خب خب ادامه فیکمونو میزارم که تموم بشه بعدش فیک جدیدمو آپ
خب خب ادامه فیکمونو میزارم که تموم بشه بعدش فیک جدیدمو آپ میکنم قشنگا
پارت43تو پیج قبلم بود اگه یادتون نیست میتونید اونو بخونید @eunwoomylovee ادامشم اینجا میزارم
part44:
.
.
ماشین جلوی ساختمون نسبتا بزرگی ایستاد و هردو پیاده شدن که با سوبین و کای و کریس که کنار دیوار منتظر وایستاده بودن روبرو شدن.
بوم کلاه کاپشن سیاهشو به خاطر سرمای زیاد روی سرش کشید وسمت بقیه رفت
+سلام! خیلی منتظر موندید؟
×بوم اومدی؟ نه زیاد حدود ده دقیقست که رسیدیم البته فکر نکنم کم باشه!
بوم با سوبین و بقیه دست داد ولی یون فقط بهشون سلام داد خب.. این عادتشه و همه عادت دارن!
~باهم اومدین؟
+خب... یونجون هیونگ اومد منو برداشت چون ماشین نداشتم
°هیونگ این اولین قرار جمعیمونه به نظرم بهتره خوب شروعش کنیم
سوبین دستشو دور گردن بوم انداخت و همه وارد شدن و بعد دادن کارت هایی که سوبین آورده بود کلید کمداشونو گرفتن و دور مچشون بستن و وارد شدن؛
×تا حالا اینجا نیومده بودم، وایب خوبی داره مگه نه بوم؟
+خب.. فکر کنم
بوم با دقت به اب شفافی کهدرون کاشی های آبی رنگ جا خوش کرده بودن نگاه میکرد، لعنتی.. عمقش زیاد به نظر میومد!
سوبین عینکشو زد و با یه حرکت ماهرانه توی آب شیرجه زد که باعث شد قطرات اب روی بوم پاشیده بشه
×خیلی خوبه! بیاید دیگهمنتظر چی هستید؟
کریس هم عینکشو زد و مثل سوبین شیرجه ای زد
~اونقدرام که فکر میکردم سرد نیست.. میتونیم تحمل کنیم!
×اره حس خوبی داره
بوم خم شد و انگشتاشو به آب ولرم زد
هنوزم حس دودلی داشت که میتونه شنا کنه یا نه
°هیونگ نمیخوای بری؟اینجوری با انگشت نمیشه ها!
بوم به کای که دستشو روی شونش گذاشته بود و بعد به یونجون که بهشون نگاه میکرد نگاهی انداخت، یونجون نزدیکشون اومد، سوبین و کریس مشغول نشون دادن حرکتای مختلف به همدیگه بودن و هردو زیادی ماهر به نظر میومدن
_میترسی؟
یونجون گفت و سرشو به معنای تمسخر کج کرد و باهمون پوزخند لعنتیش به بوم نگاه کرد
+حتما شوخیت گرفته ترس؟ من خودم گفتم که بیای.. فقط... عمقش چقدره؟
یونجون به نشانه تاسف سری تکون داد و خندید
°هیونگ شنا بلدی دیگه؟ مطمئنی؟
+اره بابا مطمئنم..
حرفش با هول داده شدن توسط یونجون نصفه موند و از پشت با صدای شالاپی توی آب افتاد و زیر آب رفت و لعنت...! عمق اب حدود سه متر بود و بوم حتی نمیتونست تعادلشو حفظ کنه و مثل یه بچه درحال خفه شدن دست و پا میزد چون محض رضای خدا حتی نمیتونست نفس بکشه! سعی نیکرد نفس بکشه ولی نمیشد و ترس وحشتناکی وجودشو دربر گرفته بود!
پارت43تو پیج قبلم بود اگه یادتون نیست میتونید اونو بخونید @eunwoomylovee ادامشم اینجا میزارم
part44:
.
.
ماشین جلوی ساختمون نسبتا بزرگی ایستاد و هردو پیاده شدن که با سوبین و کای و کریس که کنار دیوار منتظر وایستاده بودن روبرو شدن.
بوم کلاه کاپشن سیاهشو به خاطر سرمای زیاد روی سرش کشید وسمت بقیه رفت
+سلام! خیلی منتظر موندید؟
×بوم اومدی؟ نه زیاد حدود ده دقیقست که رسیدیم البته فکر نکنم کم باشه!
بوم با سوبین و بقیه دست داد ولی یون فقط بهشون سلام داد خب.. این عادتشه و همه عادت دارن!
~باهم اومدین؟
+خب... یونجون هیونگ اومد منو برداشت چون ماشین نداشتم
°هیونگ این اولین قرار جمعیمونه به نظرم بهتره خوب شروعش کنیم
سوبین دستشو دور گردن بوم انداخت و همه وارد شدن و بعد دادن کارت هایی که سوبین آورده بود کلید کمداشونو گرفتن و دور مچشون بستن و وارد شدن؛
×تا حالا اینجا نیومده بودم، وایب خوبی داره مگه نه بوم؟
+خب.. فکر کنم
بوم با دقت به اب شفافی کهدرون کاشی های آبی رنگ جا خوش کرده بودن نگاه میکرد، لعنتی.. عمقش زیاد به نظر میومد!
سوبین عینکشو زد و با یه حرکت ماهرانه توی آب شیرجه زد که باعث شد قطرات اب روی بوم پاشیده بشه
×خیلی خوبه! بیاید دیگهمنتظر چی هستید؟
کریس هم عینکشو زد و مثل سوبین شیرجه ای زد
~اونقدرام که فکر میکردم سرد نیست.. میتونیم تحمل کنیم!
×اره حس خوبی داره
بوم خم شد و انگشتاشو به آب ولرم زد
هنوزم حس دودلی داشت که میتونه شنا کنه یا نه
°هیونگ نمیخوای بری؟اینجوری با انگشت نمیشه ها!
بوم به کای که دستشو روی شونش گذاشته بود و بعد به یونجون که بهشون نگاه میکرد نگاهی انداخت، یونجون نزدیکشون اومد، سوبین و کریس مشغول نشون دادن حرکتای مختلف به همدیگه بودن و هردو زیادی ماهر به نظر میومدن
_میترسی؟
یونجون گفت و سرشو به معنای تمسخر کج کرد و باهمون پوزخند لعنتیش به بوم نگاه کرد
+حتما شوخیت گرفته ترس؟ من خودم گفتم که بیای.. فقط... عمقش چقدره؟
یونجون به نشانه تاسف سری تکون داد و خندید
°هیونگ شنا بلدی دیگه؟ مطمئنی؟
+اره بابا مطمئنم..
حرفش با هول داده شدن توسط یونجون نصفه موند و از پشت با صدای شالاپی توی آب افتاد و زیر آب رفت و لعنت...! عمق اب حدود سه متر بود و بوم حتی نمیتونست تعادلشو حفظ کنه و مثل یه بچه درحال خفه شدن دست و پا میزد چون محض رضای خدا حتی نمیتونست نفس بکشه! سعی نیکرد نفس بکشه ولی نمیشد و ترس وحشتناکی وجودشو دربر گرفته بود!
- ۱۶۹
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط