پناهگاهی از جنس سایه
پناهگاهی از جنس سایه
پارت۱
ایستگاه فضایی آرک در آرامش عمیقی فرو رفته بود. در آن ساعت از شب بیشتر بخشها در تاریکی مطلق بودند اما در انتهای راهروی بخش نظامی چراغهای اتاق تمرین هنوز روشن بودند صدای نفسنفس زدنهای تند و ضربات سنگین سکوت راهرو را میشکست خارپشت سیاه و قرمزی با تمام توان در حال انجام تمرینهای رزمی سختی بود که پروفسور برایش تعیین کرده بود شدو با وجود اینکه فقط هشت سال سن داشت با جدیتی مرگبار به کیسه بوکس معلق ضربه میزد عرق از تیغ هایش سرازیر شده بود و چشمان سرخش میدرخشید او خودش را مجبور میکرد که قویترین باشد بدون استراحت بدون ضعف ناگهان با صدای فیس کوتاهی در اتاق تمرین باز شد نور ملایمی از راهرو به داخل تابید و دختری با موهای طلایی و پیراهن آبی آسمانی وارد اتاق شد ماریا با همان لبخند آرامشبخش همیشگیاش کنار دیوار ایستاد و به شدو نگاه کرد جلوتر آمد و با لحنی مهربان گفت: «شدو تمرین کردن دیگه بسه یکم استراحت کن»شدو بدون اینکه به او نگاه کند ضربه محکم دیگری به کیسه بوکس زد و با لحن سرد و بچگانهاش گفت: «من به استراحت نیاز ندارم ماریا»ماریا نزدیکتر شد دست کوچک و خیس از عرق شدو را گرفت و با اصرار او را به سمت در کشید: «دنبالم بیامیخواهم یک چیزی روبهت نشان بدهم یک راز که پدربزرگ تا به حال از ما پنهان کرده بود.»
پارت۱
ایستگاه فضایی آرک در آرامش عمیقی فرو رفته بود. در آن ساعت از شب بیشتر بخشها در تاریکی مطلق بودند اما در انتهای راهروی بخش نظامی چراغهای اتاق تمرین هنوز روشن بودند صدای نفسنفس زدنهای تند و ضربات سنگین سکوت راهرو را میشکست خارپشت سیاه و قرمزی با تمام توان در حال انجام تمرینهای رزمی سختی بود که پروفسور برایش تعیین کرده بود شدو با وجود اینکه فقط هشت سال سن داشت با جدیتی مرگبار به کیسه بوکس معلق ضربه میزد عرق از تیغ هایش سرازیر شده بود و چشمان سرخش میدرخشید او خودش را مجبور میکرد که قویترین باشد بدون استراحت بدون ضعف ناگهان با صدای فیس کوتاهی در اتاق تمرین باز شد نور ملایمی از راهرو به داخل تابید و دختری با موهای طلایی و پیراهن آبی آسمانی وارد اتاق شد ماریا با همان لبخند آرامشبخش همیشگیاش کنار دیوار ایستاد و به شدو نگاه کرد جلوتر آمد و با لحنی مهربان گفت: «شدو تمرین کردن دیگه بسه یکم استراحت کن»شدو بدون اینکه به او نگاه کند ضربه محکم دیگری به کیسه بوکس زد و با لحن سرد و بچگانهاش گفت: «من به استراحت نیاز ندارم ماریا»ماریا نزدیکتر شد دست کوچک و خیس از عرق شدو را گرفت و با اصرار او را به سمت در کشید: «دنبالم بیامیخواهم یک چیزی روبهت نشان بدهم یک راز که پدربزرگ تا به حال از ما پنهان کرده بود.»
- ۹۷۱
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط