راوی: شتو و کاچان حسابی شکه شده بودن که چرا باید توی بیمارستان بمونن ولی خب مجبور بودن به مونن چون اصلا به این دکتر اعتماد نداشتن چون مشکوک رفتار می کرد
کاچان: ما باید شب برای خواب اینجا بمونیم؟
دکتر: بله
کاچان: اصلا به این دکتره اعتماد ندارم
شتو: منم همینطور
کاچان: حسابی باید حواسمون بهش باشه
دکتر: خب بچهها دنبالم بیاید که به اتاق میدوریا ببرمتون.
- باشه
دکو: حالم یه جوری بود انگار خودم نبودم تا این که در یه دفه باز شد و کاچان و شتو اومدن داخل..... همه جام درد می کرد انگار که یکی داشت با تیغه های خودم داره پاره پارم می کنه((😔))
کاچان: وقتی در رو باز کردم دکو رو دیدم که روی تخت دراز گشیده و داره خون بالا می یاره
منو شتو سریع رفتیم بالا سرش و صداش می کردیم ولی اون فقط سرفه می کرد......
کاچان: ما باید شب برای خواب اینجا بمونیم؟
دکتر: بله
کاچان: اصلا به این دکتره اعتماد ندارم
شتو: منم همینطور
کاچان: حسابی باید حواسمون بهش باشه
دکتر: خب بچهها دنبالم بیاید که به اتاق میدوریا ببرمتون.
- باشه
دکو: حالم یه جوری بود انگار خودم نبودم تا این که در یه دفه باز شد و کاچان و شتو اومدن داخل..... همه جام درد می کرد انگار که یکی داشت با تیغه های خودم داره پاره پارم می کنه((😔))
کاچان: وقتی در رو باز کردم دکو رو دیدم که روی تخت دراز گشیده و داره خون بالا می یاره
منو شتو سریع رفتیم بالا سرش و صداش می کردیم ولی اون فقط سرفه می کرد......
- ۲.۶k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط