هوا در سالن سنگین شده بود. نازنین با صورتی که از ترس و اض
هوا در سالن سنگین شده بود. نازنین با صورتی که از ترس و اضطراب به هم ریخته بود، به سینا خیره شد و با صدایی لرزان پرسید: «سینا... تو رو خدا راستش رو بگو، اون شب کیا اونجا بودن؟»
سینا در حالی که دستش را روی شکمش فشار میداد، صورتش از درد در هم رفته بود. انگار هر کلمهای که میخواست بگوید، مثل خنجری در گلویش بود. حالش اصلاً خوب نبود؛ عرق سردی روی پیشانیاش نشسته بود و نفسهایش به شماره افتاده بود. نازنین هم دستکمی از او نداشت، دستانش را جلوی دهانش گرفته بود و با چشمانی گشاد شده، منتظر جواب بود.
پارسا که تا آن لحظه سعی کرده بود خونسردیاش را حفظ کند، جلوتر آمد و با صدایی که سعی میکرد قاطع باشد، حرف نازنین را تکرار کرد: «سینا! کیا اونجا بودن؟ حرف بزن!»
سینا لرزان، با صدایی که انگار از ته چاه میآمد و پتپتکنان نامها را به زبان میآورد، گفت:
«سامی... سیمین... عرشیا... امیرمحمد... و... و چند تا از آدمایِ سامی...»
با شنیدن نام «سامی»، سکوتِ مرگباری بر سالن حاکم شد. حتی صدای نفس کشیدنِ اعضا هم به گوش نمیرسید. پارسا عقبگرد کرد و دستش را توی موهایش کشید.
سینا دوباره نالهای از سر درد کرد و بدنِ نیمهجانش روی مبل افتاد. حالش واقعاً وخیم بود؛ انگار آن دردِ جسمی، بازتابی از همان گناهی بود که داشت از درون متلاشیاش میکرد.
حالا همه به سینا نگاه میکردند که از درد به خود میپیچید، و به نامهایی که لیست کرده بود؛ نامهایی که میدانستند حضورشان در آن ویلا، یعنی ورود به یک بازیِ بسیار کثیف و خطرناک.
سینا در حالی که دستش را روی شکمش فشار میداد، صورتش از درد در هم رفته بود. انگار هر کلمهای که میخواست بگوید، مثل خنجری در گلویش بود. حالش اصلاً خوب نبود؛ عرق سردی روی پیشانیاش نشسته بود و نفسهایش به شماره افتاده بود. نازنین هم دستکمی از او نداشت، دستانش را جلوی دهانش گرفته بود و با چشمانی گشاد شده، منتظر جواب بود.
پارسا که تا آن لحظه سعی کرده بود خونسردیاش را حفظ کند، جلوتر آمد و با صدایی که سعی میکرد قاطع باشد، حرف نازنین را تکرار کرد: «سینا! کیا اونجا بودن؟ حرف بزن!»
سینا لرزان، با صدایی که انگار از ته چاه میآمد و پتپتکنان نامها را به زبان میآورد، گفت:
«سامی... سیمین... عرشیا... امیرمحمد... و... و چند تا از آدمایِ سامی...»
با شنیدن نام «سامی»، سکوتِ مرگباری بر سالن حاکم شد. حتی صدای نفس کشیدنِ اعضا هم به گوش نمیرسید. پارسا عقبگرد کرد و دستش را توی موهایش کشید.
سینا دوباره نالهای از سر درد کرد و بدنِ نیمهجانش روی مبل افتاد. حالش واقعاً وخیم بود؛ انگار آن دردِ جسمی، بازتابی از همان گناهی بود که داشت از درون متلاشیاش میکرد.
حالا همه به سینا نگاه میکردند که از درد به خود میپیچید، و به نامهایی که لیست کرده بود؛ نامهایی که میدانستند حضورشان در آن ویلا، یعنی ورود به یک بازیِ بسیار کثیف و خطرناک.
- ۱۰۱
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط