بچه که بودم روش خاصی برای گفتن حرف هایم داشتم
بچه که بودم روش خاصی برای گفتن حرف هایم داشتم !
مهم این بود که هیچ کدامشان ناگفته نمیماند ..
اگر چیزی میخواستم و میدانستم نمیتوانم داشته باشمش یا بزرگ ترها نمیگذارند، با لب و لوچه ی آویزان میرفتم پیشِ مادر که همیشه ی خدا سر اجاق بود ! نفس عمیق میکشیدم، چشمهایم را میبستم، با دست گوشهایم را میگرفتم و خواسته ام را میگفتم .. بعد با نهایت سرعت دور میشدم ... مادر دلش میسوخت، و آن چیز هر چقدر هم که بزرگ و دست نیافتنی بود مالِ من میشد .. !
من نمیدانم .. خودت بگو !
با لب و لوچه ی آویزان
چشم های بسته
گوش های گرفته
چه بگویم ؟
چگونه بخواهمت ؟
که دلت بسوزد ..
که مالِ من بشوی
مهم این بود که هیچ کدامشان ناگفته نمیماند ..
اگر چیزی میخواستم و میدانستم نمیتوانم داشته باشمش یا بزرگ ترها نمیگذارند، با لب و لوچه ی آویزان میرفتم پیشِ مادر که همیشه ی خدا سر اجاق بود ! نفس عمیق میکشیدم، چشمهایم را میبستم، با دست گوشهایم را میگرفتم و خواسته ام را میگفتم .. بعد با نهایت سرعت دور میشدم ... مادر دلش میسوخت، و آن چیز هر چقدر هم که بزرگ و دست نیافتنی بود مالِ من میشد .. !
من نمیدانم .. خودت بگو !
با لب و لوچه ی آویزان
چشم های بسته
گوش های گرفته
چه بگویم ؟
چگونه بخواهمت ؟
که دلت بسوزد ..
که مالِ من بشوی
- ۳۷۳
- ۲۵ دی ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط