از خواب میپرم داغم داغ ....تب کردم و حالم خیلی بده از وقت
از خواب میپرم داغم داغ ....تب کردم و حالم خیلی بده از وقتی که توی کمپانی اس ام شرکت کردم نمیدونم این کابوسای لعنتی چی ازم میخوان همش مدام آدمای ناشناخته سراغم میان و میگن تو مشهوریتو با خودت به گور میبری هیچوقت بهش نمیرسی فردام قراره
امتحان بدم و اگه قبول شدم به طور رسمی فعالیتمو شروع کنم نگاهی به ساعتم میندازم ساعت پنج صبحه چشم بندمو میکشم رو چشمم ولی خوابم نمیاد قراره ساعت نه صبح اونجا باشم و امتحان بدم با خودم گفتم زورکی که نیست چهار ساعت مونده چرا بخوابم چهار ساعتو
بیدار میمونم میرم یه آبی به سر و صورتم میزنم شاید سرحال شم هر چه قدر که به نه نزدیک میشه استرسم بیشتروبیشتر میشه میرم حموم یه صبحونه مفصل میخورم گوش دادن موزیک یکم آرومم میکنه باید راه بیوفتم ساعت هفته میرم اتاقم کمد لباسمو باز میکنم بالای کمد
لباسمو که واسه همون روز آماده کرده بودم بر میدارم لباس شیک سفید با یه شلوار سیاه و کفش اسپرت مو میپوشم و میرم تا اونجا از آژانس پیاده میشم نماد کمپانی اس ام رو میبینم که داره برق میزنه همینجوری مات و مبهوت به بزرگی کمپانی نگاه میکنم تا میخورم به یه
پسر میخورم زمین سرمو بالا میگیرم باورم نمیشه این....این دی او هستش آب دهنمو قورت میدم و میگم ببخشید آقا معذرت میخوام ببخشید دی او لبخندی میزنه و میگه باشه اشکالی نداره فقط دفعه بعد حواستو جمع کن.........من الان کار ندارم بیکارم چن دیقه دیگه قراره لی
بیاد دنبالم بریم یه جایی وقت داری باهم قدم بزنیم منم یه نگا به ساعتم میندازم میبینم هنوز ساعت هشته و من یک ساعت میتونم باهاش باشم باهم تو فضای خوب کمپانی قدم میزنیم و اون درباره ی اکسو و رییس کمپانی که چقد اذیتشون
میکنه حرف میزنه بعد از چهل و پنج دقیقه لی اومد و با هم سوار یه ماشین خوشگل شدن و رفتن منم همینجوری مات بودم که عجب سعادتی نصیبم شد ده دیقه مث دیوونه ها با خودم فکر میکردم اون ولقعا دی او بود یا نع نگاهی به ساعتم کردم دیدم پنج دیقه به نه مونده
سر و وضعمو مرتب کردم داخل کمپانی شدم
بقیش پست بعدیم
امتحان بدم و اگه قبول شدم به طور رسمی فعالیتمو شروع کنم نگاهی به ساعتم میندازم ساعت پنج صبحه چشم بندمو میکشم رو چشمم ولی خوابم نمیاد قراره ساعت نه صبح اونجا باشم و امتحان بدم با خودم گفتم زورکی که نیست چهار ساعت مونده چرا بخوابم چهار ساعتو
بیدار میمونم میرم یه آبی به سر و صورتم میزنم شاید سرحال شم هر چه قدر که به نه نزدیک میشه استرسم بیشتروبیشتر میشه میرم حموم یه صبحونه مفصل میخورم گوش دادن موزیک یکم آرومم میکنه باید راه بیوفتم ساعت هفته میرم اتاقم کمد لباسمو باز میکنم بالای کمد
لباسمو که واسه همون روز آماده کرده بودم بر میدارم لباس شیک سفید با یه شلوار سیاه و کفش اسپرت مو میپوشم و میرم تا اونجا از آژانس پیاده میشم نماد کمپانی اس ام رو میبینم که داره برق میزنه همینجوری مات و مبهوت به بزرگی کمپانی نگاه میکنم تا میخورم به یه
پسر میخورم زمین سرمو بالا میگیرم باورم نمیشه این....این دی او هستش آب دهنمو قورت میدم و میگم ببخشید آقا معذرت میخوام ببخشید دی او لبخندی میزنه و میگه باشه اشکالی نداره فقط دفعه بعد حواستو جمع کن.........من الان کار ندارم بیکارم چن دیقه دیگه قراره لی
بیاد دنبالم بریم یه جایی وقت داری باهم قدم بزنیم منم یه نگا به ساعتم میندازم میبینم هنوز ساعت هشته و من یک ساعت میتونم باهاش باشم باهم تو فضای خوب کمپانی قدم میزنیم و اون درباره ی اکسو و رییس کمپانی که چقد اذیتشون
میکنه حرف میزنه بعد از چهل و پنج دقیقه لی اومد و با هم سوار یه ماشین خوشگل شدن و رفتن منم همینجوری مات بودم که عجب سعادتی نصیبم شد ده دیقه مث دیوونه ها با خودم فکر میکردم اون ولقعا دی او بود یا نع نگاهی به ساعتم کردم دیدم پنج دیقه به نه مونده
سر و وضعمو مرتب کردم داخل کمپانی شدم
بقیش پست بعدیم
- ۱۰.۰k
- ۲۹ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط