{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به مان گفت « من تند تر می رم، شما پشت سرم بیاین .» تعجب ک

به مان گفت « من تند تر می رم، شما پشت سرم بیاین .» تعجب کرده بودیم. سابقه نداشت بیش تر از صد کیلومتر سرعت بگیرد. غروب نشده ، رسیدیم گیلان غرب. جلوی مسجدی ایستاد. ماهم پشت سرش. نماز که خواندیم سریع آمدیم بیرون داشتیم تند تند پوتین هامان را می بستیم که زود راه بیفتیم . گفت « کجا با این عجله ؟ می خواستیم به نماز جماعت برسیم که رسیدیم.»
دیدگاه ها (۲)

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁶ویو میکا_____جیمین گوش...

007-پنهان در مه - پارت ۸۷

#in_your_eyespart_11۴ | پایانویو کایلاوقتی رسیدیم خونه، هر س...

به مان گفت « من تند تر می رم، شما پشت سرم بیاین .» تعجب کرده...

بهمان گفت « من تند تر می رم، شما پشت سرم بیاین .» تعجب کرده ...

خاطره ای قشنگ از سردار شهید مهدی باکریبه مان گفت « من تند تر...

خاطرات شهدا نماز جماعتگفت: من تندتر میرم،...

عبادتیکی از عوامل مهم موفقیت انسان که می تواند برای دیگران ا...

#پارت50"روزبه"وسایلش را با حرص و تند تند از کوله پشتی اش در...

داستان تشرف خدمت امام زمان عج و عبور از نهر ... متقی صالح , ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط