FALL
#سقوط
part: 4
______________________________
موسسه بسیار ساده و صمیمی به نظر میرسید. کارمندانش با اشتیاق از فعالیتهایشان میگفتند؛ کمک به بیخانمانها، توزیع غذا، و فراهم کردن سرپناه موقت.
در حین صحبت با یکی از مددکاران، نایون متوجه موضوعی شد. مددکار با هیجان تعریف کرد که اخیراً فردی ناشناس، کمکهای مالی بسیار زیادی به موسسه کرده است. “این فرد ناشناس، مثل فرشته نجات ماست! انگار میدونه دقیقاً به چی نیاز داریم و کی بهش نیاز داره.”
نایون حس کرد دوباره در مرداب ابهام فرو میرود. قاتل سریالی که قربانیانش را میکشد، همزمان به موسسهای که شاید به همان افراد بیبضاعت کمک میکند، پول تزریق میکند؟ این تناقض، ذهن نایون را به شدت درگیر کرده بود.
شب، وقتی نایون و جیهون داشتند پروندهها را مرور میکردند، نایون به جیهون گفت: “جیهون، نظرت چیه در مورد این موسسه خیریه؟ ‘امید فردا’؟”
جیهون که داشت نقشه شهر را بررسی میکرد، سرش را بلند کرد. “آها! شنیدم کمکهای زیادی بهشون شده. خیلی خوبه که این کارها انجام میشه.” او مکثی کرد و با همان لحن معمولیاش ادامه داد: “میدونی نایون، گاهی وقتها آدمها چیزهایی رو میدونن که ما نمیدونیم. شاید J میخواسته یه کاری بکنه که… خب، فقط خودش میفهمیده.”
نایون به چشمان جیهون خیره شد. آیا او هم چیزی میدانست؟ آیا این حرفها فقط برای منحرف کردن ذهن او بود؟ جیهون با لبخند همیشگیاش به او نگاه کرد، انگار که هیچ رازی در دل نداشت.
اما نایون دیگر نمیتوانست به آن لبخند ساده اعتماد کند. چیزی در نگاه جیهون، در آن شوخطبعی همیشگی، در آن حرفهای گاهی غمگین، او را به شک انداخته بود. آیا جیهون، در ظاهر یک پلیس وظیفهشناس، در باطن، دستهایی در سایه داشت؟ آیا او همان “J” بود که شهر را به وحشت انداخته بود، یا فقط کسی بود که حقیقت پشت این جنایتها را میدانست و نمیتوانست بگوید؟
پرونده J همچنان باز بود و سایهی ابهام، سنگینتر از همیشه بر شهر سئول افتاده بود. و نایون، در میان این همه معما، تنها به یک چیز فکر میکرد: آیا او میتوانست به همکارش، به دوستش، اعتماد کند؟
ماهها گذشت. تحقیقات درباره قاتل سریالی “J” به نتیجهی دلخواه نرسیده بود، اما در این میان، اتفاقی غیرمنتظره در حال شکلگیری بود. نایون هر روز بیشتر از قبل مجذوب جیهون میشد. شوخطبعیهایش، انرژی بیدریغش، هوش سرشارش و آن لحظات کوتاه غم که گاهی در چشمانش نمایان میشد، همه و همه، نایون را به سمت او میکشاند. او میدانست که این حس نباید وجود داشته باشد؛ یک کارآگاه نباید با همکارش چنین رابطهای پیدا کند، مخصوصاً وقتی پای یک قاتل سریالی در میان است. اما قلبش دیگر گوش به فرمان عقل نبود.
part: 4
______________________________
موسسه بسیار ساده و صمیمی به نظر میرسید. کارمندانش با اشتیاق از فعالیتهایشان میگفتند؛ کمک به بیخانمانها، توزیع غذا، و فراهم کردن سرپناه موقت.
در حین صحبت با یکی از مددکاران، نایون متوجه موضوعی شد. مددکار با هیجان تعریف کرد که اخیراً فردی ناشناس، کمکهای مالی بسیار زیادی به موسسه کرده است. “این فرد ناشناس، مثل فرشته نجات ماست! انگار میدونه دقیقاً به چی نیاز داریم و کی بهش نیاز داره.”
نایون حس کرد دوباره در مرداب ابهام فرو میرود. قاتل سریالی که قربانیانش را میکشد، همزمان به موسسهای که شاید به همان افراد بیبضاعت کمک میکند، پول تزریق میکند؟ این تناقض، ذهن نایون را به شدت درگیر کرده بود.
شب، وقتی نایون و جیهون داشتند پروندهها را مرور میکردند، نایون به جیهون گفت: “جیهون، نظرت چیه در مورد این موسسه خیریه؟ ‘امید فردا’؟”
جیهون که داشت نقشه شهر را بررسی میکرد، سرش را بلند کرد. “آها! شنیدم کمکهای زیادی بهشون شده. خیلی خوبه که این کارها انجام میشه.” او مکثی کرد و با همان لحن معمولیاش ادامه داد: “میدونی نایون، گاهی وقتها آدمها چیزهایی رو میدونن که ما نمیدونیم. شاید J میخواسته یه کاری بکنه که… خب، فقط خودش میفهمیده.”
نایون به چشمان جیهون خیره شد. آیا او هم چیزی میدانست؟ آیا این حرفها فقط برای منحرف کردن ذهن او بود؟ جیهون با لبخند همیشگیاش به او نگاه کرد، انگار که هیچ رازی در دل نداشت.
اما نایون دیگر نمیتوانست به آن لبخند ساده اعتماد کند. چیزی در نگاه جیهون، در آن شوخطبعی همیشگی، در آن حرفهای گاهی غمگین، او را به شک انداخته بود. آیا جیهون، در ظاهر یک پلیس وظیفهشناس، در باطن، دستهایی در سایه داشت؟ آیا او همان “J” بود که شهر را به وحشت انداخته بود، یا فقط کسی بود که حقیقت پشت این جنایتها را میدانست و نمیتوانست بگوید؟
پرونده J همچنان باز بود و سایهی ابهام، سنگینتر از همیشه بر شهر سئول افتاده بود. و نایون، در میان این همه معما، تنها به یک چیز فکر میکرد: آیا او میتوانست به همکارش، به دوستش، اعتماد کند؟
ماهها گذشت. تحقیقات درباره قاتل سریالی “J” به نتیجهی دلخواه نرسیده بود، اما در این میان، اتفاقی غیرمنتظره در حال شکلگیری بود. نایون هر روز بیشتر از قبل مجذوب جیهون میشد. شوخطبعیهایش، انرژی بیدریغش، هوش سرشارش و آن لحظات کوتاه غم که گاهی در چشمانش نمایان میشد، همه و همه، نایون را به سمت او میکشاند. او میدانست که این حس نباید وجود داشته باشد؛ یک کارآگاه نباید با همکارش چنین رابطهای پیدا کند، مخصوصاً وقتی پای یک قاتل سریالی در میان است. اما قلبش دیگر گوش به فرمان عقل نبود.
- ۵۵
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط