آخر از عشق خودت پیر هنم بخشیدی
آخر از عشق خودت پیر هنم بخشیدی
گل شدی عطر خوشت را به تنم بخشیدی
با خود و با غزل و هر چه در اطرافم بود
آشتی دادی و خُلق حَسَنم بخشیدی
هستی ام در نفس سرد خزان جاری بود
از شمیم نفست یاسمنم بخشیدی
شطّ گیسوی تو بر تشنگی ام جاری شد
ناگهان شوق بهاری شدنم بخشیدی
واژه هایم همگی یخ زده و بی جان بود
آتشین بودی و جان سخنم بخشیدی
چون مسیح آمدی و شور حیاتی دیگر
با دم قدسی خود بر کفنم بخشیدی
غربت تلخ مرا تاب نیاورد دلت
در نهان خانۀ قلبت وطنم بخشیدی
گل شدی عطر خوشت را به تنم بخشیدی
با خود و با غزل و هر چه در اطرافم بود
آشتی دادی و خُلق حَسَنم بخشیدی
هستی ام در نفس سرد خزان جاری بود
از شمیم نفست یاسمنم بخشیدی
شطّ گیسوی تو بر تشنگی ام جاری شد
ناگهان شوق بهاری شدنم بخشیدی
واژه هایم همگی یخ زده و بی جان بود
آتشین بودی و جان سخنم بخشیدی
چون مسیح آمدی و شور حیاتی دیگر
با دم قدسی خود بر کفنم بخشیدی
غربت تلخ مرا تاب نیاورد دلت
در نهان خانۀ قلبت وطنم بخشیدی
- ۵۷۷
- ۰۶ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط