🩵 رویای آبی
🩵 رویای آبی
پارت چهارم | «سه سال قبل»
سوجین چند ثانیه هیچ حرفی نزد.
فقط به جیمین نگاه میکرد.
— «آره؟ یعنی چی آره؟!»
جیمین نگاهش را از او گرفت.
— «سه سال پیش هم اینجا بودی.»
— «پس چرا هیچی یادم نیست؟»
— «چون قرار نبود یادت بمونه.»
سوجین با عصبانیت گفت:
— «کی این تصمیم رو گرفته بود؟ تو؟»
جیمین سکوت کرد.
همین سکوت جواب سؤالش بود.
سوجین قدمی عقب رفت.
— «تو باعث شدی فراموش کنم؟»
جیمین آرام گفت:
— «نه.»
— «پس کی؟»
قبل از اینکه جیمین جواب بدهد، صدای ورق خوردن کتاب از روی میز بلند شد.
هر دو برگشتند.
صفحهی جدیدی ظاهر شده بود:
«حقیقت اول: سوجین خودش درخواست کرد همهچیز را فراموش کند.»
چشمان سوجین پر از تعجب شد.
— «من؟ چرا باید همچین چیزی بخوام؟»
جیمین به او نگاه کرد.
— «چون دفعهی قبل، چیزی دیدی که نباید میدیدی.»
— «چی؟»
ناگهان چراغ اتاق خاموش شد.
در تاریکی، صدای قدمهایی از پشت سرشان آمد.
یک قدم...
دو قدم...
سه قدم...
جیمین سریع جلوی سوجین ایستاد.
صدایی ناشناس در تاریکی گفت:
— «بالاخره برگشتی.»
سوجین با ترس زمزمه کرد:
— «جیمین... این کیه؟»
صدای ناشناس خندید.
— «اون هنوز بهت نگفته؟»
چراغها دوباره روشن شدند.
اما اتاق خالی بود.
فقط روی میز، کنار کتاب آبی، یک پاکت سفید قرار داشت.
روی پاکت نوشته شده بود:
«برای سوجین — از طرف سوجینِ سه سال قبل.»
سوجین دستش را به سمت پاکت برد...
و درست قبل از باز کردنش، جیمین گفت:
— «صبر کن.»
سوجین برگشت.
— «چرا؟»
جیمین آرام جواب داد:
— «چون ممکنه بعد از خوندنش، دیگه هیچچیز مثل قبل نباشه.»
سوجین پاکت را محکم در دست گرفت.
— «پس باید بفهمم حقیقت چیه.»
و پاکت را باز کرد.
ادامه دارد... 🩵📖
شرایط
۱۰لایک
۱۰کامنت
۵بازنشر
پارت چهارم | «سه سال قبل»
سوجین چند ثانیه هیچ حرفی نزد.
فقط به جیمین نگاه میکرد.
— «آره؟ یعنی چی آره؟!»
جیمین نگاهش را از او گرفت.
— «سه سال پیش هم اینجا بودی.»
— «پس چرا هیچی یادم نیست؟»
— «چون قرار نبود یادت بمونه.»
سوجین با عصبانیت گفت:
— «کی این تصمیم رو گرفته بود؟ تو؟»
جیمین سکوت کرد.
همین سکوت جواب سؤالش بود.
سوجین قدمی عقب رفت.
— «تو باعث شدی فراموش کنم؟»
جیمین آرام گفت:
— «نه.»
— «پس کی؟»
قبل از اینکه جیمین جواب بدهد، صدای ورق خوردن کتاب از روی میز بلند شد.
هر دو برگشتند.
صفحهی جدیدی ظاهر شده بود:
«حقیقت اول: سوجین خودش درخواست کرد همهچیز را فراموش کند.»
چشمان سوجین پر از تعجب شد.
— «من؟ چرا باید همچین چیزی بخوام؟»
جیمین به او نگاه کرد.
— «چون دفعهی قبل، چیزی دیدی که نباید میدیدی.»
— «چی؟»
ناگهان چراغ اتاق خاموش شد.
در تاریکی، صدای قدمهایی از پشت سرشان آمد.
یک قدم...
دو قدم...
سه قدم...
جیمین سریع جلوی سوجین ایستاد.
صدایی ناشناس در تاریکی گفت:
— «بالاخره برگشتی.»
سوجین با ترس زمزمه کرد:
— «جیمین... این کیه؟»
صدای ناشناس خندید.
— «اون هنوز بهت نگفته؟»
چراغها دوباره روشن شدند.
اما اتاق خالی بود.
فقط روی میز، کنار کتاب آبی، یک پاکت سفید قرار داشت.
روی پاکت نوشته شده بود:
«برای سوجین — از طرف سوجینِ سه سال قبل.»
سوجین دستش را به سمت پاکت برد...
و درست قبل از باز کردنش، جیمین گفت:
— «صبر کن.»
سوجین برگشت.
— «چرا؟»
جیمین آرام جواب داد:
— «چون ممکنه بعد از خوندنش، دیگه هیچچیز مثل قبل نباشه.»
سوجین پاکت را محکم در دست گرفت.
— «پس باید بفهمم حقیقت چیه.»
و پاکت را باز کرد.
ادامه دارد... 🩵📖
شرایط
۱۰لایک
۱۰کامنت
۵بازنشر
- ۲.۰k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط