توجه
توجه
این پارت خلاصه کلی از داستان دلتنگ یک رفیق میباشد
چون مدرسه ها شروع میشه به هیچ وجه نمیتونم پارت بدم پس امیدوارم راضی باشید و درکم کنید
اینجوریه که
تیلز میگه باید از هم جدا بشن و سونیک بقیه برن اتاق فرماندهی و اون بره بمب رو جایگذاری کنه که وقتی منفجر شد اونا هدایت کنه روی سطح دریاچه_ خلاصه که سونیک و بقیه داشتن از. هواکش رد میشدن که یهو یکی از مشت های ناکلز. خورد به هواکش و سقوط کرد
*ناکلز یه دیقه نرین تو همه چی جان جدت*
و بعد کل سرباز ها ریختن سرشون که البته سونیک اینا پارشون کردن .
میرسن اتاق فرماندهی ، تیلز همون لحظه جای خوبی برای بمب پیدا میکنه ، سونیک دکمه قرمز رو میزنه و باهم فرار میکنن تا اینکه یک عالمه نگهبان و سرباز میریزن سرشون*مثلا ناکلز این وسط مراقب بوده*
قبل از اینکه کاری بکنن اونارو با گاز خواب آور بیهوش میکنن ، و متاسفانه همون لحظه تیلز رو هم میگیرن ، وقتی بهوش میان میفهمن که اونا رو با زنجیر به بمب بستن و تایمر رو روشن کردن
همه بهشون میخندن _ بدرود احمق ها!!!
بچها نا امید بودن ..... دیگه راه فراری وجود نداشت...... تا اینکه..شدو گفت : نه ! ما نمیمیریم !! هیج کدومتون نمیمیرید بچها!!! و دستای همرو گرفت و لحظه آخر بهشون یه لبخند خنثی و آرومی زد و ..... با آخرین توانی که داشت تلورث کرد بیرون ...
تموم شد ! همه چی تموم شد!!!! صدای منفجر شدن بمب توی آب زمین رو لرزوند اما مهم نبود ....
شدو ؟....رفیق ... بلند شووو !!! میدونم صدامو میشنوی...!!*گریه*
از دستش دادیم ....
تا اینکه تیلز سرشو میزاره رو سینه شدو میفهمه زندست...♡ همه از خوشحالی بال در میارن ..◇♡♡♡♡
دو روز بعد
شدو توی خونه به هوش میاد ، گرم و نرم .. پیش خانواده!!♡♡ همه از اینکه به هوش اومده خوشحالن و حالشو میپرسن ...♡♡
مدی گفت بیاین ناهار بخوریم بعد°!
شدو نمیخواست چیزی بخوره و ناکلز گفت _ اگه شدو چیزی نمیخوره غذاش رو بدین به من !
همه : ناکلز !!!
بعد با هم میخندن .♡♡♡
امیداورم از این رمان لذت برده باشین
ممنون که تا این لحظه ازم حمایت کردین ..
این پارت خلاصه کلی از داستان دلتنگ یک رفیق میباشد
چون مدرسه ها شروع میشه به هیچ وجه نمیتونم پارت بدم پس امیدوارم راضی باشید و درکم کنید
اینجوریه که
تیلز میگه باید از هم جدا بشن و سونیک بقیه برن اتاق فرماندهی و اون بره بمب رو جایگذاری کنه که وقتی منفجر شد اونا هدایت کنه روی سطح دریاچه_ خلاصه که سونیک و بقیه داشتن از. هواکش رد میشدن که یهو یکی از مشت های ناکلز. خورد به هواکش و سقوط کرد
*ناکلز یه دیقه نرین تو همه چی جان جدت*
و بعد کل سرباز ها ریختن سرشون که البته سونیک اینا پارشون کردن .
میرسن اتاق فرماندهی ، تیلز همون لحظه جای خوبی برای بمب پیدا میکنه ، سونیک دکمه قرمز رو میزنه و باهم فرار میکنن تا اینکه یک عالمه نگهبان و سرباز میریزن سرشون*مثلا ناکلز این وسط مراقب بوده*
قبل از اینکه کاری بکنن اونارو با گاز خواب آور بیهوش میکنن ، و متاسفانه همون لحظه تیلز رو هم میگیرن ، وقتی بهوش میان میفهمن که اونا رو با زنجیر به بمب بستن و تایمر رو روشن کردن
همه بهشون میخندن _ بدرود احمق ها!!!
بچها نا امید بودن ..... دیگه راه فراری وجود نداشت...... تا اینکه..شدو گفت : نه ! ما نمیمیریم !! هیج کدومتون نمیمیرید بچها!!! و دستای همرو گرفت و لحظه آخر بهشون یه لبخند خنثی و آرومی زد و ..... با آخرین توانی که داشت تلورث کرد بیرون ...
تموم شد ! همه چی تموم شد!!!! صدای منفجر شدن بمب توی آب زمین رو لرزوند اما مهم نبود ....
شدو ؟....رفیق ... بلند شووو !!! میدونم صدامو میشنوی...!!*گریه*
از دستش دادیم ....
تا اینکه تیلز سرشو میزاره رو سینه شدو میفهمه زندست...♡ همه از خوشحالی بال در میارن ..◇♡♡♡♡
دو روز بعد
شدو توی خونه به هوش میاد ، گرم و نرم .. پیش خانواده!!♡♡ همه از اینکه به هوش اومده خوشحالن و حالشو میپرسن ...♡♡
مدی گفت بیاین ناهار بخوریم بعد°!
شدو نمیخواست چیزی بخوره و ناکلز گفت _ اگه شدو چیزی نمیخوره غذاش رو بدین به من !
همه : ناکلز !!!
بعد با هم میخندن .♡♡♡
امیداورم از این رمان لذت برده باشین
ممنون که تا این لحظه ازم حمایت کردین ..
- ۱۶۰
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط