پارت ۲۳ | پشت در
پارت ۲۳ | پشت در
جونکوک با شنیدن صدای خودش از پشت در، برای چند لحظه حتی نفس هم نکشید.
— این... صدای منه؟
آرین سریع بازویشرا گرفت.
— جلو نرو.
جونکوک به دست آرین نگاه کرد و آرام گفت:
— باید بفهمم اون کیه.
رئیس محکم گفت:
— نه. گفتم هیچکس در رو باز نکنه.
اما ناگهان صدای پشت در دوباره بلند شد:
— جونکوک... هنوز هم همونقدر کنجکاوی.
جونکوک اخم کرد.
— تو منو از کجا میشناسی؟
چند ثانیه سکوت.
بعد جواب آمد:
— چون آخرین بار هم همین سؤال رو پرسیدی.
سامان با نگرانی به رئیس نگاه کرد.
— «آخرین بار» یعنی چی؟
رئیس چیزی نگفت.
جونکوک این بار مستقیم به او نگاه کرد.
— تو میدونی اون کیه.
رئیس آرام جواب داد:
— میدونم که نباید در رو باز کنیم.
ناگهان صدای کوبیدن شدیدی از پشت در آمد.
بوم!
همه یک قدم عقب رفتند.
دوباره:
بوم!
این بار گرد و خاک از سقف پایین ریخت.
آرین گفت:
— این در تا چند ثانیه پیش حتی تکون هم نمیخورد!
سامان چراغ قوه را روی قفل انداخت.
— بچهها...
قفل دیگر سر جایش نبود.
انگار کسی از داخل آن را باز کرده بود.
جونکوک آرام گفت:
— عقب برید.
دستگیره پایین رفت.
در آهسته باز شد.
پشت در یک اتاق تاریک بود؛ اما وسط اتاق، روی یک میز قدیمی، یک چراغ روشن قرار داشت.
کنار چراغ هم یک عکس بود.
جونکوک جلو رفت و عکس را برداشت.
آرین پرسید:
— چی توشه؟
جونکوک جواب نداد.
چشمهایش روی عکس خشک شده بود.
سامان نزدیکتر شد.
در عکس، سه نفر جلوی همین عمارت ایستاده بودند.
یکی از آنها...
خودِ جونکوک بود.
آرین با ناباوری گفت:
— امکان نداره...
جونکوک پشت عکس را برگرداند.
روی آن فقط یک تاریخ نوشته شده بود:
«بیست سال قبل.»
و زیر تاریخ، یک جمله:
«این بار چهار نفر باید برگردن.»
جونکوک آرام عکس را پایین آورد.
همان لحظه صدای قدمهایی از داخل اتاق آمد.
اما این بار...
صدای قدمها فقط یکی نبود.
چهار نفر داشتند به سمت آنها میآمدند.
جونکوک با شنیدن صدای خودش از پشت در، برای چند لحظه حتی نفس هم نکشید.
— این... صدای منه؟
آرین سریع بازویشرا گرفت.
— جلو نرو.
جونکوک به دست آرین نگاه کرد و آرام گفت:
— باید بفهمم اون کیه.
رئیس محکم گفت:
— نه. گفتم هیچکس در رو باز نکنه.
اما ناگهان صدای پشت در دوباره بلند شد:
— جونکوک... هنوز هم همونقدر کنجکاوی.
جونکوک اخم کرد.
— تو منو از کجا میشناسی؟
چند ثانیه سکوت.
بعد جواب آمد:
— چون آخرین بار هم همین سؤال رو پرسیدی.
سامان با نگرانی به رئیس نگاه کرد.
— «آخرین بار» یعنی چی؟
رئیس چیزی نگفت.
جونکوک این بار مستقیم به او نگاه کرد.
— تو میدونی اون کیه.
رئیس آرام جواب داد:
— میدونم که نباید در رو باز کنیم.
ناگهان صدای کوبیدن شدیدی از پشت در آمد.
بوم!
همه یک قدم عقب رفتند.
دوباره:
بوم!
این بار گرد و خاک از سقف پایین ریخت.
آرین گفت:
— این در تا چند ثانیه پیش حتی تکون هم نمیخورد!
سامان چراغ قوه را روی قفل انداخت.
— بچهها...
قفل دیگر سر جایش نبود.
انگار کسی از داخل آن را باز کرده بود.
جونکوک آرام گفت:
— عقب برید.
دستگیره پایین رفت.
در آهسته باز شد.
پشت در یک اتاق تاریک بود؛ اما وسط اتاق، روی یک میز قدیمی، یک چراغ روشن قرار داشت.
کنار چراغ هم یک عکس بود.
جونکوک جلو رفت و عکس را برداشت.
آرین پرسید:
— چی توشه؟
جونکوک جواب نداد.
چشمهایش روی عکس خشک شده بود.
سامان نزدیکتر شد.
در عکس، سه نفر جلوی همین عمارت ایستاده بودند.
یکی از آنها...
خودِ جونکوک بود.
آرین با ناباوری گفت:
— امکان نداره...
جونکوک پشت عکس را برگرداند.
روی آن فقط یک تاریخ نوشته شده بود:
«بیست سال قبل.»
و زیر تاریخ، یک جمله:
«این بار چهار نفر باید برگردن.»
جونکوک آرام عکس را پایین آورد.
همان لحظه صدای قدمهایی از داخل اتاق آمد.
اما این بار...
صدای قدمها فقط یکی نبود.
چهار نفر داشتند به سمت آنها میآمدند.
- ۶۲
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط