{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پیراهنت را

پیراهنت را
 به بند رخت می سپارم
از آن طرف دنیا
ابرها
دست پای خود را گم می کنند
برای گل هایش

ابری
جا خوش می کند در گلویم
ابری
 می نشینددر بشقاب غذایم

پیراهنت را
از بند رخت می کشم
ابرها
باران را از یاد می برند
ابرها آرام
گوشه ای کز می کنند

[محسن حسینخانی]
@kuchebaghbeinginlove
دیدگاه ها (۳)

وعشق...گمانم چراغ نفتیمادربزرگ من استنزدیک شویاشکت را در می‌...

مادر دوستت دارم

مرگ ، شایدیکی از همین روزهامرا به یک پیاده رویِ دو نفرهدعوت ...

تنها یک بار کافیست!

بعضی شب‌ها زندگی آن‌قدر سنگین می‌شود که نفس کشیدن هم شبیه جن...

پارت پنجم پرنسسی از جنس ابر زمان مثل رودخانه‌ای جاری است که ...

ادامه ی داستان رسید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط