رمان منیمگوزل سِئوگیلیم/ الهه پورعلی
پارت سیزدهم منیم گوزل سِئوگیلیم
سوگل نگاهی به لباسهای کایان انداخت و چیزی نگفت، کایان چشم از موهای خوشفرم سوگل کنده و پرسید:
- Babam ve amcam neden takım elbiseyle oturuyorlar?
( بابا و عمو چرا با کت و شلوار نشستن؟)
و بعد اشاره به لباسهایش کرد سوگل وقتی متوجه لباسهای عمو و پدرش شد رو به کایان گفت:
- ببینید، عمه روی خیلی چیزا حساسه! روی لباس هم که دیگه نگو!
نگاه کایان هنوز به سوگل بود که ادامه داد:
- عمه دوست داره همه لباس رسمی بپوشیم ولی من هیچ خوشم نمیاد، الان به لباسای تو هم گیر میده.
کایان که این حرفها برایش معنی نداشت لبش را کج کرده و گفت:
- Bırak.
(ولش کن.)
این را گفته و بیاهمیت دستی به لباسش کشید و گفت:
- Ben gidiyorum, sen de geliyorsun
(من دارم میرم، تو هم میا؟)
سوگل که تنها کلمه ترکی که میدانست بله بود سریع گفت:
- Evet
(بله)
کایان لبخند دنداننمایی کرده و گفت:
- Sen de biliyorsun
(تو هم بلدیا)
هر دو خندیدند و سپس به آرامی پلهها را یکی- یکی به سمت پایین رد کردند، سمت راست سالن دقیقا چند متر فاصله با پلهها میز غذاخوری بزرگی با صندلیهای سلطنتی و میز طلایی رنگ قرار گرفته بود عمه هاریکا بهترین جای میز روی صندلی مخصوصنشسته و بقیه یکی- یکی به جمع اضافه میشدند، قانون خانه این بود که شام از ساعت هفت تا ساعت هشت شب باشد.
یعنی همگی باید ساعت هفت دور میز جمع میشدند وگرنه عمه هاریکا خشمگین شده و ولولهای برپا میکرد.
کایان دوباره سلام داده و حواسش جمع لباسهای اطرافیان شد.
یکی پیراهن بلندی به تن داشت، یکی کت و دامن و دیگری کت و شلوار، نگاهش به افراد بود که عمه با دیدن سر و وضعش گفت:
- Oğlum bu evin kuralları var, bu elbise nedir?
(پسرم این خونه قانون داره این چه لباسیه)
کایان نگاهی به لباسهایش انداخت و گفت:
- Bu iyi
(خوبه که)
عمه جواب داد:
- İyi olabilir ama buraya uygun değil
(شاید خوب باشه ولی مناسب اینجا نیست)
طوری این حرف را با تحکم رو به کایان و سوگل گفت که کایان درحال جویدن لبش چیزی نگفته و خواست بنشیند که با چشمغره قدیر روبه رو شد، نگاهی به عمه انداخت که دستش روی هوا بوده و سوگل دستش را میبوسید.
نفسی بیرون داده و رو به قدیر با اشاره ابرو گفت:
- Boş ver
(ولش کن)
اما قدیر چشمانش را درشت کرده و به او فهماند که این یک رسم است.
کایان با صدا نفسی سر داد و صندلی که برای نشستن کشیده بود را برگرداند و به سمت عمههاریکا رفت، عمه دستش را دوباره بلند کرد و کایان با گرفتن دست عمه بوسهای کوتاه رویش زده و دستش را به پیشانیاش چسباند.
با خود میگفت:
- Ne saçma bir gelenek
(این چه رسم مسخرهای هست)
درحالی که رسم از خود ترکیه و استانبول گرفته شده بود اما درخانه قدیر از این رسوم خبری نبود!
همگی دور میز نشستند و چند خانوم با لباسهای مخصوص مشغول آوردن غذاهای مختلف و متفاوت شدند، افرا نیز کنار عمه ایستاده و به او کمک میکرد و هرآنچه را که میخواست در اختیارش قرار میداد.
سوگل نگاهی به لباسهای کایان انداخت و چیزی نگفت، کایان چشم از موهای خوشفرم سوگل کنده و پرسید:
- Babam ve amcam neden takım elbiseyle oturuyorlar?
( بابا و عمو چرا با کت و شلوار نشستن؟)
و بعد اشاره به لباسهایش کرد سوگل وقتی متوجه لباسهای عمو و پدرش شد رو به کایان گفت:
- ببینید، عمه روی خیلی چیزا حساسه! روی لباس هم که دیگه نگو!
نگاه کایان هنوز به سوگل بود که ادامه داد:
- عمه دوست داره همه لباس رسمی بپوشیم ولی من هیچ خوشم نمیاد، الان به لباسای تو هم گیر میده.
کایان که این حرفها برایش معنی نداشت لبش را کج کرده و گفت:
- Bırak.
(ولش کن.)
این را گفته و بیاهمیت دستی به لباسش کشید و گفت:
- Ben gidiyorum, sen de geliyorsun
(من دارم میرم، تو هم میا؟)
سوگل که تنها کلمه ترکی که میدانست بله بود سریع گفت:
- Evet
(بله)
کایان لبخند دنداننمایی کرده و گفت:
- Sen de biliyorsun
(تو هم بلدیا)
هر دو خندیدند و سپس به آرامی پلهها را یکی- یکی به سمت پایین رد کردند، سمت راست سالن دقیقا چند متر فاصله با پلهها میز غذاخوری بزرگی با صندلیهای سلطنتی و میز طلایی رنگ قرار گرفته بود عمه هاریکا بهترین جای میز روی صندلی مخصوصنشسته و بقیه یکی- یکی به جمع اضافه میشدند، قانون خانه این بود که شام از ساعت هفت تا ساعت هشت شب باشد.
یعنی همگی باید ساعت هفت دور میز جمع میشدند وگرنه عمه هاریکا خشمگین شده و ولولهای برپا میکرد.
کایان دوباره سلام داده و حواسش جمع لباسهای اطرافیان شد.
یکی پیراهن بلندی به تن داشت، یکی کت و دامن و دیگری کت و شلوار، نگاهش به افراد بود که عمه با دیدن سر و وضعش گفت:
- Oğlum bu evin kuralları var, bu elbise nedir?
(پسرم این خونه قانون داره این چه لباسیه)
کایان نگاهی به لباسهایش انداخت و گفت:
- Bu iyi
(خوبه که)
عمه جواب داد:
- İyi olabilir ama buraya uygun değil
(شاید خوب باشه ولی مناسب اینجا نیست)
طوری این حرف را با تحکم رو به کایان و سوگل گفت که کایان درحال جویدن لبش چیزی نگفته و خواست بنشیند که با چشمغره قدیر روبه رو شد، نگاهی به عمه انداخت که دستش روی هوا بوده و سوگل دستش را میبوسید.
نفسی بیرون داده و رو به قدیر با اشاره ابرو گفت:
- Boş ver
(ولش کن)
اما قدیر چشمانش را درشت کرده و به او فهماند که این یک رسم است.
کایان با صدا نفسی سر داد و صندلی که برای نشستن کشیده بود را برگرداند و به سمت عمههاریکا رفت، عمه دستش را دوباره بلند کرد و کایان با گرفتن دست عمه بوسهای کوتاه رویش زده و دستش را به پیشانیاش چسباند.
با خود میگفت:
- Ne saçma bir gelenek
(این چه رسم مسخرهای هست)
درحالی که رسم از خود ترکیه و استانبول گرفته شده بود اما درخانه قدیر از این رسوم خبری نبود!
همگی دور میز نشستند و چند خانوم با لباسهای مخصوص مشغول آوردن غذاهای مختلف و متفاوت شدند، افرا نیز کنار عمه ایستاده و به او کمک میکرد و هرآنچه را که میخواست در اختیارش قرار میداد.
- ۲.۵k
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط