تنهای عاشق پارت
تنهای عاشق. پارت ۱
ویو لونا 🍃
امروز تولد منو خواهرم لیا بود
اون ازم چندسال بزرگتره ولی تو یه روز به دنیا اومدیم
آره درسته پدر و مادرم اونو خیلی بیشتر از من دوست داشتن
ولی اونم منو خیلی دوست داشت ، امروز من ۵ ساله میشدم و لیا ۹ ساله
مامان و بابا میخواستن فقط لیا رو ببرن بیرون که با اسرار لیا قبول کردن که منم ببرن💔
رفتیم رستوران و شهربازی ، وقتی سر میز غذا با کلی زحمت نشستم ( به عنوان یه بچه براش بلند بود) بابا دم گوشم گفتش که غذای ارزون انتخاب کن ، امروز روز لیائه نه تو )
برام عجیب بود و فقط با چشمای درشتم نگاش میکردم
هر غذایی میخواستم بپرسم که دارن یا نه ،با اینکه داشتن بابا میگفت ندارن
آخر سر برای من برنج و برای لیا پیتزا و .....
موقع برگشت از مامان و بابا شنیدم که ساعت ۱۱ شب بود و باید میرفتیم
لیا پیشنهاد داد پیاده برگردیم چون فقط یه ربع راه بودش
خیلیییی خسته بودم و میخواستم بگم که آبجیی خواهش میکنم نععع
که قبل اینکه بگم مامان و بابا موافقت کردن😔
خیلی خسته بودم ، بیش از حد خسته بودم
میخواستم به لیا بگم
( راستی علامت لیا _ علامت لونا+)
+ آبجی یه دقه گوشت رو میاری میخوام یه چیزی دم گوشت بگم
لیا سرش رو آورد پایین
+( با صدای آروم) میشه بغلم کنی تو خونه ، خیلیی خستم
لیا باسهای گفت و بغلش کرد با اینکه یکم سنگین بودش
پدرش بلافاصله به لیا گفت
#: لیا خسته میشی لونا بده بغل من
بعد از اینکه لونا رفت بغل باباش مامانش دمگوش باباش آروم گفتش که
&:پشتت رو ببین، مراقب باش که به روی خودت نیار
پدر هم سرش رو به منظور تایید تکون داد
ولی حرفای مامان لونا شنید و کنجکاو شد ببینه منظور مامانش چیه ، پس برگشت و نگاه کرد که چند تا آدم گنده و یه ماشین سیاه دید که دارن آروم حرکت میکنن
یکم ترسیده بود و استرس داشت
پدر لب زدش که
#: لیا بیا این کلید خونه اگر خستهای نمیخوای بگیر تا خونه بدویی زود تر می رسی
لیا کلید و گرفت و دویید و رفت
ویو لونا 🍃
امروز تولد منو خواهرم لیا بود
اون ازم چندسال بزرگتره ولی تو یه روز به دنیا اومدیم
آره درسته پدر و مادرم اونو خیلی بیشتر از من دوست داشتن
ولی اونم منو خیلی دوست داشت ، امروز من ۵ ساله میشدم و لیا ۹ ساله
مامان و بابا میخواستن فقط لیا رو ببرن بیرون که با اسرار لیا قبول کردن که منم ببرن💔
رفتیم رستوران و شهربازی ، وقتی سر میز غذا با کلی زحمت نشستم ( به عنوان یه بچه براش بلند بود) بابا دم گوشم گفتش که غذای ارزون انتخاب کن ، امروز روز لیائه نه تو )
برام عجیب بود و فقط با چشمای درشتم نگاش میکردم
هر غذایی میخواستم بپرسم که دارن یا نه ،با اینکه داشتن بابا میگفت ندارن
آخر سر برای من برنج و برای لیا پیتزا و .....
موقع برگشت از مامان و بابا شنیدم که ساعت ۱۱ شب بود و باید میرفتیم
لیا پیشنهاد داد پیاده برگردیم چون فقط یه ربع راه بودش
خیلیییی خسته بودم و میخواستم بگم که آبجیی خواهش میکنم نععع
که قبل اینکه بگم مامان و بابا موافقت کردن😔
خیلی خسته بودم ، بیش از حد خسته بودم
میخواستم به لیا بگم
( راستی علامت لیا _ علامت لونا+)
+ آبجی یه دقه گوشت رو میاری میخوام یه چیزی دم گوشت بگم
لیا سرش رو آورد پایین
+( با صدای آروم) میشه بغلم کنی تو خونه ، خیلیی خستم
لیا باسهای گفت و بغلش کرد با اینکه یکم سنگین بودش
پدرش بلافاصله به لیا گفت
#: لیا خسته میشی لونا بده بغل من
بعد از اینکه لونا رفت بغل باباش مامانش دمگوش باباش آروم گفتش که
&:پشتت رو ببین، مراقب باش که به روی خودت نیار
پدر هم سرش رو به منظور تایید تکون داد
ولی حرفای مامان لونا شنید و کنجکاو شد ببینه منظور مامانش چیه ، پس برگشت و نگاه کرد که چند تا آدم گنده و یه ماشین سیاه دید که دارن آروم حرکت میکنن
یکم ترسیده بود و استرس داشت
پدر لب زدش که
#: لیا بیا این کلید خونه اگر خستهای نمیخوای بگیر تا خونه بدویی زود تر می رسی
لیا کلید و گرفت و دویید و رفت
- ۱۲۹
- ۰۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط