فیک : همسر قراردادی آقای جئون
پارت ۷۰
ساعت ۹:۴۵ شب...
ماشین جونگکوک مقابل ساختمان قدیمی بانک توقف کرد.
این شعبه سالها بود تعطیل شده بود.
فقط بخش صندوقهای امانات با مجوزهای خاص هنوز فعال بود.
هانا به ساختمان نگاه کرد.
ـ مطمئنی همینجاست؟
جونگکوک برگه را دوباره نگاه کرد.
ـ آدرس همینه.
...
داخل بانک...
پیرمرد مسئول صندوقها با دیدن کلید، اخمهایش بالا رفت.
ـ این کلید...
سالهاست کسی دنبالش نیومده.
جونگکوک پرسید:
ـ صندوق شماره ۲۷ کجاست؟
پیرمرد بدون سؤال اضافه، آنها را به زیرزمین برد.
راهرویی باریک با ردیفی از صندوقهای فلزی.
جلوی صندوق ۲۷ ایستاد.
ـ فقط پنج دقیقه وقت دارین.
بعد رفت.
...
جونگکوک کلید را داخل قفل چرخاند.
تق...
قفل بعد از سالها باز شد.
هانا نفسش را حبس کرد.
داخل صندوق...
فقط یک پوشهی چرمی و یک نوار ویدئویی قدیمی بود.
جونگکوک پوشه را برداشت.
اولین صفحه را باز کرد.
بالای برگه نوشته شده بود:
«در صورت وقوع حادثه، این مدارک به دست خانوادهی هانا برسد.»
هانا با ناباوری به نوشته خیره شد.
این دستخط پدرش بود.
دستش لرزید.
ـ این... دستخط بابامه...
اشک بیاختیار روی گونهاش سرازیر شد.
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط اجازه داد هانا چند لحظه سکوت کند.
...
هانا صفحهی بعد را ورق زد.
چند سند مالی...
چند نامه...
و در آخر، یک اسم.
«کیم...»
اما درست قبل از اینکه نام خانوادگی دیده شود...
تمام چراغهای زیرزمین خاموش شدند.
هانا با ترس گفت:
ـ جونگکوک...
صدای بسته شدن درِ آهنی راهرو پیچید.
بوم!
جونگکوک سریع هانا را پشت سر خودش قرار داد.
ـ آروم باش.
صدای قدمهایی از تاریکی نزدیک میشد.
یک نفر...
نه...
دو نفر.
...
ناگهان نور چراغقوهای روی صورتشان افتاد.
صدای مردی از تاریکی آمد:
ـ پوشه رو بدین...
و سالم از اینجا برین.
جونگکوک محکم پوشه را در دست گرفت.
ـ اگه ندم؟
مرد خندید.
ـ اون وقت...
یکی از شما امشب از اینجا بیرون نمیره.
هانا ناخودآگاه آستین جونگکوک را گرفت.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از مرد بردارد، خیلی آرام گفت:
ـ نترس...
تا وقتی من اینجام، اجازه نمیدم کسی بهت آسیب بزنه.
برای اولین بار...
هانا بدون تردید، حرفش را باور کرد.
در همان لحظه، صدای آژیر پلیس از بیرون ساختمان شنیده شد.
مردها به هم نگاه کردند.
ـ پلیس؟!
یکی از آنها فریاد زد:
ـ زود باش، باید بریم!
اما قبل از فرار...
یکی از مردها دستش را داخل تاریکی دراز کرد و آخرین صفحهی پوشه را پاره کرد.
همان صفحهای که نام کامل فرد اصلی روی آن نوشته شده بود.
چند ثانیه بعد، هر دو از راه خروج اضطراری فرار کردند.
جونگکوک به سمت پوشه دوید.
اما دیر شده بود.
آخرین سرنخ...
باز هم از بین رفته بود.
هانا با ناراحتی روی زمین نشست.
ـ همیشه... یه قدم دیر میرسیم...
جونگکوک به صفحهی پارهشده نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
ـ نه...
این بار یه تفاوت بزرگ وجود داره.
هانا سرش را بلند کرد.
جونگکوک پوشه را بست.
ـ این بار...
مدرک دست ماست.
و هر کسی که پشت این ماجراست...
فهمیده که ما به حقیقت خیلی نزدیک شدیم.
پایان پارت ۷۰
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
ساعت ۹:۴۵ شب...
ماشین جونگکوک مقابل ساختمان قدیمی بانک توقف کرد.
این شعبه سالها بود تعطیل شده بود.
فقط بخش صندوقهای امانات با مجوزهای خاص هنوز فعال بود.
هانا به ساختمان نگاه کرد.
ـ مطمئنی همینجاست؟
جونگکوک برگه را دوباره نگاه کرد.
ـ آدرس همینه.
...
داخل بانک...
پیرمرد مسئول صندوقها با دیدن کلید، اخمهایش بالا رفت.
ـ این کلید...
سالهاست کسی دنبالش نیومده.
جونگکوک پرسید:
ـ صندوق شماره ۲۷ کجاست؟
پیرمرد بدون سؤال اضافه، آنها را به زیرزمین برد.
راهرویی باریک با ردیفی از صندوقهای فلزی.
جلوی صندوق ۲۷ ایستاد.
ـ فقط پنج دقیقه وقت دارین.
بعد رفت.
...
جونگکوک کلید را داخل قفل چرخاند.
تق...
قفل بعد از سالها باز شد.
هانا نفسش را حبس کرد.
داخل صندوق...
فقط یک پوشهی چرمی و یک نوار ویدئویی قدیمی بود.
جونگکوک پوشه را برداشت.
اولین صفحه را باز کرد.
بالای برگه نوشته شده بود:
«در صورت وقوع حادثه، این مدارک به دست خانوادهی هانا برسد.»
هانا با ناباوری به نوشته خیره شد.
این دستخط پدرش بود.
دستش لرزید.
ـ این... دستخط بابامه...
اشک بیاختیار روی گونهاش سرازیر شد.
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط اجازه داد هانا چند لحظه سکوت کند.
...
هانا صفحهی بعد را ورق زد.
چند سند مالی...
چند نامه...
و در آخر، یک اسم.
«کیم...»
اما درست قبل از اینکه نام خانوادگی دیده شود...
تمام چراغهای زیرزمین خاموش شدند.
هانا با ترس گفت:
ـ جونگکوک...
صدای بسته شدن درِ آهنی راهرو پیچید.
بوم!
جونگکوک سریع هانا را پشت سر خودش قرار داد.
ـ آروم باش.
صدای قدمهایی از تاریکی نزدیک میشد.
یک نفر...
نه...
دو نفر.
...
ناگهان نور چراغقوهای روی صورتشان افتاد.
صدای مردی از تاریکی آمد:
ـ پوشه رو بدین...
و سالم از اینجا برین.
جونگکوک محکم پوشه را در دست گرفت.
ـ اگه ندم؟
مرد خندید.
ـ اون وقت...
یکی از شما امشب از اینجا بیرون نمیره.
هانا ناخودآگاه آستین جونگکوک را گرفت.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از مرد بردارد، خیلی آرام گفت:
ـ نترس...
تا وقتی من اینجام، اجازه نمیدم کسی بهت آسیب بزنه.
برای اولین بار...
هانا بدون تردید، حرفش را باور کرد.
در همان لحظه، صدای آژیر پلیس از بیرون ساختمان شنیده شد.
مردها به هم نگاه کردند.
ـ پلیس؟!
یکی از آنها فریاد زد:
ـ زود باش، باید بریم!
اما قبل از فرار...
یکی از مردها دستش را داخل تاریکی دراز کرد و آخرین صفحهی پوشه را پاره کرد.
همان صفحهای که نام کامل فرد اصلی روی آن نوشته شده بود.
چند ثانیه بعد، هر دو از راه خروج اضطراری فرار کردند.
جونگکوک به سمت پوشه دوید.
اما دیر شده بود.
آخرین سرنخ...
باز هم از بین رفته بود.
هانا با ناراحتی روی زمین نشست.
ـ همیشه... یه قدم دیر میرسیم...
جونگکوک به صفحهی پارهشده نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
ـ نه...
این بار یه تفاوت بزرگ وجود داره.
هانا سرش را بلند کرد.
جونگکوک پوشه را بست.
ـ این بار...
مدرک دست ماست.
و هر کسی که پشت این ماجراست...
فهمیده که ما به حقیقت خیلی نزدیک شدیم.
پایان پارت ۷۰
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۱۵.۲k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط