خار خندید و به گل گفت سلام

خار خندید و به گل گفت سلام
و جوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت
گل چه زیبا شده بود
دست بی رحمی نزدیک آمد،
گل سراسیمه ز وحشت افسرد
لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید
صبح فردا که رسید
خار با شبنمی از خواب پرید
گل صمیمانه به او گفت سلام...

گل اگر خار نداشت
دل اگر بی غم بود
اگر از بهر کبوتر قفسی تنگ نبود،
زندگی،
عشق،
اسارت،
قهر و آشتی،
همه بی معنا بود . . . .
(فریدون مشیری)

تقدیم به همه ی آدمهای مهربون☆☆☆
دیدگاه ها (۱)

باید دنیا را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفته ای، تحویل دهی...خو...

بگذار آدمها تا میتوانند " سنگ " باشند ؛مهم این است که تو از ...

ﺷﻜﺴﭙﻴﺮ ﮔﻔﺖ :ﻣﻦ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻢ، ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯿﺪ ﭼﺮﺍ؟ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﺯ ﻫﯿﭽ...

می نویسم : این عشقنقطه هایش با تومی نویسم : شبنمگل ِ سرخش با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط