{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نه مانده مرا طاقت و نه حوصله انگار

نه مانده مرا طاقت و نه حوصله انگار
ازبس شده بین من و تو فاصله انگار

حالم شده مردی که همه دار و ندارش
دزدیده از او راهزن قافله انگار!

با من بگو آن عشق نیفتاده ز چشمت
مانند کتابی که شده باطله انگار

وقتی دگر از شکوه مرا فایده ای نیست
ساکت شده ام پیش تو جای گله انگار

مرگ است جدائی ز تو؛ هرگز نتوانم
انداخته ای پای دلم در تله انگار!

برگرد بیا باغچه ای تازه بسازیم
از عشق، که ویران شده از زلزله انگار
دیدگاه ها (۱)

ای ماه دلم شِکوه ز هر قافله کردممعشوق نیامد به وصال حوصله کر...

خاتون باشکوه غزل!

🔸 یا رسول الله(ص)🔸 تیغ ابرویت غزل را در خطر انداختهپیشِ پایت...

پیچیده تر از بند نگاهت تله ای نیستبگذار که صید تو شوم،مسئله ...

از تو ای عشق در این دل چه شررها دارمیادگار از تو چه شبها، چه...

.افتاده ام میان کتابیداستانی نوشته شده و منسوار بر کلمه ای ب...

تو شعرهایم را، می خوانیو من شاعری هستم، که جانماز احساست را،...

آرامش قلب تو مرا شاخه نبات استتو کعبهٔ عشقی و دلم در عرفات ا...

اتدیشه

همایون رحیمیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط