Part 15
چند ماه گذشت
ویو ا. ت. جونگ کوک این چند وقت به خاطر کارای شرکت عصبی بود و بهم اهمیت نمیداد و سرد شده بود نمیدونستم باید چیکار کنم رفتیم پیشش نشستم
ا. ت: جونگ کوک...
کوک:....
ا. ت: جونگ کوک...
کوک: ا. ت نمبینی سرم شلوغه من کار دارم حالا برو بیرون *داد*
ا. ت: اما...
کوک حرفشو قطع کرد
کوک: برو بیرون گفتم
راوی. ا. ت واقعا ناراحت شد به خاطر رفتار جونگ کوک و دیگه نمیتونه تاقت بیاره
ا. ت: میدونی چیه اصلا دیگه مزاحمت نمیشه نظرت چیه تمام مدت باهام سرد شدی فقط به خاطر کارت حتی یک لحظه فکر نمیکنی که داری با چه جوری رفتار میکنی(با بغض)
فقط به فکر خودتی حالا دارم فکر میکنم نمیخوای پیشت باشم پس منم میرم و دیگه برنمیگردم و تو هم دنبال نیا
کوک: ا. ت... ا. ت صبر کن ا. ت خواهش میکنم ببخشید خواهش میکنم صبر کن لطفا درکم کن دارم دیوونه میشم نمیخواستم باهات اینجوری رفتار کنم
ا. ت: تو میدونی این مدت که باهام اینجوری رفتار میکنی چه حسی دارم؟ اصلا برات مهمه؟
کوک: ا. ت معلومه که برام مهمه فقط نمیخوام از دستت بدم دارم تمام تلاشمو میکنم نمیخواستم این اتفاق بیوفته اصلا هواسم نبود معذرت میخوام
ویو کوک. دیدم ا. ت شروع کرد به گریه کردن
کوک: ا. ت خ.واهش میکنم گریه نکن نمیخوام دلیل ناراحتیت باشم
ا. ت: توهم هق منو ببخش هق منم هق از دستت هق عصبی شدم خب هق
کوک اشک های ا. ت.و با دستاش پاک میکنه
ا. ت کوک محکم بغل کرد کوک تعجب کرد و مکث کرد اما بعد اون هم ا. ت رو بغل کرد
ویو ا. ت. جونگ کوک این چند وقت به خاطر کارای شرکت عصبی بود و بهم اهمیت نمیداد و سرد شده بود نمیدونستم باید چیکار کنم رفتیم پیشش نشستم
ا. ت: جونگ کوک...
کوک:....
ا. ت: جونگ کوک...
کوک: ا. ت نمبینی سرم شلوغه من کار دارم حالا برو بیرون *داد*
ا. ت: اما...
کوک حرفشو قطع کرد
کوک: برو بیرون گفتم
راوی. ا. ت واقعا ناراحت شد به خاطر رفتار جونگ کوک و دیگه نمیتونه تاقت بیاره
ا. ت: میدونی چیه اصلا دیگه مزاحمت نمیشه نظرت چیه تمام مدت باهام سرد شدی فقط به خاطر کارت حتی یک لحظه فکر نمیکنی که داری با چه جوری رفتار میکنی(با بغض)
فقط به فکر خودتی حالا دارم فکر میکنم نمیخوای پیشت باشم پس منم میرم و دیگه برنمیگردم و تو هم دنبال نیا
کوک: ا. ت... ا. ت صبر کن ا. ت خواهش میکنم ببخشید خواهش میکنم صبر کن لطفا درکم کن دارم دیوونه میشم نمیخواستم باهات اینجوری رفتار کنم
ا. ت: تو میدونی این مدت که باهام اینجوری رفتار میکنی چه حسی دارم؟ اصلا برات مهمه؟
کوک: ا. ت معلومه که برام مهمه فقط نمیخوام از دستت بدم دارم تمام تلاشمو میکنم نمیخواستم این اتفاق بیوفته اصلا هواسم نبود معذرت میخوام
ویو کوک. دیدم ا. ت شروع کرد به گریه کردن
کوک: ا. ت خ.واهش میکنم گریه نکن نمیخوام دلیل ناراحتیت باشم
ا. ت: توهم هق منو ببخش هق منم هق از دستت هق عصبی شدم خب هق
کوک اشک های ا. ت.و با دستاش پاک میکنه
ا. ت کوک محکم بغل کرد کوک تعجب کرد و مکث کرد اما بعد اون هم ا. ت رو بغل کرد
- ۳۵۴
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط