رمان آخرین دیدار پارت۴₍ ⑅ ᐢ..ᐢ₎،اومم تازه از کلاس زبان او
رمان آخرین دیدار پارت۴₍ ⑅ ᐢ..ᐢ₎،اومم تازه از کلاس زبان اومدم اینم از رمان
دازای:آخخ،بدنم درد گرفت
دازای سعی میکنه از جاش بلند شه ولی نمیتونه*
چویا:چته؟
دازای:کوتوله ی رو..انی
دازای خودشو به خواب می زنه*
چویا از تخت میاد پایین و میشینه روی زمین*
چویا:اگه تو بمیری من چیکار کنم؟
دازای نیش خند میزنه:نگران نباش،فعلا که زنده ام
چویا:تو؟،تو؟
دازای:آره
چویا:تو بیدارییییییی؟
چویا کلاهشو محکم به سرش می چسبونه*
چویا میره بالای تخت*
دازای دوباره به سختی میره روی تخت*
چویا:بازم که اومدی اح..م..ق
دازای:اینجا جای منه پس حرف نزن هویج
چویا:خ..فه شووو
دازای:کوتوله ها نباید حرف بزنن پس چیزی نگو
چویا موهاشو گره میزنه*
چویا با جاذبه دازای رو میندازه پایین*
دازای:بی اعصاب
دازای از شدت درد نمیتونه از جاش تکون بخوره*
چویا کم کم خوابش می بره*
فردا صبح ساعت ۵*
دازای:چوویا،بیدار شو
چویا چشماشو باز میکنه و با قیافه ی کرم ریز دازای مواجه میشه*
چویا:از خونم گ....م ش.و
دازای:شرمنده کوچولو،یادت رفته دیروز چجوری تا خونه ات اوردمت؟
چویا:خب که چی؟
دازای:این ثابت می کنه تو سگ منی
چویا:ل...ع...ن...ت به اون روحت
چویا صورتشو می شوره*
دازای:پاشو بیا،امروز کلی کار داریم
چویا:امروز باید برم مافیا بیکار نیستم که بی مصرف
دازای نیش خند ریزی می زنه*
چویا کلاهشو محکم تر از قبل نگه می داره*
دازای:باید بریم کافه چیبی
پایان پارت۴،منتظر پارت بعدی باشید><
دازای:آخخ،بدنم درد گرفت
دازای سعی میکنه از جاش بلند شه ولی نمیتونه*
چویا:چته؟
دازای:کوتوله ی رو..انی
دازای خودشو به خواب می زنه*
چویا از تخت میاد پایین و میشینه روی زمین*
چویا:اگه تو بمیری من چیکار کنم؟
دازای نیش خند میزنه:نگران نباش،فعلا که زنده ام
چویا:تو؟،تو؟
دازای:آره
چویا:تو بیدارییییییی؟
چویا کلاهشو محکم به سرش می چسبونه*
چویا میره بالای تخت*
دازای دوباره به سختی میره روی تخت*
چویا:بازم که اومدی اح..م..ق
دازای:اینجا جای منه پس حرف نزن هویج
چویا:خ..فه شووو
دازای:کوتوله ها نباید حرف بزنن پس چیزی نگو
چویا موهاشو گره میزنه*
چویا با جاذبه دازای رو میندازه پایین*
دازای:بی اعصاب
دازای از شدت درد نمیتونه از جاش تکون بخوره*
چویا کم کم خوابش می بره*
فردا صبح ساعت ۵*
دازای:چوویا،بیدار شو
چویا چشماشو باز میکنه و با قیافه ی کرم ریز دازای مواجه میشه*
چویا:از خونم گ....م ش.و
دازای:شرمنده کوچولو،یادت رفته دیروز چجوری تا خونه ات اوردمت؟
چویا:خب که چی؟
دازای:این ثابت می کنه تو سگ منی
چویا:ل...ع...ن...ت به اون روحت
چویا صورتشو می شوره*
دازای:پاشو بیا،امروز کلی کار داریم
چویا:امروز باید برم مافیا بیکار نیستم که بی مصرف
دازای نیش خند ریزی می زنه*
چویا کلاهشو محکم تر از قبل نگه می داره*
دازای:باید بریم کافه چیبی
پایان پارت۴،منتظر پارت بعدی باشید><
- ۱۵۷
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط