پسر بد (4)

سکوت کل زیرزمین رو گرفته بود. و فقط صدای هق هق گریه کردن من میومد از روی ناراحتی نبود از روی اضطراب و ترس بود. دائون برام همیشه مثل یه کابوس بوده یه کابوس که هیچ وقت نمیتونم ازش بلند بشم. اولین روزی که اونو دیدم دقیق یادمه. تازه به پرورشگاه بودم. و داشتم برا خودم گشت میزدم که اتفاقی با دائون برخورد کردم. حواسم نبود بهش تنه زدم و اون منو برد زیرزمین و مثل صگ منو زدن. جوری که غرق خون بودم اگه خانوم پارک نمی‌رسید الان مرده بودم. بخاطرش یه هفته بستری شدم. اون موقع بود احساس بی مصرفی کردم. وقتی مرخص شدم اون باز اومد سراغم و بهم گفت ازم خوشش میاد و باید دوست پسرش بشم. منم که میترسیدم نه بگم قبول کردم و اینجوری توی عذاب موندم. سریع اشکامو پاک کردم و برگشتم تو اتاقم جونگ کوک اونجا بود محل نزاشتم و رفتم رو صندلیم نشستم و شروع به تمرین درسام کردم...
جونگ کوک : هی.. هم اتاقی.. اون پسره کیه؟..
تهیونگ : مهم نی ولی نزدیکش نشو..
جونگ کوک : برای چی؟.
تهیونگ : فقط هشداره اگه میخوای به زندگیت ادامه بدی ازش دور شو و فک کن اصلا ندیدیش..
جونگ کوک : ببینم اون دوست پسرته؟.
تهیونگ : مگه بهت نگفتم سرت تو کار خودت باشه..
جونگ کوک : فقط کنجکاوم..
تهیونگ : درباره ی مسئله ای که بهت ربط نداره کنجکاوی نکن..
جونگ کوک : ایشش..
جونگ کوک مشغول نقاشی کردنش شد منم درس میخوندم. صدای بلندگو بلند شد و باید برا ناهار خوردن میرفتیم. رفتم و غذامو کشیدم و یه گوشه تنهایی نشستم. یهو دیدم یکی اومد روبه روی من نشست جونگ کوک بود..
جونگ کوک : میتونم اینجا بشینم؟
تهیونگ : خب... (دائون رو میبینه) من میرم..
جونگ کوک : این چشه؟
بلند شدم و رفتم یه جای دیگه نشستم جونگ کوک منو یاد خودم میندازه برا همین نمیخوام دردهایی که من کشیدم بقیه هم تجربه کنن. داشتم غذا میخوردم که دائون اومد کنارم نشست و دستشو انداخت روی دوشم...
تهیونگ : چی میخوای..
دائون : دلم برات تنگ شده بود. میخواستم ببینمت..
تهیونگ : داری معذبم میکنی.. بعدا باهم حرف می‌زنیم لطفا برو..
دائون : نمیخوام.. اصلا میخوام با تو غذا بخورم.. مشکلش چیه..
تهیونگ : چرا نمیخوای دست از بازی کثیفت برداری!.. (داد میزنه) ولم کن بزار برا یه ثانیه احساس راحتی کنم...
دائون : خفه شو... بشین..!
تهیونگ : نمیخوام بهت گوش کنم.. میخوای چیکار کنی؟ ها!.. زندگیمو سیاه کنی؟.. زندگیم اونقدر سیاه هست که نشه با پاک کن پاکش کرد.. دست از سرم بردار دائون...! (و میره)
دائون : یااااااا... کیم تهیونگ لعنتی!.. (میره دنبالش)
رفتم بالای پشت بوم. جایی که راحت میتونستم گریه کنم و خالی بشم و از همه چی دور باشم. یه گوشه که توی چشم نباشم نشستم و خودمو اونقدر کوچیک کردم تا دائون پیدام نکنه. یهو صدای باز شدن در با ضرب اومد. دائون بود خیلی هم عصبی بود...
دائون : کیم تهیونگ!... میدونم اینجایی عوضی... منو بگو عاشق چه احمقی شدم... یااااااا میگم بیا بیرون!.. شیبااااااللللل... تهیونگااا...
اون همش فحشم میداد و داد میزد منم فقط گوشامو گرفته بودم تا نشنوم. تا اینکه بالاخره رفت. آروم سرک کشیدم تا مطمئن بشم رفته. آره اون رفته بود. منم همونجا توی همون حالت شروع کردم به گریه کردن. سرمو روی زانوهام گذاشتم و بی صدا گریه میکردم. یهو یه صدای آشنا شنیدم..
جونگ کوک : وای خدا..!. پرورشگاه چقدر بزرگه خسته شدم... هم اتاقی اینجایی؟!.. هم اتاقی!.. اگه هستی یه نشونه ای بده به چوخ رفتم بخاطر پیدا کردنت... هم اتاقی..
تهیونگ : (با صدای لرزان) تنهام بزار..
جونگ کوک : یا خدا... هم اتاقی اونجا یی؟
تهیونگ : (داد میزنه) راحتم بزار!...
جونگ کوک : هم اتاقی!.. نمیدونی همه جارو دنبالت گشتم تا پیدات کنم!.. خوبی..! سالمی ؟.. آسیب ندیدی؟..
تهیونگ : جونگ کوکاا.. (چشماش پر اشک میشه و به جونگ کوک نگاه میکنه و طغیان میکنه).. من فقط..
جونگ کوک : (کله تهیونگ رو به سینش میچسپونه و میزنه پشتش) اشکال نداره نیازی نیست توضیح بدی..
اون موقع بود حس کردم یه جرقه توی تاریکی هام تابید. بعد اینکه آروم شدم اشکامو پاک کردم خودمو جمع جور کردم....
دیدگاه ها (۴)

پارت ۹روبی:می دونی چرا اینجا وایسادم چون دوست دارم ولی تو چی...

بادیگارده شخصی من پارت۳

𝐏𝐚𝐫𝐭𝟏𝟒@لیام +ت تهیونگ@کیی بود +خ خب م @ی سیلی محکم بهش زدم ا...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁷ویو: اتچند ساعت گذشته بود، ولی ه...

پارت ۳۷

اجبار به بد بختی پارت ۴۴

الماس زیبای من part¹⁰- رفتم سمت تهیونگ وگفتم که این  سه تارو...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۴🦋)✥(ویو جئون جونگ کوک)آخر پتو رو برداشتم و ر...

چند پارتی Pat : 2اسم : وقتی بهت سیلی میزنهنشانه ا.ت : (*)نشا...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "44""ویو پارک آنجلینا"صبح ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط