یک سگ زیادی ولگرد
افسرده بودم ولی پارت دادم چقد من خوبمممم
این پست رو ببینین
https://wisgoon.com/p/6UYNLN3E5F/
پارت ²⁵
ویو نویسندهای که با کلاه ایمنی و زره ضد مافیا از آف برگشته تا به قتل نرسه🗿
خب... بعد از قرنها تلاش، دعا، مذاکره، التماس و احتمالاً چند بار پشیمونی از انتخاب شغل...
بالاخره کاجی رو ول کردن🤓
کاجی با همون نگاه معروف «من الان شما رو با نگاه کردن نابود میکنم» بهشون انقد نگریست که سولاخ شدن🤪
بلند شد و لباسش رو تکوند، انگار نه انگار که چند دقیقه پیش درگیر جنگ جهانی سوم با دو عدد معاون پسرنمای ۱۳ ساله شده بود(از سنت خجالت بکش کاجی منگل)
چیلا: عه، چیزه... میگن نخود نخود هر که رود خانه خود؟🤓
زارا: الان باید نخود شیم؟🤨
چیلا: فک کنم؟🤔
زارا: پس بای بایییییییییییییییییییییییی😀
چیلا: خدافسسسسسسسسسسسس🤓
و این دو عدد موجود ناشناخته که مثلاااا معاون مافیای بندر بودن فلنگو بستن🏃🏻♀️🏃🏻♀️
امااااااااااااااااااا...
کاجی کسی نبود که راحت بیخیال بشه
کاجی: وایستین ببینمممممممممممممممممممممممممممممممممممممم😤
چیلا همونطور که میدوید عربده تا ناموس زد
چیلا: با مافوقت درست بحرف بیشعور کفوثتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت😝
زارا: جایگاهمون بالاتره لیموناد پرستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت🍋😛
کاجی: عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
و با یه پرش قهرمانانه پرید سمتشون
(اینجا یه لحظه سکوت... چون همه فهمیدن کاجی داره با اعتماد به نفس کامل وارد نبردی میشه که نتیجهش از قبل معلومه، خدا رحمتت کنه کاجی🖤)
زارا و چیلا خدا رو شاکرن که قبلا کلی تمرین کرده بودن و بدنشون ورزیده و سریع بود، وگرنه احتمالاً الان باید برای روح ناآرامشون مراسم ختم میگرفتن
(خدا رحمتشون کنه، برای روح ناپاکشون صلوات محمدی ناپسند🤲)
کاجی پرید سمت این بدبختا
زارا و چیلا عزیز هم با پر رویی تمام یه قدم کنار رفتن
کاجی: あ_あ
ستون پشت سر:め_め
کاجی: عااااااااااااااااااااااااا نهههههههههههههههههههههههههههههههههههههه من مامانمو میخواممممممممممممممممممم😫
و نتیجه؟
کاجی با مستر ستون یکی شد
یعنی نه اینکه کنار ستون باشه
یعنی لیموناد پرست زیبای ما با ستون وارد رابطهی بسی عاشقانه عمییییییق شد🤝
مماخ کاجی هم با اعتماد کامل اعلام حضور کرد
مماخ کاجی: چه شانس زیبایی، من هم در این برخورد حضور داشتم😮💨
و خب... خونیتر شد
(اگه یادتون باشه پارت قبل زارا با پا رفت تو کمر کاجی و کاجی با شیمکش با زمین یکی شد. خب وقتی با شکم بخوری زمین، صورت هم معمولاً تصمیم میگیره وارد ماجرا بشه دیگه و بعله، اونجا مماخ کاجی شیکست👃)
زارا: جررررررررررررررررررررررررر کاجی با ستون یکی شدیییییییییییییییییییییی🏛️
چیلا: بپا نیفتیییییییییییییییییییییی🤣
زارا: نگاش کن عین این مارمولکا با چهارتا دست و پا چسبیده به ستون جرررررررررررررررررررررر
و ما اینجا کل مافیای بندر رو داریم که از شدت خنده دارن زمین رو گاز میزنن😬
کار به جایی رسیده که زمین رسما به لایه خمیر کره رسیده
زمین: من فقط یه کفپوش ساده بودم... چرا وارد این داستان شدم؟🤔
کاجی هم که به خاطر برخورد محکم با مستر ستون، معجون بیهوشی رو یک نفس کرد تو حلقش😑
کاجی گرامی به دلیل خاموش شدن سیستم عصبی، همچنان در حالت چسبیده به ستون باقی ماند🏛️
اما یهو...
وووووووییییییییژژژژژژژژژژژژژژ
اما قانون جاذبه کار خودش رو کرد🌍
کاجی آروم اروم
خیلی اروم...
با شکوه تماااااام...
از روی مستر ستون سر خورد
افسانه ها میگن همون نیم متر ده دقیقه طول کشید و مافیای بندر تا ده دقیقه صدای ووووویییییژژژژژژ سر خوردن کاجی رو میشنیدن😀
ستون: بالاخره آزاد شدم
کاجی: نهههههه من هنوز آماده نبودممممم
زارا: تو که رفته بودی با جبرئیل سلام علیک کنییییییی
کاجی: زمان مرگ من فرا نرسیدهههههههههه😤
چیلا که صحنه رو دید، رنگ از صورتش پرید
چیلا: وای وایییییییییییییییی باید فرار کنیممممممممممممممم😫
زارا: آره وگرنه زنده نمیمونیممممممممممممممممم🤓
و این شد که دو معاون مافیا
از دشمن؟ نچ👨🏻🎤
از پلیس؟ بازم نچ👮🏻♂️
از واکنش کاجی؟ بعلههههههههه🤓
به سمت اتاق خودشون فرار کردند🏃🏻♀️
ماموریت فرار از عواقب بازی با اعصاب کاجی فعال شد. 🏃♀️💨
~~~
نام نام
تیمام
حمایت؟
#انیمه
#سگ_های_ولگرد_بانگو
#چویا
#یک_سگ_زیادی_ولگرد
این پست رو ببینین
https://wisgoon.com/p/6UYNLN3E5F/
پارت ²⁵
ویو نویسندهای که با کلاه ایمنی و زره ضد مافیا از آف برگشته تا به قتل نرسه🗿
خب... بعد از قرنها تلاش، دعا، مذاکره، التماس و احتمالاً چند بار پشیمونی از انتخاب شغل...
بالاخره کاجی رو ول کردن🤓
کاجی با همون نگاه معروف «من الان شما رو با نگاه کردن نابود میکنم» بهشون انقد نگریست که سولاخ شدن🤪
بلند شد و لباسش رو تکوند، انگار نه انگار که چند دقیقه پیش درگیر جنگ جهانی سوم با دو عدد معاون پسرنمای ۱۳ ساله شده بود(از سنت خجالت بکش کاجی منگل)
چیلا: عه، چیزه... میگن نخود نخود هر که رود خانه خود؟🤓
زارا: الان باید نخود شیم؟🤨
چیلا: فک کنم؟🤔
زارا: پس بای بایییییییییییییییییییییییی😀
چیلا: خدافسسسسسسسسسسسس🤓
و این دو عدد موجود ناشناخته که مثلاااا معاون مافیای بندر بودن فلنگو بستن🏃🏻♀️🏃🏻♀️
امااااااااااااااااااا...
کاجی کسی نبود که راحت بیخیال بشه
کاجی: وایستین ببینمممممممممممممممممممممممممممممممممممممم😤
چیلا همونطور که میدوید عربده تا ناموس زد
چیلا: با مافوقت درست بحرف بیشعور کفوثتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت😝
زارا: جایگاهمون بالاتره لیموناد پرستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت🍋😛
کاجی: عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
و با یه پرش قهرمانانه پرید سمتشون
(اینجا یه لحظه سکوت... چون همه فهمیدن کاجی داره با اعتماد به نفس کامل وارد نبردی میشه که نتیجهش از قبل معلومه، خدا رحمتت کنه کاجی🖤)
زارا و چیلا خدا رو شاکرن که قبلا کلی تمرین کرده بودن و بدنشون ورزیده و سریع بود، وگرنه احتمالاً الان باید برای روح ناآرامشون مراسم ختم میگرفتن
(خدا رحمتشون کنه، برای روح ناپاکشون صلوات محمدی ناپسند🤲)
کاجی پرید سمت این بدبختا
زارا و چیلا عزیز هم با پر رویی تمام یه قدم کنار رفتن
کاجی: あ_あ
ستون پشت سر:め_め
کاجی: عااااااااااااااااااااااااا نهههههههههههههههههههههههههههههههههههههه من مامانمو میخواممممممممممممممممممم😫
و نتیجه؟
کاجی با مستر ستون یکی شد
یعنی نه اینکه کنار ستون باشه
یعنی لیموناد پرست زیبای ما با ستون وارد رابطهی بسی عاشقانه عمییییییق شد🤝
مماخ کاجی هم با اعتماد کامل اعلام حضور کرد
مماخ کاجی: چه شانس زیبایی، من هم در این برخورد حضور داشتم😮💨
و خب... خونیتر شد
(اگه یادتون باشه پارت قبل زارا با پا رفت تو کمر کاجی و کاجی با شیمکش با زمین یکی شد. خب وقتی با شکم بخوری زمین، صورت هم معمولاً تصمیم میگیره وارد ماجرا بشه دیگه و بعله، اونجا مماخ کاجی شیکست👃)
زارا: جررررررررررررررررررررررررر کاجی با ستون یکی شدیییییییییییییییییییییی🏛️
چیلا: بپا نیفتیییییییییییییییییییییی🤣
زارا: نگاش کن عین این مارمولکا با چهارتا دست و پا چسبیده به ستون جرررررررررررررررررررررر
و ما اینجا کل مافیای بندر رو داریم که از شدت خنده دارن زمین رو گاز میزنن😬
کار به جایی رسیده که زمین رسما به لایه خمیر کره رسیده
زمین: من فقط یه کفپوش ساده بودم... چرا وارد این داستان شدم؟🤔
کاجی هم که به خاطر برخورد محکم با مستر ستون، معجون بیهوشی رو یک نفس کرد تو حلقش😑
کاجی گرامی به دلیل خاموش شدن سیستم عصبی، همچنان در حالت چسبیده به ستون باقی ماند🏛️
اما یهو...
وووووووییییییییژژژژژژژژژژژژژژ
اما قانون جاذبه کار خودش رو کرد🌍
کاجی آروم اروم
خیلی اروم...
با شکوه تماااااام...
از روی مستر ستون سر خورد
افسانه ها میگن همون نیم متر ده دقیقه طول کشید و مافیای بندر تا ده دقیقه صدای ووووویییییژژژژژژ سر خوردن کاجی رو میشنیدن😀
ستون: بالاخره آزاد شدم
کاجی: نهههههه من هنوز آماده نبودممممم
زارا: تو که رفته بودی با جبرئیل سلام علیک کنییییییی
کاجی: زمان مرگ من فرا نرسیدهههههههههه😤
چیلا که صحنه رو دید، رنگ از صورتش پرید
چیلا: وای وایییییییییییییییی باید فرار کنیممممممممممممممم😫
زارا: آره وگرنه زنده نمیمونیممممممممممممممممم🤓
و این شد که دو معاون مافیا
از دشمن؟ نچ👨🏻🎤
از پلیس؟ بازم نچ👮🏻♂️
از واکنش کاجی؟ بعلههههههههه🤓
به سمت اتاق خودشون فرار کردند🏃🏻♀️
ماموریت فرار از عواقب بازی با اعصاب کاجی فعال شد. 🏃♀️💨
~~~
نام نام
تیمام
حمایت؟
#انیمه
#سگ_های_ولگرد_بانگو
#چویا
#یک_سگ_زیادی_ولگرد
- ۱۲.۵k
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط