{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊²

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊²
دردی در قلبم هست که مرا نمی‌کُشد، اما اصلاً شبیه انسان‌های زنده هم نیستم
✩₊˚.⋆☾𓃦 ✩₊˚.⋆☾𓃦 ✩₊˚.⋆☾𓃦
درحالی که همچنان شیون میکردم زنی که به قول خودش قوم و خویشم بود کشان کشان مرا به دخمه ای برد که خانه می نامیدش.از همان اول اعلام کرد که مرا به اسیری آورده و قراره نوکری اش را بکنم.و صادقانه بگویم؛ترسیده بودم.خیلی خیلی ترسیده بودم‌.اما شانه پدرم را نداشتم که سر روی آن بگذارم و اشک بریزم‌.پس ترس را کنار می‌گذارم اشک هایم را پاک میکنم و جنگ برای بقا آغاز میکنم.خانه بوی جهنم می‌دهد.او بوی جهنم می‌دهد!لباس های کهنه و مندرسی که به تن دارد به زره شیطان شبیه است.هنوز اورا آنقدر نمیشناسم که اسمش را بدانم و با این حال بیشتر از هرچیزی مطمئنم که از او متنفرم!
وقتی برای بردن پدرم به پزشکی قانونی تنهایم می‌گذارد به من دستور می‌دهد تا وقتی برمی‌گردد خانه را برق بی اندازم و من هم به ناچار هرچه می‌گوید را انجام می‌دهم.تی آغشته به آب زمین را و اشکهای من صورتم را می‌شویند و برای هزارمین بار قانع میشوم که به کام بدبختی افتاده ام.
پس از ساعت ها کار طولانی مثل جنازه میشوم‌ طبقه پایین کاخ مجللمان انباری هست که به گفته مادر فولاد زره اتاق من است.از نرده راه‌پله سر میخورم تا به پایین پاگرد برسم و با اتاقی کوچک و بو گندو مواجه شوم که بیشتر اساسیه اش متعلق به عهد باستان است.انقدر فریاد کشیده ام صدایم در نمی‌آید.خسته و نا امید خودم را روی قلوه سنگی ساخته دست بشر می اندازم که به نظر می‌رسد تخت خواب باشد.آنقدر سفت و سرد است که اگر نمی‌دانستم فکر میکردم روی کوه یخ سقوط کرده ام.انباری سرد و نمور است و من هم لباس زیادی به تن ندارم.به احتمال قوی تا صبح یخ خواهم زد.اندوهی جان فرسا بر قلبم سنگینی می‌کند.همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد و من...به شدت بهت زده و ترسیده و غمگین و ضعیف و...در یک لحظه به یک میلیون واژه بدل میشوم که هیچکدامشان قادر به بیان کردن حال پریشانم نیستند.امشب برایم متفاوت خواهد بود و زندگی ام را به دو بخش تقسیم خواهد کرد.فعلاً این تنها چیزی ست که از آن مطمئنم.پدرم را فردا دفن می‌کنند و در کلیسا مراسمی برپا می‌کنند و بعد این زن دیوانه تمام مال و اموال پدرم را به بهانه اینکه قیم من است بالا خواهد کشید و من قرار است چکار کنم؟هیچکار!من مثل یک مترسک می ایستم و اجازه میدهم آنچه پدرم با خون جگر به دست آورد را به تاراج ببرند.چون من ناتوانم.من به هیچ دردی نمیخورم و حتی نتوانستم خودم را نجات دهم!آیا این همان چیزی است که پدرم برایم متصور بود؟او فکر می‌کرد روزی دختری به بزدلی من داشته باشد؟فکر نمی‌کنم...
دیدگاه ها (۰)

ری موقع خدافظی با باباش برای همیشه:_ایشون جک،پدر ری هستن

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊³اگر همه جا تاریک بود، دوباره بنگر شاید نور، خو...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹اعتیاد به آدم‌ها ؛‌بدترین نوع اعتیاد است.‌#ریچ...

تیزر اون فیکی که درباره‌‌ش بهتون گفته بودم.توی جهان هاگوارتز...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊⁹مرگ عادلانه‌ترین چیز تو این دنیاست.هیچ‌کس تا ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط