{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

این اختصاصی برا سایورا چان

این اختصاصی برا سایورا چان

---

**«نقاب‌های سپید»**

سایورا توی آینه به چشم‌های سبزش خیره شد. هر روز صبح، قبل از اینکه نقاب سفیدش رو بزنه، یه لحظه به خودش نگاه می‌کرد. موهاش مثل برف روی شونه‌هاش می‌ریخت. قرار بود امروز آخرین مأموریتش باشه.

توی خیابون‌های نمناک شهر، سابیتو رو دید. موهای صورتی کمرنگش زیر بارون می‌درخشید. همون پسری که سه سال پیش توی یه مأموریت شکست‌خورده نجاتش داده بود. همون پسری که حالا باید می‌کشتش.

«چرا اینجام؟» سابیتو پرسید، صداش آروم اما لرزان.

سایورا نقابش رو برداشت. برای اولین بار.

«چون قراره بهت بگم که من دروغگوترین آدم زندگیم... ولی عاشقتم.»

اشک‌هاش با قطرات بارون قاطی شد. سابیتو دستش رو دراز کرد، انگشت‌هاش لای موهای سفیدش گره خورد.

«پس چرا دستور قتل من رو گرفتی؟»

«چون اگه من نکشمت... یکی دیگه می‌کشتت. و اون‌ها رحم ندارن.»

سایورا خنجرش رو از غلاف بیرون کشید. تیغه نقره‌ای زیر نور مهتاب برق زد.

«آخرین بوسه؟» سابیتو لبخند تلخی زد.

لب‌هاشون که به هم رسید، سایورا حس کرد دنیا ایستاد. ولی خنجر رو توی قلب خودش فرو کرد، نه قلب سابیتو.

«این تنها راه نجات تو بود...» زمزمه کرد و روی سنگفرش خیس خیابون افتاد.

سابیتو جیغ زد، ولی صداش توی غرش بارون گم شد. موهای صورتیش خیس شده بود، رنگش توی تاریکی شب محو می‌شد.

---
دیدگاه ها (۹)

بهترین ادیت خانواده ی تسوگیکونیبا اجازه کاری از تصاویرت استف...

من در کلاس زبان یادی از سایورا کردم(چش سبز☆♡) چش پایینی مثلا...

آخرین زمزمه ی سایه ها پارت۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط