رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۷۸
با فکري که به ذهنم رسید لبخند مرموزي رو لبم
نشست.
گوشیمو از جیبم بیرون آوردم و با کمی مکث شماره
ي مهرداد رو گرفتم.
الان مشخص میشه که چیزي بین تو و مطهره هست
یا نه.
با چندین بوق صداش توي گوشم پیچید.
_چیه؟چرا بهم زنگ زدي؟
به میز تکیه دادم و همونطور که به مطهره نگاه می
کردم گفتم: مهرداد خان خودت کجایی که مطهره اینجاست؟
-چی داري میگی؟ کدوم مطهره؟
پوزخند محوي زدم.
-مطهرهی موسوي دیگه، همون خانم خوشگل سید
شرکتت.
سعی کرد صداش عصبی نشه.
_اون به من چه ربطی داره؟
با زیرکی گفتم: اوه پس ربطی به هم ندارید، فکر
کردم به هم ربط دارید و با این وجود نشسته داره با
ایمان حرف میزنه و میخنده.
اینبار صداش کاملا عصبی شد.
-تو کجایی؟
_سالن بولینگ بیلیارد
از همینجا هم صداي نفسهاي عصبیشو میشنیدم
_گفتی داره چیکار میکنه؟
-داره با ایمان پسر خالهی من و پسر پسر دایی
بابات حرف میزنه، میدونی که کیو میگم، نه؟
یه دفعه صداي افتادن یه چیز بلند شد و پس بندش
تماسو قطع کرد که ابروهام بالا پریدند و خندیدم.
-اوه، انگار عصبی شد!
باز خندیدم و گوشیو توي جیبم گذاشتم.
پس شما دوتا بیشتر از رئیس و کارمند باهم رابطه دارید... اما کور خوندي مهردادخان، مطهره رو از زیر
دستت بیرون میکشم؛ فقط تماشا کن که چجور و با
چه ترفندي!
#مطهره
نگاهی به عطیه و محدثه کردم و سري به عنوان
تاسف تکون دادم.
اینا رو باش! چجوري هم دارند سر این دعوا میکنند.
خندیدم و یه کم از قهوهمو خوردم.
_ممنونم ایمان.
فنجونو پایین آورد و با چهرهی سوالی گفت: واسه
چی؟
-واسهی اینکه به حرفهام گوش دادي، راستشو بخواي سبک شدم.
لبخندي زد.
-گفتم که باهام راحت باش، ببین، به نفع خودتم
هست.
خندیدم و سري به تایید حرفش تکون دادم.
_میدونی،وقتی میفهمم یکی میخواد خودشو تو چاه دوست پسر داشتن بندازه همیشه داستانمو
میگم اما نمیگم که داستان خودمه، میگم مال یکی
از دوستهاي قدیمیمه... تا میتونم یکیو از درگیر
شدن به این چیز دور میکنم، به نظر من فقط
عمرتو هدر میدي و اون کسی که داغون میشه
دختره.
_میدونی مطهره، تو واقعا خوبی، اون چیزي هم که واسم تعریف کردي باعث نمیشه که فکر کنم تو هم
تنت میخاره، نه، تازه برعکس بیشتر مطمئن شدم
که واقعا یه محجبهی واقعی هستی، نه از اون
دروغیا.
لبخندي روي لبم نشست.
_خوشحالم که نظرت...
با کسی که اتفاقی نگاهم خورد لبخندم جمع شد و
انگار واسه یه لحظه قلبم نزد.
-عوض...
همونطور که با ترس کیفمو برمیداشتم ادامه دادم:
نشده.
ایمان: چیزي شده؟
نگاه به خون نشستهش که بهم خورد تموم وجودمو
لرزوند.
به سمتم اومد که پا به فرار گذاشتم.
داد زد: وایسا مطهره؛ حالا فرار میکنی؟ آره؟
توجه عدهاي بهمون جمع شد.
لبمو گزیدم و به دنبال یه جاي خلوت دویدم.
#پارت_۱۷۸
با فکري که به ذهنم رسید لبخند مرموزي رو لبم
نشست.
گوشیمو از جیبم بیرون آوردم و با کمی مکث شماره
ي مهرداد رو گرفتم.
الان مشخص میشه که چیزي بین تو و مطهره هست
یا نه.
با چندین بوق صداش توي گوشم پیچید.
_چیه؟چرا بهم زنگ زدي؟
به میز تکیه دادم و همونطور که به مطهره نگاه می
کردم گفتم: مهرداد خان خودت کجایی که مطهره اینجاست؟
-چی داري میگی؟ کدوم مطهره؟
پوزخند محوي زدم.
-مطهرهی موسوي دیگه، همون خانم خوشگل سید
شرکتت.
سعی کرد صداش عصبی نشه.
_اون به من چه ربطی داره؟
با زیرکی گفتم: اوه پس ربطی به هم ندارید، فکر
کردم به هم ربط دارید و با این وجود نشسته داره با
ایمان حرف میزنه و میخنده.
اینبار صداش کاملا عصبی شد.
-تو کجایی؟
_سالن بولینگ بیلیارد
از همینجا هم صداي نفسهاي عصبیشو میشنیدم
_گفتی داره چیکار میکنه؟
-داره با ایمان پسر خالهی من و پسر پسر دایی
بابات حرف میزنه، میدونی که کیو میگم، نه؟
یه دفعه صداي افتادن یه چیز بلند شد و پس بندش
تماسو قطع کرد که ابروهام بالا پریدند و خندیدم.
-اوه، انگار عصبی شد!
باز خندیدم و گوشیو توي جیبم گذاشتم.
پس شما دوتا بیشتر از رئیس و کارمند باهم رابطه دارید... اما کور خوندي مهردادخان، مطهره رو از زیر
دستت بیرون میکشم؛ فقط تماشا کن که چجور و با
چه ترفندي!
#مطهره
نگاهی به عطیه و محدثه کردم و سري به عنوان
تاسف تکون دادم.
اینا رو باش! چجوري هم دارند سر این دعوا میکنند.
خندیدم و یه کم از قهوهمو خوردم.
_ممنونم ایمان.
فنجونو پایین آورد و با چهرهی سوالی گفت: واسه
چی؟
-واسهی اینکه به حرفهام گوش دادي، راستشو بخواي سبک شدم.
لبخندي زد.
-گفتم که باهام راحت باش، ببین، به نفع خودتم
هست.
خندیدم و سري به تایید حرفش تکون دادم.
_میدونی،وقتی میفهمم یکی میخواد خودشو تو چاه دوست پسر داشتن بندازه همیشه داستانمو
میگم اما نمیگم که داستان خودمه، میگم مال یکی
از دوستهاي قدیمیمه... تا میتونم یکیو از درگیر
شدن به این چیز دور میکنم، به نظر من فقط
عمرتو هدر میدي و اون کسی که داغون میشه
دختره.
_میدونی مطهره، تو واقعا خوبی، اون چیزي هم که واسم تعریف کردي باعث نمیشه که فکر کنم تو هم
تنت میخاره، نه، تازه برعکس بیشتر مطمئن شدم
که واقعا یه محجبهی واقعی هستی، نه از اون
دروغیا.
لبخندي روي لبم نشست.
_خوشحالم که نظرت...
با کسی که اتفاقی نگاهم خورد لبخندم جمع شد و
انگار واسه یه لحظه قلبم نزد.
-عوض...
همونطور که با ترس کیفمو برمیداشتم ادامه دادم:
نشده.
ایمان: چیزي شده؟
نگاه به خون نشستهش که بهم خورد تموم وجودمو
لرزوند.
به سمتم اومد که پا به فرار گذاشتم.
داد زد: وایسا مطهره؛ حالا فرار میکنی؟ آره؟
توجه عدهاي بهمون جمع شد.
لبمو گزیدم و به دنبال یه جاي خلوت دویدم.
- ۱.۷k
- ۰۶ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط