Rz prpr
Rz prpr ¹
معرفی:
[مین جونکوک 20 ساله. برادر کوچیک مین یونگی مافیای بزرگ کل سئول. یه کافه بزرگ داره]
[مین یونگی 26 ساله. مافیای بی رحمی که تنها نقطه ضعفش برادر کوچیک تر و تنها عضو خوانوادش بود ]
[کیم تهیونگ 23 ساله . که تو تمام زندگیش منتظر فرصتی برای انتقام از مین یونگی بود انتقامی که بخاطرش از هرچی که جلوش بود میگذشت حتی قلبش]
[کیم جیمین 20 ساله. برادر تهیونگ که پسری گوگولی و مهربون بود اون خیلی سعی کرد جلوی تهیونگو از انجام این انتقام بگیره ولی نتونست]
ویو کوک
مثل همیشه لباسام رو پوشیدم و سوار ماشینم شدم که برم سرکارم دیدم چنتا ماشین سیاه دارن دنبالم میان سریع ماشینو پارک کردم و در اومدم
کوک: شما کی هستین چرا دنبال من راه افتادین؟؟
بادیگارد: ما رو ارباب برای حفاظت از شما استخدام کردن
کوک: یونگی؟
بادیگارد: بله
ازشون فاصله گرفتم و به یونگی زدم
یونگی: چی شده کوچلو
کوک: یونگی نمیخای این کاراتو تموم کنی؟ مگه نگفتم بادیگارد استخدام نکن
یونگی: شرطمون که یادت نرفته کوکی؟ هوم؟ گفتم اگه میخای کار کنی باید بادیگاردا پیشت باشن و ازت محافظت کنن
کوک: من خودم میتونم از خودم مواظبت کنم بخدااا
یونگی: کاری نداری بچه؟
کوک: باشه ولی باید میو میو کنی تا قبول کنم
یونگی: کوک من الان تو جلسمم
کوک: قهرمم
یونگی: باشه بابا یه دقیقه وایسا
میو. میو
کوک:😂😂 کاری نداری پیشی؟
شوگا: نه مراقب خودت باش عمر داداشش ( واییی سفارش یه داداش مثه شوگاا پلیززز)
گوشی رو قطع کردم و با اون همه بادیگارد رفتم کافه
هیون ( یکی از کارکنا و دوست کوک): چرا انقد دیر اومدی کوک ؟
کوک: هیچی تو ترافیک بودم خیلی مشتری اومد؟
هیون: نه ولی دارن میان
مشغول درست کردن تیرامیسو بودم که با صدای شخصی سرمو برگردوندم و خیره شدم بهش هم قد بودیم چشمای قهوه ای داشت یه کت و شلوار مشکی پوشیده بود و زیرش یه تیشرت سفید پوشیده بود خیلی جذاب بود چند دقیقه ای بود که بهش خیره بودم
تهیونگ: جناب؟
به خودم اومدم
کوک: بفرمایین چی میخواستین؟
معرفی:
[مین جونکوک 20 ساله. برادر کوچیک مین یونگی مافیای بزرگ کل سئول. یه کافه بزرگ داره]
[مین یونگی 26 ساله. مافیای بی رحمی که تنها نقطه ضعفش برادر کوچیک تر و تنها عضو خوانوادش بود ]
[کیم تهیونگ 23 ساله . که تو تمام زندگیش منتظر فرصتی برای انتقام از مین یونگی بود انتقامی که بخاطرش از هرچی که جلوش بود میگذشت حتی قلبش]
[کیم جیمین 20 ساله. برادر تهیونگ که پسری گوگولی و مهربون بود اون خیلی سعی کرد جلوی تهیونگو از انجام این انتقام بگیره ولی نتونست]
ویو کوک
مثل همیشه لباسام رو پوشیدم و سوار ماشینم شدم که برم سرکارم دیدم چنتا ماشین سیاه دارن دنبالم میان سریع ماشینو پارک کردم و در اومدم
کوک: شما کی هستین چرا دنبال من راه افتادین؟؟
بادیگارد: ما رو ارباب برای حفاظت از شما استخدام کردن
کوک: یونگی؟
بادیگارد: بله
ازشون فاصله گرفتم و به یونگی زدم
یونگی: چی شده کوچلو
کوک: یونگی نمیخای این کاراتو تموم کنی؟ مگه نگفتم بادیگارد استخدام نکن
یونگی: شرطمون که یادت نرفته کوکی؟ هوم؟ گفتم اگه میخای کار کنی باید بادیگاردا پیشت باشن و ازت محافظت کنن
کوک: من خودم میتونم از خودم مواظبت کنم بخدااا
یونگی: کاری نداری بچه؟
کوک: باشه ولی باید میو میو کنی تا قبول کنم
یونگی: کوک من الان تو جلسمم
کوک: قهرمم
یونگی: باشه بابا یه دقیقه وایسا
میو. میو
کوک:😂😂 کاری نداری پیشی؟
شوگا: نه مراقب خودت باش عمر داداشش ( واییی سفارش یه داداش مثه شوگاا پلیززز)
گوشی رو قطع کردم و با اون همه بادیگارد رفتم کافه
هیون ( یکی از کارکنا و دوست کوک): چرا انقد دیر اومدی کوک ؟
کوک: هیچی تو ترافیک بودم خیلی مشتری اومد؟
هیون: نه ولی دارن میان
مشغول درست کردن تیرامیسو بودم که با صدای شخصی سرمو برگردوندم و خیره شدم بهش هم قد بودیم چشمای قهوه ای داشت یه کت و شلوار مشکی پوشیده بود و زیرش یه تیشرت سفید پوشیده بود خیلی جذاب بود چند دقیقه ای بود که بهش خیره بودم
تهیونگ: جناب؟
به خودم اومدم
کوک: بفرمایین چی میخواستین؟
- ۱۳.۹k
- ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط