hi
#چند_پارتی_جونگکوک_درخواستی
پارت𓊈 ¹شخصیت ها
کوک:پدر یون سو 🐰_ا/ت:مادر یون سو. یون🐻 سو:دختر کوک 🐈
ویو سون سو صبح ساعت شیش بیدار شدم دست و صورتم رو شستم لباسای مدرسمو پوشیدم و کرواتش رو درست کردم یه ارایش ملایم کردم و عطر زدم بخوام از خودم بگم ۱۶سالمه و پدر مادرم بعد تولدم از هم طلاق گرفتن... رسما خاطره ای از پدرم ندارم ولی به حسی همیشه میگفت حواسش بهم هست جز یه عکس که من کنت روزه و نوزاد ور بغل کرده و میخنده چیزی ازش ندارم.. همیشه میگم پدرم خیلی خوشگل بوده خیلی جذاب بوده و به گفته ی مامانم خیلی مهربون و عاشق ولی هیچ وقت دلیل طلاق گرفتنشون رو بهم نگفت هیعی مامانم صدام زد:یون سو من دارم میرم شرکت... سرویست که اومد بریااا جا نمونی 🐈باشه مامان. مامانم مدیر یه شرکت طراحی لباسه. کیفم رو برداشتم و خوراکی هامو برداشتم و رفتم مدرسه ویو ا/ت تو ماشین نشستم تو ماشین و به سمت شرکتم رفتم.. کوک چند روز بود های بهم زنگ میزد میگفت میخواد یون سو رو ببینه میه اوست مبرای اخ زنی بار بهش بگم که نمیخوام اونو ببینه 🐻الو جونگ کوک🐰سلام.. ا/ت ازت خواهش میکنم بزار یون سو رو ببینم. 🐻بهت گفتم نمیتونی 🐰من پدرشم حق دارم ببینمش 🐻من نمیخوام تو رو ببینه🐰من بعد ۱۶سلل حق ندارم ببینمش؟ 🐻من نمیخوام فرد خیانت کاری مثل تو رو ببینه 🐰۱۶سال پیشم بهت گفتم... من بهت خیانت نکردم 🐻نمیخوام گذشته رو هم بزنم کوک... نمیذارم ببینمش خدافظ🐰پس نمیذاری . نه؟ 🐻واضحه ی گفتم نه🐰پس به زور میبینمش. قطع کرد. شت اگه بلایی سرش بیاره چی نه نه اگه ازم بگیرتش وی نهه نمی تو نم تحمل کنم. رغم تو شرکت مدا فکر میکردم میخواد با یون سو چی کار کنه رو گوشیم پیام اومد یون سو بود 🐈مامان من با دوستم میرم کافه 🐻باشه مراقب خودت باش خوش بگذره. سین زد و گفت چشم متاسفانه جلسه داشتم پس وسلم ور برداشتم و رفتم سراغ جلسه ویو یون سو با دوستم رفتم تو کافه نشستیم کیفم رو گذاشتم رو میز و گفتم 🐈اخیششش■یون سو یه دقه هواست باشه من برم دستشویی، 🐈باشه. بعد اینکه دوستم رفت یه مرد اومد کنارم بز وایساد🐔هورانگ یون سو؟ 🐈خودمم. کیفم رو برداشت و دویید رفت 🐈هی وایسا.. وایسا اجوشی. دوییدم سمتش از کافه رفت بیرون و به سرعت باد میرفت به دنبالش رفتم که رفت تو یه کوچه بم بست بود خب ته خط وبد 🐈اجو.. شی.. بده کیفم.. رو... قول میدم.. به پلیس... چیزی نگم. خس کردم یکی پشتمه دستش ور گذاشتم دور شونه ام و یه دستمال گذاشت رو دهنم و گفت:از این به بعد میگی جئون یون سو.نقس نکشیدم که بیهوش نشم ولی کمبود نفس بهم اجازه نداد و نفس کشیدم که بیهوش شدم و چیزین نفهمیدم. ویو کوک بیهوش شدم تو بغلم افتاد. بی انصافی بود خیلی شبیه ا/ت بود موهای نارنجی رنگش نشونه ی شباهتش به مادرش بود
پارت𓊈 ¹شخصیت ها
کوک:پدر یون سو 🐰_ا/ت:مادر یون سو. یون🐻 سو:دختر کوک 🐈
ویو سون سو صبح ساعت شیش بیدار شدم دست و صورتم رو شستم لباسای مدرسمو پوشیدم و کرواتش رو درست کردم یه ارایش ملایم کردم و عطر زدم بخوام از خودم بگم ۱۶سالمه و پدر مادرم بعد تولدم از هم طلاق گرفتن... رسما خاطره ای از پدرم ندارم ولی به حسی همیشه میگفت حواسش بهم هست جز یه عکس که من کنت روزه و نوزاد ور بغل کرده و میخنده چیزی ازش ندارم.. همیشه میگم پدرم خیلی خوشگل بوده خیلی جذاب بوده و به گفته ی مامانم خیلی مهربون و عاشق ولی هیچ وقت دلیل طلاق گرفتنشون رو بهم نگفت هیعی مامانم صدام زد:یون سو من دارم میرم شرکت... سرویست که اومد بریااا جا نمونی 🐈باشه مامان. مامانم مدیر یه شرکت طراحی لباسه. کیفم رو برداشتم و خوراکی هامو برداشتم و رفتم مدرسه ویو ا/ت تو ماشین نشستم تو ماشین و به سمت شرکتم رفتم.. کوک چند روز بود های بهم زنگ میزد میگفت میخواد یون سو رو ببینه میه اوست مبرای اخ زنی بار بهش بگم که نمیخوام اونو ببینه 🐻الو جونگ کوک🐰سلام.. ا/ت ازت خواهش میکنم بزار یون سو رو ببینم. 🐻بهت گفتم نمیتونی 🐰من پدرشم حق دارم ببینمش 🐻من نمیخوام تو رو ببینه🐰من بعد ۱۶سلل حق ندارم ببینمش؟ 🐻من نمیخوام فرد خیانت کاری مثل تو رو ببینه 🐰۱۶سال پیشم بهت گفتم... من بهت خیانت نکردم 🐻نمیخوام گذشته رو هم بزنم کوک... نمیذارم ببینمش خدافظ🐰پس نمیذاری . نه؟ 🐻واضحه ی گفتم نه🐰پس به زور میبینمش. قطع کرد. شت اگه بلایی سرش بیاره چی نه نه اگه ازم بگیرتش وی نهه نمی تو نم تحمل کنم. رغم تو شرکت مدا فکر میکردم میخواد با یون سو چی کار کنه رو گوشیم پیام اومد یون سو بود 🐈مامان من با دوستم میرم کافه 🐻باشه مراقب خودت باش خوش بگذره. سین زد و گفت چشم متاسفانه جلسه داشتم پس وسلم ور برداشتم و رفتم سراغ جلسه ویو یون سو با دوستم رفتم تو کافه نشستیم کیفم رو گذاشتم رو میز و گفتم 🐈اخیششش■یون سو یه دقه هواست باشه من برم دستشویی، 🐈باشه. بعد اینکه دوستم رفت یه مرد اومد کنارم بز وایساد🐔هورانگ یون سو؟ 🐈خودمم. کیفم رو برداشت و دویید رفت 🐈هی وایسا.. وایسا اجوشی. دوییدم سمتش از کافه رفت بیرون و به سرعت باد میرفت به دنبالش رفتم که رفت تو یه کوچه بم بست بود خب ته خط وبد 🐈اجو.. شی.. بده کیفم.. رو... قول میدم.. به پلیس... چیزی نگم. خس کردم یکی پشتمه دستش ور گذاشتم دور شونه ام و یه دستمال گذاشت رو دهنم و گفت:از این به بعد میگی جئون یون سو.نقس نکشیدم که بیهوش نشم ولی کمبود نفس بهم اجازه نداد و نفس کشیدم که بیهوش شدم و چیزین نفهمیدم. ویو کوک بیهوش شدم تو بغلم افتاد. بی انصافی بود خیلی شبیه ا/ت بود موهای نارنجی رنگش نشونه ی شباهتش به مادرش بود
- ۱۴.۱k
- ۱۷ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط