اطرافیانش روحش را جرعه جرعه مینوشیدند و او لبخند میزد

اطرافیانش روحش را جرعه جرعه مینوشیدند و او لبخند میزد،
کم کم داشت تبدیل به اسکلت میشد،
اسکلتی با احساساتِ مرده...!
دیدگاه ها (۰)

طرز ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﺩﺭ ﻫﺮ ﮐﺲ ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻪ ﺧﻮﺩشه .ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺷﯿﮏ ﻧﻤﯽ ﭘﻮﺷﻪ ﯾﮑ...

یه دیالوگ مود هست که میگه: بهتره که دیگه همو نبینیم، هر بار ...

انقد بدم مياد از اينایی كه موقع غذا خوردن چشماشون همش تو بشق...

یه‌ افسانه‌ هست‌ که‌ می‌گه داشتن موی سفید از بچگی یا جوونی ن...

معشوقه دشمن P³⁶میدونی؛بعضی ادما توی خواباشون زندگی میکنن.وقت...

part⁶جونگ سو داشت از دست بچه دیونه میشد... حتی اینکه گفت بشم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط