{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نویسنده :خلاصه که دامیان قصه ما داشت برمیگشت به کتابخونه

نویسنده :خلاصه که دامیان قصه ما داشت برمیگشت به کتابخونه که یه نفر از پشت زد تو سرش و بیهوشش کرد
بعد یه مدت دامیان آروم آروم چشماشو باز کرد :من کجام؟
؟؟؟ :پس بالاخره بیدار شدی
دامیان :ت_تو کی هستی ؟
؟؟؟:خودتو به اون راه نزن و کیف دامیان رو برمیداره و شروع به گشتن میکنه و ادامه میده :جدیدا دارن مامور های جون تر رو به ماموریت هاشون میفرستن نکنه مامور های بزرگ تر دارن میمیرن؟
دامیان :چی چی میگی اصلا این کور نمیدونم چی چی چی هست ها؟
؟؟؟:دروغ گوی بدی نیستی و بعد جعبه رو از تو کیف دامیان بر میداره و ادامه میده :قرار بوده بدنش به تو مگه نه ؟
دامیان :برای بار صدم تو کی هستی و از جون من چی‌ میخوایی؟
که میبینه اون زن از توی جعبه شکلات یه چیزی برمیداره یک چیز دایره مانند که آبیه (آقا برو اسلاید دو رو ببین و بدون این داستان پیشنهاد من نیست یهنی نصفش منم بقیش دوستمه برو یقه اونو بگیر)
؟؟؟ :خب دروغ گوی کوچولو حق با کی بود ؟
اون زن داشت همینطوری اون وسیله رو به کامپیوتر نزدیک میکرد که یه نفر با اسلحه پیداش شد و گفت :کافیه
حالا اون کی بود؟ فقط خدا میدونه
ولی جوی خانم ترانه این چه چیزاییه که تو انجام میدی اخه حداقل به هوش مصنوعی میگفتی عکس با کیفیت تر بده بهت🗿
دیدگاه ها (۷)

_اوه آره من نفرت انگیزی مثل تو نیستم _اسمشو بزار کالیپا_سر ا...

وقتی از من میپرسن دوست داری کدوم شخصیت باشی د اخه کالیپسو تو...

با این که سر این ادیت یه روز وفت گذاشتم....این ادیت کپیش برا...

دیدم ملت دارن از این زیرنویسا میزارن گفتم منم برم یاد بگیرم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط