{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پست 5

پست 5
کفش هایش را درآورد و داخل شد:
_إهم، إهم؛ صاحب خانه مهمان نمی خوای؟
مریم سینی چای را روی زمین گذاشت و با خنده گفت:
_مهمان حبیب خداست و قدمش روی چشم؛ اما اگه این مهمان کاکو باشه، نچ!
از حرف مریم خنده اش گرفت:
_کاکو که مهمان نیست؛ خودش یک پا صاحب خانه ست!
سپس به طرف پدرش رفت و دستش را فشرد. یکی از استکان های کوچکِ لبریز زِ چایی را برداشت و سرفه ای کرد:
_کار و بار چه طوره بابا؟
علی آقا چایی اش را هورت کشید:
_بد نیست؛ شکرِ خدا. رفته بودی مسجد؟
به فرش قرمز خانه خیره شد و به دقت آن را وارسی کرد:
_آره؛ البته غیر مستقیم. عصر با صدای وحشتناکی از خواب پریدم؛ بعد از چند دقیقه متوجه شدم یکی از خانه های همین اطراف رو زدند.
هراسان به سمت محسن برگشت:
_خانه کی؟
از تأسف، سر به زیر انداخت:
_خانۀ مش باقر!
آه از نهاد علی آقا بلند شد و او را مجبور کرد تا جمع را ترک کرده و به اتاق پناه ببرد. خانه در سکوت کامل به سر می برد و انگار کسی هم قصد نداشت این آرامش را از بین ببرد. آوارگی باعث این سکوت شده بود؛ کشت و کشتار این سکوت را به لزوم تبدیل می کرد. فقط کشت و کشتار!
صدای مریم شنیده شد:
_داداشی؟
لبخند ملایمی زد:
_جانم؟
لب ورچید:
_حالا چی می شه؟
به رو به رویش خیره شد و اخمی کرد:
_تو ناراحت نباش؛ همه چیز درست می شه.
این حرف، بغض مریم را فراخواند. محسن با تعجب به اون خیره شد:
_چرا بغض می کنی؟
اولین قطرۀ اشکش را با سر آستین لباسش پاک کرد:
_خیلی می ترسم؛ نکنه آواره کوچه و خیابون بشیم!
مریم دختری احساساتی و شوخ بود، نمی توانست احساساتش را از کسی پنهان کند؛ الخصوص در مقابل برادرش که تکیه گاه او در روزهای سخت بود!
محسن صورتش را به صورت مریم نزدیک کرد و لب زد:
_تو یک دختر ایرانی هستی مریم جان، نباید بغض کنی؛ هیچ قطره اشکی، لیاقت این رو نداره که صورت تو رو نوازش کنه.
زمزمه ای از دهان مریم خارج شد:
_خیلی دوستت دارم داداشی.
صدای هیما خانم، این خلوت زیبا را به هم زد:
_خوب خواهر و برادر خلوت کردین ها؛ پاشید بیاید شام سرد شد. من هم برم پدرتون رو صدا کنم.
با رفتن هیما خانم به اتاق، هر دو به سمت املت گرم و خوش طعم روی سفره هجوم بردند و ناخنکی به آن زدند.
مریم از ناخنک زدن برادرش عصبی شد:
_دستت رو بکش؛ مال منه!
محسن انگشتش را به املت زد:
_کی گفته مال توئه؟ اول بزرگترها.
به پشت دست برادرش ضربه آرامی زد:
_از قدیم گفتند خانم ها مقدم ترند.
دست از ناخنک زدن کشید و آرام خندید:
_هر کی گفته، غلط کرده!
دیدگاه ها (۱)

پست 6ساعت نزدیک 4 صبح بود که از خواب بیدار شد. پیشانی اش را ...

پست 7ترقه را از دست امیر قاپید:_نه، خوبه؛ آفرین.ترقه را پس گ...

پست 4پسری که در فاصله دو_سه متری حاج آقا نشسته بود، سرش را ب...

پست 3با صدای وحشتناکی از خواب پرید و به اطرافش نگاه کرد. به ...

پارت ۸صدای شلیک هنوز توی گوشم می‌پیچید.به نوشته‌ی روی دیوار ...

🖤 پارت ۳۴ | «نقطه‌ضعف»لانا به پدرش خیره شد.— «تو از اول می‌د...

فیک جدید

پارت ۶پارک تقریباً خلوت بود.چند دقیقه‌ای بود که کنار هم راه ...

RESPECT OR DIE : پارت چهارمنیلا چند ثانیه همان‌جا ایستاده بو...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟕صبح روز بعدمانیا زودتر از همیشه بیدار شد...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟒یک هفته از رفتن مانیا گذشته بود.جیمین ت...

🖤 پارت بیستم | پروندهلانا با ترس گفت:— پرونده‌ی من یعنی چی؟د...

پارت ۴ خانه‌ی جونگکوک بیشتر شبیه یک قلعه بود.دیوارهای بلند، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط