{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🪶 فیکشن هزبین هتل - فصل دوم - TVDeer:

🪶 فیکشن هزبین هتل - فصل دوم - TVDeer:
✍🏻 پارت هفتم:

* وینسنت اطرافشو نگاه میکنه..
هیچ ورژن تکراری از خودش اونجا نیست..
دستگاه درست کار کرده..
و الان دقیقا همونجاییه که نیم ساعت قبل مرگ واکس بود، خونه..
اما اینبار میدونه چه اتفاقی قراره بیفته..
فورا میره بیرون و به سمت بیرون از شهر میدوه..

_ درستش میکنم..

* بالاخره به ساختمون میرسه و با تمام توان از پله ها میدوه تا به پشت بوم برسه..
همین که به بالا میرسه واکس خودشو پرت میکنه..

_ نه!!

* فورا میدوه و به موقع دست واکسو میگیره..
اینبار قرار نیس ولش کنه..

- متاسفم..
_ خفه شو!! با کشتن خودت قرار نیس کمک کنی!
- اما-..
_ مرگ تو فقط رو بقیه تاثیر داره، بعد تو زندگیم نابود میشه! انقدر خودخواه نباش!

* وینسنت سعی میکنه واکس رو بالا بکشه..

- نمیتونی نجاتم بدی..
_ پس خودتم یه تلاشی بکن!!

* واکس اراده وینسنت، برلی نجاتشو میبینه..

- (دارم چیکار میکنم؟..)
_ دستمو ول نکن!

* واکس همراهیش میکنه و خودشو بالا میکشه..
بالاخره خودشو نجات میده و روبروی وینسنت وامیسته..

- من توضیـ-..

* وینسنت با یه چک محکم تو صورتش میکوبه..
واکس تلو تلو میخوره و دستشو روی صورتش میزاره.. (هرچند فقط تلویزیونه!)

_ احمق! فک کردی با مردن تو چی درست میشه؟! اگه منو میکشتی راحتتر بود تا اینکه این افتضاحو به بار بیاری!
- فقط نمیتونستم! نمیتونستم بکشمت.. فقط برای اشتباه خودم..
_ بعد رفتنت، من مشکلای زیادی داشتم.. به خصوص بعد اینکه الستورو کشتم! میفهمی؟

* واکس با یه نگاه سردرگم و متعجب نگاهش میکنه..

- کشتیش..؟!
_ از کوره در رفتم..

* وینسنت خونسردیشو بدست میاره، به حالت جدیش برمیگرده و صاف می‌ایسته..

_ تو یه لحظه عصبانیت.. اصلا بهش فکر نکردم.. فقط به ذهنم رسید که تو بخاطر اون اومدی و مرده بودی.. و آره.. عصبانیت نذاشت به این فکر کنم که اون برات مهم بوده..
- تو..
_ اما الان که اینجام اون تو این خط زمانی زنده‌اس.. تو هم زنده‌ای..
- وینسنت..




دیگه آخراشههههه..🥲🎉

★ بقیه پارتا:
https://wisgoon.com/c/2350057
دیدگاه ها (۲۴)

خنده ی ممنوعه.

《🍻  ❤️  😈ملکه مافیا😈   ❤️   🍻》#part3تو فکر این مراسم بودم و ...

اسم : عشقی گمشده در تاریکی جنگل پارت ۱۳ولنتینو «واکس گفت اگه...

نمونه‌ای آشکار از فعالیت یک کانال تروریستی وابسته به جریان س...

My lovely neighbor part : 66

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p52در همین حال نینا و لیا توی باغ قدم می‌...

چندپارتی دراکو.(درخواستی)تو مرگخوار شدی ولی بهم نگفتی.وقتی ب...

[•] عمارت عشق [•]Part :²⁴دستش تو جیبش بود، که یچیزیو احساس ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط