Dad, help me
پارت۸
گفت که: فشارش افتاده چیزی نیستـ
ته: چی الو هیونگ صدات نمیادددد چش شدعه؟
نامجون: الو ته
ته: نامی هیونگ؟ الو
عه چرا قطع شد بهتره خودم برم ببینم چیشه شده سریع اماده شدم و رفتم طرف ماشینم و سوارش شدم و به طرف خونه مشترکمون با اعضا رفتم دنبال کلیدام میگشتم تا درو باز کنم که با خروج دکتر از در خونه در باز شد
دکتر:سلام اقای کیم.. روز بخیر
تهیونگ: سلام روز شما هم بخیر
دکتر: با اجازتون من مرخص میشم
تهیونگ: بفرماید
وارد حیاط شدم و بعد از اون در خونه که نصفه باز بود رو باز کردم و وارد شدم
تهیونگ: پسرا کجایین؟
جیهوپ: ته بیا اینجا ما تو اتاق مهمانیم
تهیونگ: سلام کوک چش شده؟(نگران)
جین: نترس چیزیش نشده فشارش افتاده از حال رفته
تهیونگ: هوففف خداروشکر... ولی کوک سابقه نداشت قش کنه چش شد
جیهوپ: این نامه رو کاملیا فرستاده
تهیونگ: چیییی اون زندس؟ ولی پلیسا گفتن چون تا الان خبری نشده یعنی ممکنه مرده باشه
جیمین: ولی حالا که میبینی زندس
کوک: کاملیا... کاملیا(اروم)
عضا: کوک.. جونگ کوک بیدار شو
کوکــ: جین هیونگ
جین: چیزی میخوای کوک
کوک: ازت یه خواهشی دارم
جین: چی میخوای
کوک: بچمو برام پیدا کن.. خواهش میکنم.. التماست میکنم(گریه) قول میدم بزارمش رو سرم قول کیدم قدرشو بدونم قول میدم جونمم براش بدم
جیهوپ: هعی کوکی اروم باش.. باشه باشه پیداش میکنیم
(پرش به ۲ساعت بعد)
ویو ادمین
همنطور که پسرا دور هم نشسته بودن و سکوت عمیقی بینشون بود
نامجون تصمیم به شکستن این سکوت میکنه
نامجون: هعی جیهوپ چرا بهش همچین قولی دادی هان الان چجوری میخوای بهش عمل کنی
جیهوپ: من قول دادم پس پیداش میکنم.... پسرا بیایین حتا اگه اخرین روز زندگیمونم باشه به کوک کمک کنیم تا یبار دیگه بخنده
بقیه عضا: قبوله
(پرش به۵سال بعد)
ویو کاملیا
بالاخره۷سال گذشت من پزشک شدم
دلم میخواد برگردم کره
مامان و دایی هان اونقدر هام که فکر میکردم ادم های خوبی نیستن
توی این سال ها تنها کاری که مامان میتونست برام انجام بده این بود که کتکم بزنه و روی درسا بهم بفشار بیاره
دایی هان هم مثل یه نگهبان همیشه بالا سرمه که فرار نکنم
لیا: کاملیا.. کاملیا
کاملیا: چی بله چیشد
لیا: حواست کجاست؟ غذا تو بخور
کاملیا: چشم
کاملیا: مامان
لیا: بله
کاملیا: من..... من تصمیم رو گرفتم
لیا: تصمیم.. تصمیم چی؟
کاملیا: من تصمیم گرفتم بابارو ببخشم و برگردم کره
دلم مبخواد برگردم کشوری که توش دنیا اومدم
لیا: نه کاملیا...
کاملیا: چرا مامان چرا (بلند)
لیا: مثل اینکه یادت رفته با چه وضعیتی از خونه اوردمت اینجا
کاملیا: ولی مامان تو حتا نزاشتی من به بابا تواین چند سال زنگ بزنم مجبورم کردی ۳سال پیش اون نامه لعنتی رو بنویسم
لیا:.
لایک۲۰
کامنت۱۲
گفت که: فشارش افتاده چیزی نیستـ
ته: چی الو هیونگ صدات نمیادددد چش شدعه؟
نامجون: الو ته
ته: نامی هیونگ؟ الو
عه چرا قطع شد بهتره خودم برم ببینم چیشه شده سریع اماده شدم و رفتم طرف ماشینم و سوارش شدم و به طرف خونه مشترکمون با اعضا رفتم دنبال کلیدام میگشتم تا درو باز کنم که با خروج دکتر از در خونه در باز شد
دکتر:سلام اقای کیم.. روز بخیر
تهیونگ: سلام روز شما هم بخیر
دکتر: با اجازتون من مرخص میشم
تهیونگ: بفرماید
وارد حیاط شدم و بعد از اون در خونه که نصفه باز بود رو باز کردم و وارد شدم
تهیونگ: پسرا کجایین؟
جیهوپ: ته بیا اینجا ما تو اتاق مهمانیم
تهیونگ: سلام کوک چش شده؟(نگران)
جین: نترس چیزیش نشده فشارش افتاده از حال رفته
تهیونگ: هوففف خداروشکر... ولی کوک سابقه نداشت قش کنه چش شد
جیهوپ: این نامه رو کاملیا فرستاده
تهیونگ: چیییی اون زندس؟ ولی پلیسا گفتن چون تا الان خبری نشده یعنی ممکنه مرده باشه
جیمین: ولی حالا که میبینی زندس
کوک: کاملیا... کاملیا(اروم)
عضا: کوک.. جونگ کوک بیدار شو
کوکــ: جین هیونگ
جین: چیزی میخوای کوک
کوک: ازت یه خواهشی دارم
جین: چی میخوای
کوک: بچمو برام پیدا کن.. خواهش میکنم.. التماست میکنم(گریه) قول میدم بزارمش رو سرم قول کیدم قدرشو بدونم قول میدم جونمم براش بدم
جیهوپ: هعی کوکی اروم باش.. باشه باشه پیداش میکنیم
(پرش به ۲ساعت بعد)
ویو ادمین
همنطور که پسرا دور هم نشسته بودن و سکوت عمیقی بینشون بود
نامجون تصمیم به شکستن این سکوت میکنه
نامجون: هعی جیهوپ چرا بهش همچین قولی دادی هان الان چجوری میخوای بهش عمل کنی
جیهوپ: من قول دادم پس پیداش میکنم.... پسرا بیایین حتا اگه اخرین روز زندگیمونم باشه به کوک کمک کنیم تا یبار دیگه بخنده
بقیه عضا: قبوله
(پرش به۵سال بعد)
ویو کاملیا
بالاخره۷سال گذشت من پزشک شدم
دلم میخواد برگردم کره
مامان و دایی هان اونقدر هام که فکر میکردم ادم های خوبی نیستن
توی این سال ها تنها کاری که مامان میتونست برام انجام بده این بود که کتکم بزنه و روی درسا بهم بفشار بیاره
دایی هان هم مثل یه نگهبان همیشه بالا سرمه که فرار نکنم
لیا: کاملیا.. کاملیا
کاملیا: چی بله چیشد
لیا: حواست کجاست؟ غذا تو بخور
کاملیا: چشم
کاملیا: مامان
لیا: بله
کاملیا: من..... من تصمیم رو گرفتم
لیا: تصمیم.. تصمیم چی؟
کاملیا: من تصمیم گرفتم بابارو ببخشم و برگردم کره
دلم مبخواد برگردم کشوری که توش دنیا اومدم
لیا: نه کاملیا...
کاملیا: چرا مامان چرا (بلند)
لیا: مثل اینکه یادت رفته با چه وضعیتی از خونه اوردمت اینجا
کاملیا: ولی مامان تو حتا نزاشتی من به بابا تواین چند سال زنگ بزنم مجبورم کردی ۳سال پیش اون نامه لعنتی رو بنویسم
لیا:.
لایک۲۰
کامنت۱۲
- ۹.۲k
- ۰۶ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط