آقو ما سربازي که بوديم يه روز صبح سرهنگ اومد سر صف سربازا
آقو ما سربازي که بوديم يه روز صبح سرهنگ اومد سر صف سربازا بازديد...برگشت به سرباز بغلي ما گفت:حيدري...اين چيه تو دستت؟حيدري گفت:تفنگه قربان! آقو تا اينو گفت اي سرهنگو خوابوند تو گوشش گفت:تفنگ چيه احمق!؟بايد بگي ناموسمه!آقو بعد چشش به ما خورد گفت:ساده...اين چيه تو دستت؟مام هل شديم گفتيم:قربان...اي مامان حيدريه! ها ها ها...نيم ساعت کتکمون زد...3ماه مارو فرستاد حبس...12سالم اضافه خدمت بهمون داد...ها ها ها...يعني اي دوران سربازي يکي از فرحبخشترين دوران زندگي ما بوده ها...!
- ۷۲۴
- ۳۱ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط