پارت پنجم رمان میراث تیغ کهن
پارت پنجم رمان میراث تیغ کهن✨
این داستان هیچ ارتباطی با دنیای واقعيت ندارد و شباهت اسم شخصیت ها اتفاقی است.
تانجیرو جلوش رو گرفت. «نه! این یه موجود عادی نیست… یه جور حس باستانی داره. انگار بوی تاریخ میاد…
صدای مهیب دیگری از قله پیچید. زمین برای چند لحظه لرزید، و ناگهان باد شدیدی وزید. برگها و خاک مثل مارپیچی عظیم به آسمان کشیده شدند. مردم روستا جیغ زدند و هاشیراها آمادهٔ جنگ شدند.
ضخمی از نور، درست وسط آسمان، باز شد. چیزی شبیه شکاف میان دو دنیا. از دل آن شکاف، سایهای بیرون آمد؛ نه کاملاً انسان، نه کاملاً موجودی ناشناخته.
با صدایی که همزمان پیر و جوان به نظر میرسید گفت: پس… هزار سال گذشت. زمین دوباره مرا فراخواند.
تانجیرو یک قدم جلو رفت. «تو… یکی از الهههایی؟
«نامم *یوریه* است… نگهبان تعادل. نه الههٔ مهربانیام، نه نابودی. من… پاسخِ انتخاب شما هستم.»
هاشیراها با همدیگر نگاه کردند. معنای حرفش مبهم اما خطرناک بود.
تانجیرو با صدایی لرزان پرسید: «انتخاب ما؟ منظورت چیه؟ چه چیزی رو انتخاب کردیم؟»
پارت بعدی ۴ لایک♥️
نظرتون رو حتما بگین
این داستان هیچ ارتباطی با دنیای واقعيت ندارد و شباهت اسم شخصیت ها اتفاقی است.
تانجیرو جلوش رو گرفت. «نه! این یه موجود عادی نیست… یه جور حس باستانی داره. انگار بوی تاریخ میاد…
صدای مهیب دیگری از قله پیچید. زمین برای چند لحظه لرزید، و ناگهان باد شدیدی وزید. برگها و خاک مثل مارپیچی عظیم به آسمان کشیده شدند. مردم روستا جیغ زدند و هاشیراها آمادهٔ جنگ شدند.
ضخمی از نور، درست وسط آسمان، باز شد. چیزی شبیه شکاف میان دو دنیا. از دل آن شکاف، سایهای بیرون آمد؛ نه کاملاً انسان، نه کاملاً موجودی ناشناخته.
با صدایی که همزمان پیر و جوان به نظر میرسید گفت: پس… هزار سال گذشت. زمین دوباره مرا فراخواند.
تانجیرو یک قدم جلو رفت. «تو… یکی از الهههایی؟
«نامم *یوریه* است… نگهبان تعادل. نه الههٔ مهربانیام، نه نابودی. من… پاسخِ انتخاب شما هستم.»
هاشیراها با همدیگر نگاه کردند. معنای حرفش مبهم اما خطرناک بود.
تانجیرو با صدایی لرزان پرسید: «انتخاب ما؟ منظورت چیه؟ چه چیزی رو انتخاب کردیم؟»
پارت بعدی ۴ لایک♥️
نظرتون رو حتما بگین
- ۳۷۴
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط