{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p64
نینا با دقت به صورتش نگاه کرد.
برای اولین بار از وقتی وارد این دنیا شده بود، جیمین خسته‌تر از همیشه به نظر می‌رسید؛ نه از جنگ، نه از شورا...
از مسئولیتی که خودش انتخابش نکرده بود.
همین فکر، باعث شد لحنش کمی نرم‌تر بشه.
«تو هم انتخابش نکردی... مگه نه؟»
جیمین جواب نداد.
اما سکوتش، شبیه تأیید بود.
نینا نگاهش رو پایین انداخت.
انگشتش روی لبه‌ی کتاب حرکت می‌کرد.
«یه چیزی بگم؟»
«بگو.»
«هنوز ازت عصبانی‌ام.»

جیمین خیلی کوتاه گفت:
«می‌دونم.»
«هنوزم دلم می‌خواد برگردم خونه.»
«اونم می‌دونم.»
«هنوزم وقتی نیش‌های یکی از خدمتکارهات رو می‌بینم، می‌ترسم.»
برای اولین بار، گوشه‌ی لب جیمین خیلی کم بالا رفت.
«اونم طبیعیه.»

نینا با تعجب اخم کرد.
«...الان داشتی لبخند می‌زدی؟»
جیمین بدون معطلی جواب داد:
«نه.»
«دیدم.»
«اشتباه دیدی.»

نینا دست به سینه شد.
«یعنی می‌خوای بگی چشمام مشکل دارن؟»
«شاید.»
«چه خون‌آشام پررویی...»

جیمین ابرویی بالا انداخت.
«و چه انسان پرحرفی...»
چند ثانیه...
بعد هر دو بی‌اختیار ساکت شدن.
فضا دیگه مثل قبل سنگین نبود.
نه چون مشکلاتشون حل شده بود...
بلکه چون برای اولین بار، تونسته بودن بدون جنگیدن چند جمله با هم حرف بزنن

در همین لحظه، از بیرون پنجره صدای بال زدن چند کلاغ بلند شد.
جیمین از جا بلند شد.
«بیا.»
«کجا؟»
«یه جایی که از این پنجره‌ها قشنگ‌تره.»
«بالاخره می‌خوای یه جای جدید بهم نشون بدی؟»
«اگر قول بدی از لبه‌ی برج پایین نپری.»

نینا خندید.
«فعلاً قصد خود*کش*ی ندارم.»
«خوبه... چون توضیح دادنش به شورا از نگه داشتن خودت سخت‌تره.»
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p63کتابخانه در سکوت فرو رفته بود.صدای بار...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p62جیمین لب‌هاش رو روی هم فشار داد. نه بر...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p45درست...به سمت همون جایی که نینا پشت پر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط