترین کلت او بود برداشت و مانند کلت برتا تمیزش کرد ، چیز زیادی برای برداشتن نداشت به جزء چند تا خشاب ازافه که لازمش می شد.»
او با این کلت ها خاطرات زیادی داشت....
در کشو را بست ، و با کلید قفلش کرد. آهنگ مورد علاقه اش به نام «Red Moon» در ذهنش مدام در حال پخش بود.....به سمت در های بالایی کمد رفت انها را باز کرد ، این یکی دیگر کلید نداشت!
جلیقه زِد و گلوله اش را برداشت ، همینطور شلوار مخصوصش که در اکثر معموریت ها از ان استفاده میکرد ، گرچه ظاهر گشاد و بگ مانندی داشت اما از پارچه نانو دوخته شده بود و زخیم تر از شلوار های عادی بود.
آخرین چیز همان بافت گشاد و بلند همیشگی اش بود ، همان بافتی که مدیر جین سالها پیش بهش هدیه داده بود بی هیچ دلیلی آن را می پوشید حتی مانند فندکش نبود که دلیلی برای نگه داشتنش داشته باشد....احساس خاصی به آن داشت به آن استین های بلندش که تا نیمی از انگشتانش را میگرفت و لایه لایه روی مچش می افتاد ، عاشق آن رنگ های لایه لایه و ردیفی زیر هم بود ، همان رنگ های مورد علاقه اش کرمی تیره سفید و سیاه....
به تور عجیبی بعد از 6 سال تمام آن را بدون هیچ اسیبی نگه داشته بود.
تمام وسایلش را مرتب و تا کرده روی صندلی کنار میزش گذاشت.
ساعت تقریبا « 12:00 » بود ، مانند همیشه هیچ علاقه ای به خواب نداشت برای همین روی مبلش لم داد.
بی هیچ دلیلی از آرامش خسته شده بود دلش کمی هیجان میخواست گرچه کودک درونش مرده و تکه تکه شده بود...
اما انگار آن متفاوت ترین شب در زندگی اش بود تمام خاطراتش با جین زنده شده بود اما نمی دانست چرا ، چرا از مرور آن خاطرات لذت میبرد نه نفرت.
ادامه دارد....
RINKA_FOJISAWA _-_....R.....H....
خوشحال میشم نظرتو بدونم!
- ۴۴۱
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط